داشتم فکر میکردم فردا اول مهره.... اول پاییز...آبان تولد خودمه.... و آذر تولد لنا.... لنای من یکساله میشه...اصلا فکرشو میکردم یه روزی یه بچه یه ساله داشته باشم؟

چقدر زود همه چیز گذشت... مگه همین دیروز نبود که تو شکمم لگد میزد؟ یهو چیشد واسش تولد میخوام بگیرم؟

من هنوز روز زایمانمو یادمه، گریه هاش، صداش مثل گربه بود... کوچولو بود ، وقتی شیر میخورد پاش به زمین نمیرسید زیر پاش بالشت میذاشتم.... فقط شیر میخورد و میخوابید.... از خواب بیدار نمیشد واسه شیر خوردن.... لباساش اول ازش بزرگ بودن، بعد اندازه ش شدن، بعد کوچیک شدن، رفتم سراغ لباسای سایز ۲، سایز ۳... لنا ی من الان تمام لباساش بهش کوچیک شده...

خدایا انگار دیروز بود سر اسم هرروز کلی دنبال اسم میگشتم...

شوهرم میگفت نهال، لیانا و هزار تا اسم دیگه و من از روز اول گفتم لنا...

انگار دیروز بود رفتم سونو گرافی برام دکتره صدای قلبشو گذاشت...

مقاومت شریان رحمی داشتم خونرسانی بهش ضعیف بود هر دو هفته میرفتم سونو...

چقدرررررر استرس کشیدم...

چقدر دلم جیگر میخواست تو بارداری و تو کل ۹ ماه نخوردم....

چقدر دلم هویج بستن میخواست و نخوردم.

۱۵ پاسخ

با هر جملش انگار منو پرت کردی وسط بارداری و اوایل بچه داری
شیرین بود اما بنظرم سخت هم بود .
باورم نمیشه تونستیم از پسش بر بیایم🫠

خداروشکر به خوبی این یکسال گذشته
انشالله صد سال دگ هم تولدشو جشن بگیرید
ما برعکس شماییم، تولد خودم آذره تولد دخترم آبان

چه خوب نوشتی
تولدتون پیشاپیش مبارک💖💖
تولد کوچولوی ماهم آبان ه
انگار یه قرن گذشته از آن شب

چه جالب منم آبانی ام پسرمم آذر

نگو که بغضی شدم😭😭😭

تولد خودمم مهر و تولد دخترم دی اره چرا فک نمیکردم یساله بلکه حتی فک میکنم یکی دیگ هم باید کنارش باشه ولی ن الان در اینده🤷🏻‍♀️

خداحفظش کنه برات.تولدت مبارک.منودخترم آذری هستیم

چ قشنگ نوشتی، تولدش مبارک

خداروشکر که زندگی جریان داره …💛
تولد خودت و لنا جانم مبارک عزیزم

دقیقا حرفهای دل منو زدی
من هنوز روز زایمانم انگار دیروز بود

واااای شیمااااا یادش بخیر🥺🥺🥺🥺🥺منم ۱۲مهر تولدمه پسرمم ۶اذره

خواهش میکنم

شیما میشه بیایی خصوصی

تولدت مبارک ان شالله هزارساله بشی

ماه گرفتگی شد و ترسیدم لک بیوفته رو صورت یا بدن جنین و حتی تصویرهاشم از تو گوشی و تلویزیون نگاه نکردم....

اخرای بارداریم شده بود و نمیتونستم خم شم بند کفشمو ببندم...

و یه روز با پالتو، با شال بافت، رفتم بیمارستان واسه زایمان...

الان دختر من ۳ ماه دیگه یکساله میشه....

اون النگویی که بایاش واسه به دنیا اومدنش خریده بود و من گفتم این خیلی بزرگه، الان اندازه دستش شده...

اون شلواری که با خودم گفتم این خیلی بزرگه الان واسش تنگ و کوچیک شده...

خدایا... لنای من داره بزرگ میشه.... و من باورم نمیشه....

ای کاش گهواره از اول همه تاپیک هارو نگه میداشت تا بتونم تاپیک های اوایل بارداریمو ببینم...

یادش بخیر، حالت تهوع و نفخ هایی که هفته های اول داشتم و بیسکوییت ساقه طلایی ناشتا میخوردم تاحالم بد نشه...

سرگیجه میگرفتم، فشارم میوفتاد، میرفتم زیر سرم...

خدایا....

سوال های مرتبط

مامان لنا مامان لنا ۱۰ ماهگی
هنوز باورم نمیشه همون دختر کوچولویی که یه روز گذاشتنش توی بغلم، قراره دوماه دیگه، یک‌ ساله بشه.

برای تولدش هزار تا فکر توی سرمه…
جشن بگیرم؟ بزرگ؟ کوچیک؟
فامیل رو دعوت کنم؟
آتلیه بریم؟
لباس خاص بگیرم؟
کیک داشته باشیم؟
اصلا لنا که هنوز نمیدونه تولد چیه، قراره از این همه ذوق من چی بفهمه؟ 🥹

ولی بعد با خودم میگم شاید قرار نیست لنا امسال بفهمه…
قرارِ من بفهمم.

قرارِ من این روزها رو ثبت کنم
عکس بگیرم، فیلم بگیرم، بغلش کنم و هزار بار توی دلم بگم: چقدر زود بزرگ شدی.

شاید لنا چیزی از جشن یک‌ سالگیش یادش نمونه، اما من میخوام کلی خاطره ازش براش نگه دارم، برای روزی که بزرگ شد و خواست ببینه اولین سال زندگیش چطور گذشته

و شاید قشنگترین قسمت این یک سال، همین لحظه‌ های ساده‌ ای بود که سرش رو میذاشت روی سرم و قلبم براش هزار تیکه میشد… 🤍

برای اولین تولدش خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم هیجان‌ زده‌ام.
فقط میدونم دلم میخواد اولین تولدش یکی از قشنگترین خاطرات زندگی من باشه. 🤍

شما برنامه اتون برای تولد یکسالگی کوچولوها چیه؟
من بین هزارتا برنامه توی ذهنم گیر کردم که چیکار کنم😅


شیرخشک،رفلاکس، پوشک