۷ پاسخ

عزیزم درکت میکنم خودم مثل تو بودم ولی گذشت ببین گذشت همشون بزرگ شدن و انقدر زیاد حساس نشو رو تربیت بچه هات تو هرچقدرم حساس باشی و تربیت درست یادشون بدی اخرش اونا رنگ عوض میکنن و تو دنیای واقعی بیرون میرن مدرسه کلی چیز بد یا خوب یاد میگیرن

تنها راهش اینه به خودت برسی٬من بعد از یه سال و شیش ماه از شیر گرفتم شروع به ورزش و رژیم کردم به خودم میرسم البته تو خونه ،چون کسی نبود ولی خودمو محروم نکردم ،صبخ پیادخ روی تچ خونه نیم ساعت. ،هرروز یه ساعت عصرا تو خونه ورزش،ناهار شام بچه ها میانوعده ها و هزار جور تو خونه ام با روحیه انجام میدم ،ماسک صورت ،مدیتیشن تو خونه انقد خوبه ،خیلیا الان آرزوی خانواده دارن ولی شرایط زهرماری انقد بده که شده آرزوی دست نیافتنی خوشحال و امیدوار کننده زندگی کن زود پیر نشی

واقعا سخته منکه خانوادم هستن ولی هیچکس کمکی نمیکنه
و البته نباید انتظار داشت

خدا صبرت بده واقعا سخته خیلی زیاد ...

چقد منی🥲

تو میگی سه هفته من گاهی به سه ماه بیشتر میکشید جای نمیرفتم
نهایت تا مغازه چیزی
خودت وقف بچه هات کنی راحت تر با زندگی کنار میای این وسطا هم گاهی برا خودت یه ارایشی کن یه لباسی بپوش

عزیزم خدا پشت و پناهت واقعا درک میکنم خیلی سخته، مراقب سلامتیت باش برا ورزش و تفریح خودتم وقت بذار

سوال های مرتبط

مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۶ سالگی
رفتیم پیش وکیل طلاق توافقی و امضا کردیم بین زمین هوام
20 سال تلاشم زحمتام زندگیم عمرم روحیم سلامتیم همچی تموم شد بچم مدام گریه میکنه بابا بیا خونه روحیه بچم نابود شده میگه همه با مامان باباشون میبرن پارک بیرون دو تاتونو میخوام ترس دارم بعد 6 ماه بچمو ازم بگیره ازدواج کردم بکیره میترسم با بچه کسی قبولم نکنه بچمو باباش بگیره که مطمنم میگیره بدنم توان این همه مشکلات و فشار نداره روحیه ام کلی خرابه قرار یکی یکی به همه جواب بدم چرا طلاق گرفتم اونهمه بلا سرم آورد شوهرم میبینه حال بچه رو از کاراش پشیمون نیست آنقدر عجله داره برا طلاق با اینکه 90 درصد مشکلات سر حیونی شوهرم بود زورم میاد خودشو اصلاح نمیکنه تلاش نمبکنه از حیونیش دست نمبکنه که بچه اینهمه عذاب نکشه آدم شدن آنقدر سخته تازه خال بچه رو میبینه عین خیالش نیست میترسم آینده بچه بدتر خراب بشه جدا زندکی کردن از هر کدوممون بهش اسیب میزنه من بدونش حتی نمیتونم نفس بکشم بکیره ازم چیکار کنم بچم قرار با بغض حسرت بزرگ بشه چرا خودمو ندید کوچگترین ارزشی بهم نمیداد عین حیون باهام برخورد میکرد ولی میگم کاش اونجوری با حسرت ادامه میدادم بچم بیشتر اسیب نبینه حس غذاب وجدان دارم بچم بچه طلاق شده ولی پدرش خیلی بد بود دائما تو تنش بودیم نتونستم ولی ایند بچم با همه بچه های عادی فرق داره پر از چالش فشار خسرت عقده بغض با یکی میمونه ممکن ازم جدا کنن کسی منو نمیگیره بگیره هم بچم از لحاظ روحی داغون میشه پدر خودشو میخواد نکاه بد ناپدری روش میاد الانم که نگاه بی ارزشی از هم میگیره چون بچه طلاق میشه همه میگن طفلی بچه حالم بد نمیدونم جیکار کنم نه تو زندگیم خالم خوب بود نه تو طلاق کسی مثل من هست با بچه طلاق بکیره حال شما چطوره من داغونم