سوال های مرتبط

مامان هانا🍓 مامان هانا🍓 ۸ ماهگی
هشت ماه است که جهان، برای من در چشم‌های تو خلاصه می‌شود… 🤍🕊️

هشت ماه پیش، قصه‌ای شروع شد که قشنگ‌ترین بخشِ زندگیِ من شد؛ قصه‌ی دختری که هنوز از دنیا چیزی نمی‌دانست، اما از همان روزهای اول، به من یاد داد قلب آدم می‌تواند بیرون از سینه‌اش هم بتپد.

هانا جانم، تو هنوز نمی‌دانی چقدر دوستت دارم؛ هنوز نمی‌دانی گاهی فقط نگاه کردنت برای خوشحال شدنم کافی‌ست، یا چطور یک لبخند کوچکت می‌تواند در معمولی‌ترین روزها، اتفاقی به بزرگیِ یک معجزه باشد…

هشت ماه است که تو بزرگ می‌شوی و من هم همراه تو، دارم مادر بودن را زندگی می‌کنم؛ با تمامِ ذوق‌ها، نگرانی‌ها، بوسه‌ها و لحظه‌هایی که دلم می‌خواهد برای همیشه نگهشان دارم.

روزی بزرگ می‌شوی، دست‌های کوچکت دیگر در دست‌های من جا نمی‌شوند و شاید روزی برسد که برای ساختن دنیای خودت، از آغوشم دور شوی…

و من امیدوارم آن روز، آن‌قدر عشق در وجودت کاشته باشم که حتی دور از من هم، خودت را دوست داشته باشی، به خودت ایمان داشته باشی و بدانی که در این دنیا، همیشه یک نفر هست که بودنت را یکی از قشنگ‌ترین اتفاق‌های زندگی‌اش می‌داند.

دخترکم، اگر تمامِ عمرم را برای دوست داشتنت وقت بگذارم، باز هم فکر می‌کنم برای این همه عشق کم است…

هشت ماهگیت مبارک، هانای من؛
تو زیباترین قصه‌ای هستی که زندگی برایم نوشته و قشنگ‌ترین عشقی که قلبم تا ابد به خاطر خواهد سپرد… 🤍🕊️
مامان نینی مامان نینی ۲ سالگی
قصه غذایی که تلخ شد

امروز قرار بود خورشت سبزی بپزم
با خودم گفتم وقتی محمد بود غذایم چنان خوب میشد که کسی نمیتوانست عیبی از آن بگیرد همه متحیر مزه خوبش می‌شدند و محمد میگفت زنم دستپختش خیلی خوبه و من میفهمیدم که چقدر از این قضیه خوشحال است ( بالاخره مرد است و غذا دوست بودنش دیگر)
به مادرم گفتم گمان نمی‌کنم امروز غذایم خوب شود دیگر خبری از آن طعم های خوب نیست
به من گفت خب از ادویه عشق در آن بریز و من ناخودآگاه یاد عزیزدلی افتادم که بدون آن هیچ عشقی دیگر دیده نمی‌شود
در هیچ موردی دیگر عشقی نیست
بغضی بی اجازه توی گلویم نشست و به دنبالش اشکی در چشمم حلقه زد

یاد آن جمله معروف افتادم که بعد از او شاید برای خودش گریه نکردم اما با کوچک ترین اتفاقی گریه ام میگیرد


بدون او
بعد از او
با نبودش
نمی‌دانم چه کنم

احتمالا بعد از این تمام غذا هایم تلخ می‌شود
و تمام صبح هایم تاریک
احتمالا بعد از این قرار است با قلب درد خود سازش کنم
یا شاید روحم بمیرد
اما مطمئنم بعد از او همه چیز تلخ میشود

امروز که تقویم را دیدم فهميدم غریب به پنجاه روز است نیستی
یعنی پنج دهه
نمی‌دانم برای بقیه پنجاه روز چگونه گذشت
اما من در این مدت هزاران بار دیگر نفس نکشیدم
من در این مدت هزاران بار کم آوردم

دقیقا همان موقعی که میخواستم بخاطر ناراحتی هایم بیایم که تو دستانم را بگیری و یادم آمد که دیگر دستت این توان را ندارد مردم
همان دقیقه ای که فهمیدم هر چقدر منتظر بمانم ظهر که بشود دیگر تو زنگ در را نمیزنی و خنده کنان وارد خانه نمی‌شوی، جانم رفت

تو بگو مگر نمی‌گویند دنیا به اندازه یک خواب کوتاه است، پس چرا من چند قرنی است در این کابوس تلخ گیر افتادم
تو بگو چرا کابوس هایم تمام نمیشود🥲
مامان آیهان مامان آیهان ۹ ماهگی
مامان جوجه مامان جوجه ۱۳ ماهگی
«کیانِ قشنگم،

امروز که تقویم را نگاه می‌کنم و می‌بینم هشت ماه از آمدنت به زندگی ما گذشته، باورم نمی‌شود چقدر زود این روزها گذشت. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار نگاهت در نگاهم گره خورد و دنیایم رنگ تازه‌ای گرفت.

