سوال های مرتبط

مامان اولی مامان اولی روزهای ابتدایی تولد
خاطرات زایمان[۱۲]



دیگ احساس کردم شکمم سبک شد دخترمو در آوردن نشونم دادن بیدار بود بچم چشاش باز بود با اینک سزارین بودم اکثر بچه ها چشاشون بسته چشای دخترکم باز بود دیگ بردنش و من دیگ هیچی یادم نیست بیهوشم کردن وقتی ب هوش اومدم میخواستن لباسمو عوص کنن تو اتاق عمل بودم چون بالا اورده بودم کثیف شده بود دیگ لباسمو عوض کردن دوتا آقا اومدن منو بردن ریکاوری برای من ریکاوری ۲ دقیقه بود همش نگو دو ساعت بودم اونجا بشدت میلرزدیم خیلی زیاد جوری ک دندونام کل بدنم میلرزیدم ک حد نداشت بچمو خانما آورد گزاشت رو سینم شیر دادمش بردنش به خانومه گفته بودم ک وقتی بی حسم خوب ماساژ بده ۳ بار اومد محکم ماساژ داد بی حسم یکم رفته بود درد داشت ولی نه زیاد خلاصه منو بردن بخش شوهرم اومد جام با مادرم طفلکیا جفتشون گریه شون گرفته بود از بست که میلرزیدم دیگ اومدم بهم یک سرم دادن با قرص ک لرزشم خوب شد باز دوباره اون امپول شوم آوردن زدن بهم گفتن تا ۲۴ ساعت دیگ باید بزنیم بهت به خاطر فشارت و باید ناشتا باشم سوند اینا هم وصل بود هنوز تا ساعت یک نیم شب روز بعد من دراز کش بودم با اون سرم بچه مو هم به عذاب شیر میدادم بعدش اومدن سوند اینا کشیدن گفتن باید مایعات بخورم
مامان ماهلین مامان ماهلین ۹ ماهگی
و منم هم زایمان کردم تحربه من از یه زایمان بد و پرخطر😐
جمعه ساعت ۱۲ بستری شدم با دوسانت نیم ساعت یک کیسه ابم پاره شد امپول فشارم بهم زدن دردای بدی داشتم تا ساعت شیش عصر خیلی درد داشتم فقط چهار ساعت باز شده بود امپول اپیدروال زدم بخاطر درد زیاد تا ۹ شب درد نفهمیدم خیلی میومدن معاینه میکردن تا کمک کنن دهانه رحمم باز بشه انواع ورزش روم انجام دادن اتاق پر خون بود ساعت ۹ شب ۶ سانت بودم دو تا همزمان سرم فشار بهم وصل کردن بی حسی امپول پریده بود دردام شروع شد بود داشتم میمردم همش معاینه میکردن تا ۱۱ شب ۸ سانت بودم ماماها به دکترم میگفتن پیشرفتی نداره بیشتر از ۸ سانت باز نمیشه دکترم میگفت ن خوبه ۱۲ شب شد باز نشد همش میگفتن مادر فرزند از دست میدیم دکترم قبول نمیکرد حالم خیلی افتضاح بود در حال مردن بودم اخر گفت تا دوشب صبر کنید باز نشد بیارید اتاق عمل دو شد من ۸ سانت بودم دیگ داشتم بیهوش میشدم اخر بردن سزارین بچه رو برداشتن من زایمان کردم
مامان فاطمه وحامد💞 مامان فاطمه وحامد💞 ۴ ماهگی
پارت چهارم

معاینه شدم که گف هنو دهانه رحمت چیزی باز نشده ولی باید بستری بشی و با قرص فشار فارغ بشی
خانم داودی رفت و قرار شد هر وقت دهانه رحمم باز شد بیاد بالا سرم
لباسای بیمارستان رو دادن که تنم کنم و منو بردن تو یکی از اتاق ها که سه تا تخت داشت
دو نفر دیگه اونجا بستری بودن که باهم رفیق شدیم اونام دهانه رحمشون بسته بودن و یکیشون اب دور جنین کم بود که ۳۹ هفته بود باید زایمان میکرد و یکی دیگشون حرکات بچش کم شده بود با دهانه رحم یک سانت بستری شده بودن
خلاصه ساعت ۹ صبح که بهم یک چهارم قرص فشار دادن و انقباضم تا حدودی شروع شده بود اما زیاد نبود دردامم کم بود شروع کردیم با اون دو تای دیگه به ورزش کردن اما بازم زیاد تغییری نکردیم تا ساعت ۱ و نیم ظهر که زمان تغییر شیفت ماماهای بخش شد و اومدن یکی یکی مونو معاینه کردن تخت اولی که به ۳ سانت رسیده بود و با کمک مامای همراهی که از بیرون گرفته بود کم کم داشت نزدیک به زایمانش میشد
تخت دومی که معاینه کرد گف با اینکه دوتا قرص فشار استفاده کرده اما هیچ تغییری نکرده و دهانه رحمش عقب و لگنش کوچیکه و به درد زایمان طبیعی نمیخوره و بهتره به دکترش زنگ بزنین و بگین تا اگه خودشم موافقه بره واسه سزارین که اونم از خداش بود چون از ساعت ۵ صبح بستری شده بود و ساعت ۱ و نیم ظهر شده بود هنو اونجا بود و خسته شده بود
به منکه رسید معاینه کرد و گف لگنت عالیه و دو سانت باز شدی