هنوز باورم نمیشه همون دختر کوچولویی که یه روز گذاشتنش توی بغلم، قراره دوماه دیگه، یک‌ ساله بشه.

برای تولدش هزار تا فکر توی سرمه…
جشن بگیرم؟ بزرگ؟ کوچیک؟
فامیل رو دعوت کنم؟
آتلیه بریم؟
لباس خاص بگیرم؟
کیک داشته باشیم؟
اصلا لنا که هنوز نمیدونه تولد چیه، قراره از این همه ذوق من چی بفهمه؟ 🥹

ولی بعد با خودم میگم شاید قرار نیست لنا امسال بفهمه…
قرارِ من بفهمم.

قرارِ من این روزها رو ثبت کنم
عکس بگیرم، فیلم بگیرم، بغلش کنم و هزار بار توی دلم بگم: چقدر زود بزرگ شدی.

شاید لنا چیزی از جشن یک‌ سالگیش یادش نمونه، اما من میخوام کلی خاطره ازش براش نگه دارم، برای روزی که بزرگ شد و خواست ببینه اولین سال زندگیش چطور گذشته

و شاید قشنگترین قسمت این یک سال، همین لحظه‌ های ساده‌ ای بود که سرش رو میذاشت روی سرم و قلبم براش هزار تیکه میشد… 🤍

برای اولین تولدش خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم هیجان‌ زده‌ام.
فقط میدونم دلم میخواد اولین تولدش یکی از قشنگترین خاطرات زندگی من باشه. 🤍

شما برنامه اتون برای تولد یکسالگی کوچولوها چیه؟
من بین هزارتا برنامه توی ذهنم گیر کردم که چیکار کنم😅


شیرخشک،رفلاکس، پوشک

تصویر
۱۴ پاسخ

منم خیلی ذهنم درگیره تولد پسرمه
از ذوق دندونای نداشته ش گیفت سفارش دادم گیفتا رسیدن ولی دندون نه🤣
برا تولدش ۳-۴ روز میریم مسافرت شاید یادش نیاد ولی عکساشو میبینه بعدا و براش تعریف میکنم

ما یه تولد ۳ نفره میگیریم
خودمون ۳ تا
چون فعلا بچه م چیزی متوجه نمیشه...

خدا حفظش کنه دختر گلتون رو😍❤️
من سلیقه شما رو خیلی می‌پسندم
خواهشا از تصمیمات و ایده هاتون عکس و متن بزارید استفاده کنیم🙏👼

من ک فعلا دارم کارای دندونی میکنم. خیلیم با دوتا بچه سخته😵‍💫

من تولدش رو توی خونه میگیرم یه تولد سه نفره با تم توتفرنگی🍓❤️🥹

من قرار ببرمش مشهد چون هدیه امام رضا بود به ما و توی اتاقش تم درست کنم عکاس بگم بیاد عکاسی کنه برامون همین 🥲♥️

الهی هرکی هرجور دوس داره با هر امکاناتی این روزای قشنگو ثبت کنه الهی خدا ب همه توانایی بده بتونیم بچه هامونو به نحو احسن بزرگ کنیم چ از لحاظ تربیتی چه مالی، الهی همه بچه هامو عاقبت بخیر بشن

منم چن ماه شد فکرم درگیره. فکر کنم بین خودمون بگیرم

ا گه خدا بخواد به جشن بزرگ میگیرم و میبرمش اتلیه چنتام عکس بگیریم

من میخوام بریم اتلیهههه

یه حس غریبی یه سالگی برامنک اینجوری بود یعنی روز تولدش خیلی گریه کردم خیلی احساساتی بودم و تو کافه یه تولدنسبتا خوب گرفتم عکاس و اتلیه بنظرم کار خوبی کردم درست نمیفهمه ولی انگار این تولد واسه دل خودت منک پشیمون نشدم بنظرم خونه نگیری بهتر البته من کمکی نداشتم