در این هشت ماه، با تو دوباره زندگی را یاد گرفتم؛ با هر لبخندت جان گرفتم و با هر پیشرفت کوچکت، دلم از غرور و عشق پر شد. هنوز یادم هست چهار ماهه بودی که برای اولین بار غلت زدی و ما با ذوق، انگار بزرگ‌ترین اتفاق دنیا را جشن گرفتیم. سه ماه و بیست روزه که شدی، اولین «دد» را گفتی و دل ما را بردی… و پنج ماهه که شدی، با گفتن «بابا» خانه را پر از شادی کردی.

هفت ماه و چهار روزه، اولین دندون کوچولویت جوانه زد؛ همان لبخندِ بی‌دندانی‌ات هم برایمان دنیا بود، چه برسد به آن مروارید کوچولو. هفت ماه و بیست و پنج روزه چهار دست‌وپا راه افتادی و دیگر هیچ گوشه‌ای از خانه از کنجکاوی‌هایت در امان نبود. و فقط دو روز بعد، هفت ماه و بیست و هفت روزه، با دست‌های کوچکت از وسایل گرفتی و ایستادی… همان لحظه‌ای که فهمیدم پسرم دارد قدم‌به‌قدم بزرگ می‌شود.

کیانِ عزیزم، این هشت ماه فقط گذر زمان نبود؛ تماشای رشد معجزه‌وار تو بود. هشت ماهی که هر ثانیه‌اش برای من خاطره شد، هر خنده‌اش آرامش، و هر صدایش موسیقیِ قلبم.

هشت ماهگی‌ات مبارک نورِ زندگیِ ما.
بزرگ شدنت را می‌بینم و به تو افتخار می‌کنم، اما در دلم همیشه همان نوزادِ کوچکِ اولین روزها می‌مانی. دوستت دارم بیشتر از تمام واژه‌هایی که می‌توانند این عشق را توصیف کنند.» 💙🧿✨
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۲ ماهگی
این‌داستان : برهنگی
ما دیروز چیزی را کشف کردیم که یقین داریم نیمی از شما هرگز متوجه ان نشدید
رفقا ؛ آیا میدانستید ننه ها به انتخاب خود به ما لباس میپوشانند؟؟در صورتی که میشود لباس نپوشید و در خانه تردد کرد؟؟

دیروز دقیقا زمانی که ننه برای بار دوم آمد سر وقت ما تا لباسمان را عوض کند،ما قیامت به پا کردیم
نتیجه ی قیامت ما توافقی شد که هم ما خشنود شدیم هم ننه
البته کاملا مشخص بود رضایتمان از ته دل نبود، چون ما قلبا دوست داشتیم این شلوارک خال خالی و‌پوشک زیرش را هم‌نداشته باشیم و ننه هم استرس این را داشت که نکند سرما بخوریم در نتیجه کولر را خاموش کرده بود

رفقا صفایی که در برهنگی هست در لباس پوشیدن نیست، امتحان‌کنید.
هر چند چند ساعتی را اینگونه وقت گذراندیم و‌ شب با لباس مارا خواباندندو عجیب است که از صبح ننه قصد تعویض لباس مارا نداشته ، فکر‌میکنم دست مارا خوانده🦦
بهر‌حال رفقا نگذارید برایتان تصمیم بگیرند
برای پوشک شدن ، در آن لحظه ی حساس، تا میتوانید مقاومت نشان دهید
ننه ها را خسته کنید تا دست بکشند از پوشک‌کردن ما در این هوای گرم
مطمئن باشید پوشک اگر خوب بود خودشان هم پوشک داشتند
اینان‌صلاح مارا نمیخواهند
رفقا شما را در این سن به مقاومت برای پوشیدن پوشک دعوت میکنم
منتظر گزارش کارتان هستم🦦
دوستدار شما
نباتیه ضد پوشش🍭👼🏻🤍

فرزندپروری
شیرخشک
پوشک
غذای کمکی
واکسن