رفتیم پیش وکیل طلاق توافقی و امضا کردیم بین زمین هوام
20 سال تلاشم زحمتام زندگیم عمرم روحیم سلامتیم همچی تموم شد بچم مدام گریه میکنه بابا بیا خونه روحیه بچم نابود شده میگه همه با مامان باباشون میبرن پارک بیرون دو تاتونو میخوام ترس دارم بعد 6 ماه بچمو ازم بگیره ازدواج کردم بکیره میترسم با بچه کسی قبولم نکنه بچمو باباش بگیره که مطمنم میگیره بدنم توان این همه مشکلات و فشار نداره روحیه ام کلی خرابه قرار یکی یکی به همه جواب بدم چرا طلاق گرفتم اونهمه بلا سرم آورد شوهرم میبینه حال بچه رو از کاراش پشیمون نیست آنقدر عجله داره برا طلاق با اینکه 90 درصد مشکلات سر حیونی شوهرم بود زورم میاد خودشو اصلاح نمیکنه تلاش نمبکنه از حیونیش دست نمبکنه که بچه اینهمه عذاب نکشه آدم شدن آنقدر سخته تازه خال بچه رو میبینه عین خیالش نیست میترسم آینده بچه بدتر خراب بشه جدا زندکی کردن از هر کدوممون بهش اسیب میزنه من بدونش حتی نمیتونم نفس بکشم بکیره ازم چیکار کنم بچم قرار با بغض حسرت بزرگ بشه چرا خودمو ندید کوچگترین ارزشی بهم نمیداد عین حیون باهام برخورد میکرد ولی میگم کاش اونجوری با حسرت ادامه میدادم بچم بیشتر اسیب نبینه حس غذاب وجدان دارم بچم بچه طلاق شده ولی پدرش خیلی بد بود دائما تو تنش بودیم نتونستم ولی ایند بچم با همه بچه های عادی فرق داره پر از چالش فشار خسرت عقده بغض با یکی میمونه ممکن ازم جدا کنن کسی منو نمیگیره بگیره هم بچم از لحاظ روحی داغون میشه پدر خودشو میخواد نکاه بد ناپدری روش میاد الانم که نگاه بی ارزشی از هم میگیره چون بچه طلاق میشه همه میگن طفلی بچه حالم بد نمیدونم جیکار کنم نه تو زندگیم خالم خوب بود نه تو طلاق کسی مثل من هست با بچه طلاق بکیره حال شما چطوره من داغونم

۱۶ پاسخ

هنوز از این ازدواج خلاص نشدی فکر ازدواج بعدی هستی بابا بیخیال همه ک نباید ازدواج کنن
از این به بعد برا دل خودت زندگی کن بخودت برس

حتما روزای سختی رو میگذرونی و این حسا و فکرات برای زندگی آیندت کاملا ب جاست و حق داری فقط میخوام بگم باید خیلی قوی بشی بخاطر بچت و آیندش و لطفا خودت از همین الان دیگه نگو بجه طلاق تا بقیه هم نگن خیلیای دیگه مثل تو هستن ک جدا شدن و بچه های اونام همین روزارو میگذرونن پس تنها تو نیستی و بچه ی تو نیس ک این اتفاق براش افتاده حتما نتونستی باهاش زندگی کنی ک جدا شدی حتما دلیلی داشتی پس دیگه خودتو سرزنش نکن یه بچه تک والد بزرگ بشه بهتر از اینکه ک تو خونه ای پر از تنش بزرگ شه خاله ی خودم جدا شد از شوهرش بچه هاش کوچیک بودن الان هردو بچه ابزرگ شدن و خیلیم تو شغل و زندگیشون موفقن و دختر خودش روانشناسی میخونه پسرشم خیلی موفق و روحیه ی خیلی خوبی دارن اما خالم قوی بود خالم نذاشت طلاقش تو زندگی آیندش تاثیر بزاره ب طلاق مثل یه تجربه نگاه کرد و برای آینده ی خودشو بچه هاش تلاش کرد

تمام پست هاتو خوندم برای اینکه طلاق گرفتی حتی یه لحظه هم پشیمون نباش اما توروخدا به شوهر کردنم فکر نکن شوهر چه خاصیتی داره که هنوز از این زندگی سگی با یه بچه و با یه سقط بچه ده هفته بیرون نیومدی دنبال یکی دیگع هستی
برو دنبال یه کار خوب ورزش کن پادکست های انگیزشی گوش بده موسیقی گوش بده بذار روحیه ات خوب بشه به اون بچه هم روحیه بده

عزیز اگه پشتوانه داری اگه دستت تو جیبت میره اگه دستت به دهنت میرسه دیگه ازدواج نکن ول کن بچت رو بزرگ کن و دوتایی خوشی کنین

من همیشه میگم بچه فقط با پدر یا مادر باشه خیلی بهتر از اینه ک با جفتشون باشه و هرروز شاهد دعوا و جر و بحث باشه، محیط اون خونه متشنج میشه بعدها تاثیرشو رو‌بچه می‌ذاره،