منم خیلی نقشه تو سرم هست
خیلی ذوق دارم اما میخام ی تولد کوچیکه خانوادگی بگیرم براش🫠♥️

وای منم از الان تو فکرشم خیلی زود میگذره و دلتنگ چنین روزایی میشیم
منم موندم جشن بگیرم سه تایی یا خانواده ها رو بگم باز سر این مسئله مشکل دارم که کدوم خانواده رو بگم پدری یا مادری منم همین جور موندم

میخام ویلا بگیرم خودمونیارودعوت کنم

سوال های مرتبط

مامان نورا🌸🍭🎀 مامان نورا🌸🍭🎀 ۹ ماهگی
نورا جانِ مامان… 🤍

امروز ۹ ماه از قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من گذشت؛
۹ ماه از روزی که تو اومدی و قلبم برای همیشه جای یک عشقِ تازه پیدا کرد.

تو فقط دختر من نیستی…
تو همون تکه‌ای از قلبمی که بیرون از سینه‌م زندگی می‌کنه.
همون لبخندی که خستگی‌هامو از یادم می‌بره،
همون چشم‌هایی که می‌تونم ساعت‌ها توشون غرق بشم
و همون دست‌های کوچیکی که با گرفتنشون، احساس می‌کنم خوشبخت‌ترین آدم دنیام. 🥹

نورا، شاید یه روز بزرگ بشی و این روزها رو یادت نیاد؛
اما مامان هیچ‌وقت یادش نمی‌ره
که توی ۹ ماهگی، چقدر کوچولو، شیرین و دوست‌داشتنی بودی
و چطور تمام دنیای من، خلاصه می‌شد توی خنده‌های تو.

بزرگ شدنت رو دوست دارم،
اما دلم می‌خواد زمان همین‌جا کمی آروم‌تر بگذره…
تا بیشتر بوی نوزادیت رو نفس بکشم،
بیشتر بغلت کنم
و بیشتر از این روزهای کوچولوییت برای خودم خاطره بسازم. 🤍

۹ ماهگیت مبارک، نورای من؛
اولین و قشنگ‌ترین عشقِ زندگیِ مامان.
الهی تمام عمرت به قشنگیِ لبخند امروزت باشه. 🎀

مامان دوستت داره؛ امروز، فردا، و تا آخرین نفس. 🤍
مامان ارسلان👼🏻 مامان ارسلان👼🏻 ۱۱ ماهگی
پارسال همین موقع توی شکمم بودی و من مشغول خونه‌تکونی اساسی و چیدن کمد کوچولوت🥺
با ذوق لباس‌هات رو مرتب می‌کردم و با شوق و هیجان روزشماری می‌کردم برای اومدنت... نمی‌دونستم قراره با اومدنت، همه‌ی دنیام عوض بشه 🤍
امسال اما کنارمی..🙂
نه‌تنها نمی‌ذاری یه گوشه بشینم و کاری انجام بدم، بلکه از سر و کولم بالا میری و حسابی شیطنت می‌کنی! 😂 چه برسه به خونه‌تکونی!
چه زود داری بزرگ میشی پسر کوچولوی من… انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و با خودم گفتم: بالاخره اومدی!
حالا هر روز یه کار جدید یاد می‌گیری و من با دیدن بزرگ شدنت، هم ذوق می‌کنم، هم دلم برای روزهای کوچیک‌ترت تنگ میشه.
می‌دونم یه روزی می‌رسه که دیگه این‌قدر به من نمی‌چسبی…
دیگه از سر و کولم بالا نمیری، دستم رو برای راه رفتن نمی‌گیری و شاید حتی برای یه بوسه از من خجالت بکشی.
و من اون روز دلم برای همین روزهایی که گاهی خسته‌م می‌کرد، بیشتر از همیشه تنگ میشه.
میدونم یه روزی میاد که دلم برای همین شیطنت‌هات، همین بالا رفتن از سر و کولم، همین دست‌های کوچولویی که به من می‌چسبن، حسابی تنگ میشه…