۱۹ پاسخ

دقیقا پسر منم اوج سه ماهگی. اوج کولیک و. رفلاکسش بود شب روز گریه میکرد من خواب نداشتم دیونه شده بودم. الان بزرگ شده چهاردست پا میرع وایمیسته مبل هارو میگیره میرع بالا 😂

اره واقعا
من شلوارهای دوماهگیش هنوز میپوشونم
از زیر سینه بود تااااا تا میزدم پایینش
الان براش برموداس
فقط محض اینکه زانوهاش تو گاگله اذیت نشه میپوشونم

ماشالله. قربون اون چشای شیطونت برم

دقیقا🫠😍😚چقدر حق گفتی . بغض کردم یهو .
چ زود بچه هامون بزرگ شدن
باورت میشه میشن یک سالشون؟

واقعا انگار همین دیروز بود نورا هم کمتر از دو ماه میشه یکسالش نفهمیدم چجثریایت روزها گذشت

دقیقااااااااا🥲🥲🥲

جوجه های ما امروز ۹ ماهگی رو تموم کردن
و شدن ۱۰🥹🥹🥹

خوش به حالت مامان لنا برو خدارو شکر کن به خدا لنا می‌خوابه پسر من ۳ ماهه اصلا شب نمی‌خوابه خیلی اذیت میکنه هر نیم ساعت یا یه ربع گریه می‌کنه ساعت ۳ شب هم میخواد بلند بشه

لنا کوچولوی ما بزرگ شده 🥹

انگار همین دیروز بود که از شدت لاغری و باریکی دست و پاهاش میترسیدم بشورمش دلانارو میگم
حالا وقتی باباشو داداشش دارن کشتی میگیرن این خانوم تلاش میکنه خودشو بندازه رو اونا و باهاشون همراهی کنه
واقعا خیلی زودتر از چیزی که فکرشو بکنیم زود میکذره و این وسط عمر خودمونم همینجوری داره مثل برق و باد میگذره
چقدر دلم‌گرفت

اوخدااا

وایت نویز چی بود

ای جووووووونم چقدر زود میگذرن این لحظه ها چقدر بزرگ‌ میشن منم اصلا باورم نمیشه🥺🥺🥺🥺

چقدر دلم واسه نوزادی های لنا تنگ شده🥺😭
لنای من هنوز شبا دیر میخوابه شیر شبشو قطع نکردم
تا صب چشم رو هم نمیزارم🥲

ای جونم خوشکل

یه نشونه دیگه ش اینه که خوشگل و ناز نشسته تو صندلی غذای رستوران و داره با خانواده همراهی میکنه😍❣️و چند وقت دیگه باید یه غذام برای ایشون سفارش بدید🩷

ای خداااا،ماشالله چه خوشمزس 😍😍😘😘

آذه واقعا هم سخت هم شیرینه

شیطنت از چشاش میبازه مطمئنم داره واسه ریختن نوشابه نقشه میکشه🤣

سوال های مرتبط

مامان لنا مامان لنا ۱۰ ماهگی
داشتم فکر میکردم فردا اول مهره.... اول پاییز...آبان تولد خودمه.... و آذر تولد لنا.... لنای من یکساله میشه...اصلا فکرشو میکردم یه روزی یه بچه یه ساله داشته باشم؟

چقدر زود همه چیز گذشت... مگه همین دیروز نبود که تو شکمم لگد میزد؟ یهو چیشد واسش تولد میخوام بگیرم؟

من هنوز روز زایمانمو یادمه، گریه هاش، صداش مثل گربه بود... کوچولو بود ، وقتی شیر میخورد پاش به زمین نمیرسید زیر پاش بالشت میذاشتم.... فقط شیر میخورد و میخوابید.... از خواب بیدار نمیشد واسه شیر خوردن.... لباساش اول ازش بزرگ بودن، بعد اندازه ش شدن، بعد کوچیک شدن، رفتم سراغ لباسای سایز ۲، سایز ۳... لنا ی من الان تمام لباساش بهش کوچیک شده...

خدایا انگار دیروز بود سر اسم هرروز کلی دنبال اسم میگشتم...

شوهرم میگفت نهال، لیانا و هزار تا اسم دیگه و من از روز اول گفتم لنا...

انگار دیروز بود رفتم سونو گرافی برام دکتره صدای قلبشو گذاشت...

مقاومت شریان رحمی داشتم خونرسانی بهش ضعیف بود هر دو هفته میرفتم سونو...

چقدرررررر استرس کشیدم...

چقدر دلم جیگر میخواست تو بارداری و تو کل ۹ ماه نخوردم....

چقدر دلم هویج بستن میخواست و نخوردم.
مامان لنا مامان لنا ۱۱ ماهگی
هنوز باورم نمیشه همون دختر کوچولویی که یه روز گذاشتنش توی بغلم، قراره دوماه دیگه، یک‌ ساله بشه.

برای تولدش هزار تا فکر توی سرمه…
جشن بگیرم؟ بزرگ؟ کوچیک؟
فامیل رو دعوت کنم؟
آتلیه بریم؟
لباس خاص بگیرم؟
کیک داشته باشیم؟
اصلا لنا که هنوز نمیدونه تولد چیه، قراره از این همه ذوق من چی بفهمه؟ 🥹

ولی بعد با خودم میگم شاید قرار نیست لنا امسال بفهمه…
قرارِ من بفهمم.

قرارِ من این روزها رو ثبت کنم
عکس بگیرم، فیلم بگیرم، بغلش کنم و هزار بار توی دلم بگم: چقدر زود بزرگ شدی.

شاید لنا چیزی از جشن یک‌ سالگیش یادش نمونه، اما من میخوام کلی خاطره ازش براش نگه دارم، برای روزی که بزرگ شد و خواست ببینه اولین سال زندگیش چطور گذشته

و شاید قشنگترین قسمت این یک سال، همین لحظه‌ های ساده‌ ای بود که سرش رو میذاشت روی سرم و قلبم براش هزار تیکه میشد… 🤍

برای اولین تولدش خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم هیجان‌ زده‌ام.
فقط میدونم دلم میخواد اولین تولدش یکی از قشنگترین خاطرات زندگی من باشه. 🤍

شما برنامه اتون برای تولد یکسالگی کوچولوها چیه؟
من بین هزارتا برنامه توی ذهنم گیر کردم که چیکار کنم😅


شیرخشک،رفلاکس، پوشک