من خودم طلاق گرفتم و ازدواج مجدد کردم. سخته خیلی هم سخته اما قوی باش. از خدا صبر بخواه صلوات بفرست. هرکس ی قسمتی داره. پسر منم چهار سالش بود به خاطر اعتیاد جدا شدم. الان پونزده سالشه. پیش خودمه. اما الان هم سختمه. اما از زندگی قبلی خیلی بهتره. تو هم انشالله مستقل بشو و برا خودت زندگی کن. شوهر هم نکن دلت خوشه

عزیزم شما همون مامان بهروزی اسمتو عوض کردی؟

😢😢😢😢😢😢😢😢

امشب دختر خالم از خونش رفت و میخواد طلاق بگیره بچش از بچم کوچیکتره دلم خونه هرچقدر گریه میکنم اروم نمیشم خدایا دیگه شماها باید چ حالی داشته باشید هه ی میگم بهش وی باش و.... ولی خودم از این ور دارم از غصه میمیرم دلم خونه برا بچه خدا

عزیزم خدابهت آرامش بده
ب
اما حداقل تکلیف بچه تو معلوم میکردی که پیش خودت باشه یا باباش
الان تو دو راهی سختی هستی که
بچه ات و درگیر موضوعات طلاق نکن
بهش بگو بابات کارش رفته یه جای دیگه چند روز دیگه میبینیش
نزار بچه استرس بگیره
اما تا طلاق نگرفتی اگه پشیمونی برگرد سر زندگی ات

خدا دلتو آروم کنه ناراحت شدم

سخته ولی فکر منفی نکن از یه زاویه دیگه نگاه کن بهش. زندگی که توش همش دعوا باشه برای بچه اصلا خوب نیست اون آبان بچس این حسا طبیعیه که داشته باشه ولی مطمئن باش اگه میموندی تو اون زندگی و همش بحث و دعوا بود بچت بزرگ میشد میگفت چرا طلاق نگرفتی...من خودم پدر و مادرم تفاهم نداشتن با هم همش دعوا داشتن خیلی روی اعصاب ما بچه ها تاثیر گذاشت الان واقعا عصبی شدم اصلا صبر و تحمل ندارم تو زندگیمم حتی تاثیر گذاشته.

حتما چند جلسه تراپی برو ، الان فقط و فقط افکار منفی بهت حمله کردن

بچه هم عادت میکنه عزیزم ولی عمروجوونی خودت که چندسال تحمل کردی

وای خدایا نگو😭😭امشب من باید برای همه گریه کنم.بیا بغلم🫂🫂چقد سخته نمیدونم چی بگم از خدا میخوام بهترینارو برات رقم بزنه

