۱۷ پاسخ

ولی آخرش اسمش رو گذاشتین معصومه 😂

من از ۱۲هفته که ان تی گفت صدرصد پسر گفتم ماهد تا اخرشم شد ماهد هرکسی هرچیز دیگه می‌گفت جواب میدادم میگفتم اسم بچه به مادرش نه به نظر بقیه

و منی ک تا سه ماه پیش دلم پیش اسم فاریا بود🥹 خیلی دوسش داشتم قبل بارداریم‌میگفتم من اگ دختردار شم میزارم فاریا
بعداینک مشخص شد دخترع دهنشونو کج کردن گفتن زبون ما نمیچرخه سخته واینا
منم لنا رو پیشنهاد دادم خیلی تو خونه صدا زدم تمرین کردم بدلم نشست🥹
تا چن‌ماه پیش میکفتم کاش فاریا میزاشتم
یه روز توی پاساژ بودم رفته بودم خرید
یه خانومی لنا رو دید گف واییییی خدا این چقد لناعه .... خیلی بهش میاد اسمش لنا باشه🫪🫪🫪🫪🫪🫪🫪
گفتم واقعا!؟ دیگ مطمئن شدم بهترین انتخابم بوده اسم دخملم

من افرا خیلی دوس داشتم شوهرم گفت نه ترانه

چجوری نشون میده این تاپیک رو کدوم هفته بارداری گذاشتی چه جالب گهواره من الان فقط زده نه ماهگی

انقد دلم میخواد بینم تایم بارداری چه تاپیکایی میزاشتی ولی متاسفانه دیده نمیشه🥲🥲

لنا خیلیییی قشنگههه من اسم لنا و لیام رو خیلیییییییی دوست داشتم اسم پسر منم تا دقیقه نود لیام بود ولی زایمانم یجوری شد که به دلم افتاد پسرمو نذر امام حسین کردم اسمش حسین شد😅

باز خوبه رو حرفت موندی من از اول بین حلما و جانا مونده بودم بعد گفتم جانا باشه شوهرم می‌گفت حلما باشه آخرم شد حلما 😍😄

چقدررر زود گذشته وای خدای من🫠🫠🫠🫠

منم عاشق اسم تسنیم بودم🥹

حالا شوهرم رباب😶‍🌫️😶‍🌫️🥴🫩😑😑😑😩😩😩

عزیزم خداحفظش کنه منم دختر بزرگم اسمش بهارِ الان دومی رو باردارم احتمالا بزارم لنا

اسم بچه هامو همه رو شوهرم گذاشته خودم نقشی نداشتم😂😂😂

و منی که ۹ ماه پسرمو بردیا صدا زدم حتی روز زایمان تو بیمارستان ازم پرسیدن اسمش چیه گفتم بردیا ، فردای تولدش گذاشتم کیارش 🫠😅

ومنی که ازاول شایلین مدنظرم بود اما دم آخری شوهرم نه و نو اورد گذاشتیم دلا و من هنوز شایلین بیشتر تودلمه چون توبارداری هی باهاش حرف میزدم اسمشو صدا میزدم حتی توکل فامیلم اسمش جاافتاده بود

لنا خیلی قشنگه

مامان لنا خوبی خیلی وقت بود دنبالت بودم😂❤️

چقدر زود میگذره 🥲
منم میخاستم اگه دختر شد بزارم نفس 😁

سوال های مرتبط

مامان لنا مامان لنا ۹ ماهگی
داشتم فکر میکردم فردا اول مهره.... اول پاییز...آبان تولد خودمه.... و آذر تولد لنا.... لنای من یکساله میشه...اصلا فکرشو میکردم یه روزی یه بچه یه ساله داشته باشم؟

چقدر زود همه چیز گذشت... مگه همین دیروز نبود که تو شکمم لگد میزد؟ یهو چیشد واسش تولد میخوام بگیرم؟

من هنوز روز زایمانمو یادمه، گریه هاش، صداش مثل گربه بود... کوچولو بود ، وقتی شیر میخورد پاش به زمین نمیرسید زیر پاش بالشت میذاشتم.... فقط شیر میخورد و میخوابید.... از خواب بیدار نمیشد واسه شیر خوردن.... لباساش اول ازش بزرگ بودن، بعد اندازه ش شدن، بعد کوچیک شدن، رفتم سراغ لباسای سایز ۲، سایز ۳... لنا ی من الان تمام لباساش بهش کوچیک شده...

خدایا انگار دیروز بود سر اسم هرروز کلی دنبال اسم میگشتم...

شوهرم میگفت نهال، لیانا و هزار تا اسم دیگه و من از روز اول گفتم لنا...

انگار دیروز بود رفتم سونو گرافی برام دکتره صدای قلبشو گذاشت...

مقاومت شریان رحمی داشتم خونرسانی بهش ضعیف بود هر دو هفته میرفتم سونو...

چقدرررررر استرس کشیدم...

چقدر دلم جیگر میخواست تو بارداری و تو کل ۹ ماه نخوردم....

چقدر دلم هویج بستن میخواست و نخوردم.