الهی بمیرم برا دلت خواهر منم دارم این دورانو سپری میکنم

سوال های مرتبط

مامان محمد سبحان مامان محمد سبحان ۵ سالگی
سلام مامانا مثل چی تو گل گیر کردم توروخدا راهنماییم کنید
کلا از خورد و خوراک و زندگیم افتادم
در رابطه با تاپیک قبلیم که دیدید پسرم چه استقبالی ازم گرد دو سه روز بعد کلا عوض شده رفتارش... همش کارش شده گلایه اینکه چرا ولم کردی تو چجور مادری هستی الان اومدی تو زندگیم چیکار کنی اونموقع که مادر میخواستم نبودی و خیلی حرفای دیگه...یجورایی فقط دوست داره منو مقصر جلوه بده منم نمیتونم همه حقیقت و بهش بگم چون تو سن حساسیه میترسم بره با پدرش دعواش بشه،حتی حاضر نشد همو ببینیم ...من بهش حق میدم ولی نمیدونم چجور قانعش کنم اگه کسی میدونه یه راهی جلو پام بذاره 😭😭😭😭😭
کلا از زندگیم افتادم نمیدونم این کارما که میگن کجاست چرا به پدرش نشون نمیده که چیکار کرده...بعد من دوتا زن گرفت طلاق داد از زن سومش دوتا پسر داره طفلک کوچیکه تو شیر مادرش ولش کرد و رفت
از خدا مرگمو میخوام ولی نمیدونم چرا نمیده آخه من چه گناهی کردم اینقدر عذاب باید بکشم🥺🥺🥺
فرزند پروری بچه داری تب کودک سرماخوردگی رفلاکس
فرزند پروری بچه داری تب کودک سرماخوردگی رفلاکس
مامان حسین مامان حسین ۵ سالگی
سلام خسته نباشید
ببخشید یه سوال داشتم هرکس می‌دونه کمکم کنه فکرم خیلی درگیر
من پسرم پنج سال و چهار ماهشه وقتی تو باردار بودم پسرمو عدد Nt
کمی بیشتر بود فرستادن منو آزمایش خون که گفتن احتمالش یک در هزار و میتونی بچه رو نگه داری و هیچ آزمایش دیگه ای هم منو نفرستادن الان پسرم پنج سالشه فرم چشماش کمی با من و پدرش فرق می‌کنه چشمای من و همسرم درشت پسرم خیلی چشم های ریزی داره اما از بچگی حرکتی رو دیر انجام نداد همه خوب بودن مثلاً به موقع نشست چهار دست و پا راه رفتن دندان در آورد غذا خوردن شیر خوردن از شیر و از جیش گرفتن همه خوب بود اما الان که قبل از پیش دبستانیش هست من خیلی نگرانشم مثال اعداد رو زیاد بلد نیست فقط تا سه دقیق می‌دونه بقیه رو هی یادش می‌ره یا اصلا کلمات رو بلد نیست میشه بگید بچه پنج ساله که کارهایی از نظر هوش باید انجام بده من شب و روزم شده گریه خیلی سخته که اطرافیانت است همه مدت فکر کن بچت سالم بوده و یهو بخام بگم پسر من سندرم دان داره اصلا نمیتونم چون دکتر احتمال داده بود این فکر ها میاد تو سرم یا چون بچه حالت چشماش با من و پدرش فرق می‌کنه لطفاً راهنماییم کنید 🙏😭🥲
مامان امیر علی مامان امیر علی ۵ سالگی
سلام خوبین
لطفا خواهش میکنم هر کس پیام من رو میبینه جواب بده
من ۲۲ سالمه سه تا بچه دارم بچه هام ۵ و ۲سال و ۶ ماه و بچه کوچیکم ۹ ماهشه
یعنی ۹ ماهه زایمان کردم همیشه افسردگی رو حس میگردم ولی الان خیلی خیلی شدید شده یعنی روی تمام زندگیم اثر گذاشته رفت و آمد دیگه با کسی نمیکنم بچه هامو جایی نمیرم فقط از خونه خودم میرم خونه پدرم که اگر اهر روز نرم اونجا تو خونه دق میکنم اصلا خونه خودمون دوست ندارم اگر تنها باشم خونه با بچه ها دق میکنم دائما استرس و دلشوره خیلی خیلی زیاد دارم روی مریضی بچه ها خیلی حساس شدم و میترسم و خودمو اینطوری قانع میکنم که پیش کسی نرم و کسی پیش من نیاد حتی بچه هامو پارک نمیبرم که یه وقت مریض نشن آخه من داخل زندگی خیلی تنهام یه شوهر دارم که اصلا بهم اهمیت نمیده و کمکم نمیکنه اصلا و مدام بهم دروغ میگه در کل کلا درحال استرس و دلشوره و نگرانی ام همش احساس میکنم می‌خواد یه اتفاق میفته نمی‌دونم چیکار کنم واقعا دیگه زندگی کردن برام سخت شده دلم حتی مرگ می‌خواد تا ذهنم خاموش بشه و به آرامش برسم مدام بچه هامو داخل خواب و بیداری چک میکنم که یه وقت زبونم لال تب نداشته باشن یعنی به معنی واقعی مغزم به مشکل خورده نمی‌دونم چیکار کنم کمکم کنید لطفااااااااااا
مامان boys مامان boys ۵ سالگی
مامانا هزار بار اینجا گفتم ولی چاره ای ندارم جایی رو ندارم اینجا میگم این حجم از فشار ازم کم بشه ببخشید
به خدا دارم میمیرم دارم دیونه میشم انقدر مشکلات داریم که قلبم داره میترکه این بچه دومم هم اصلا خواب نداره خوابشو زیر سینه میکنه بعد بلند میشه حتی ده دقیقه در روز نمیخوابه واسه یه کاری اگه بلند شم انقدر گریه میکنه که انگار من مردم هوار میزنه هر چی بخوام امتحان کنم نرم پیشش انقدر گریه و هوار میزنه که زود میرم بغلش هم هستم باید بغلش کنم بشینه داغون شدم یه لحظه به حالت دراز کش بذارمش نمی مونه دیونه شدم موقع انجام یه کاری انقدر استرس میگیرم انقدر از گریه هاش عصبی میشم که قلبم میخواد از تنم بیاد بیرون خونه زندگی رو هوا دورمون میبینم پاهام قفله نمیتونم پاشم تمیز کنم شیرم که نمیخوره به زور وقتی خواب‌آلوده هست زیر سینه میخوره یا میدونم با زجر با قاشق میدم بهش شیرخشکم همینکارو میکنه امروز انقدر عصبی شدم و گریه کردم که حس میکنم شیرم به شدت کم شده یه دل سیر واسه اونم گریه کردمو استرس گرفتم بخدا دارم دیونه میشم دارم چیه دیونه شدم دارم میمیرم سه ماه و بیست روزشه کولیک داره بهش اینفاکول هم میدم ببین بخدا بعد شیر که میخوره حتی شیرخشک دفع خوب بعد گاز معده هم خارج میکنه اروغم میزنه بازم از بغلش پاشم گریه میکنه تو بگو پنج دقیقه بعد شرایط خوبش خوب باشه هم نیست