۵ پاسخ

ای جان خیلی بااحساسن
پسر منم همینطوری قبل خواب باهم صحبت میکنیم کلی میگه دوست دارم عاشقتم دلم تنگ شد منم باید تکرار کنم شب بخیر بگیم بعد بخوابیم البته گول میزنه تا بخوابه پدرمو درمیاره 😅😅

عزیزم😍 خیلی این کاراشون قشنگه 🥺

من همش از پشت دخترم بغلم میکرد میخوابید چون داشتم به داداشش شیر میدادم دلم براش میسوخت😅🥰

اره خیلی حس خوبی داره🥹🫂

عزیزم انشالله عاقبت بخیر باشه🥺🫂

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
یه مدته که بخاطر بی اشتهایی و هیچی نخوردن هانا خیلی عصبی و کم حوصله شدم..این که با تمام خستگیام پا میشم براش غذایی که دوست داره رو میپزم اما حتی نگاهشم نمیکنه خسته ترم میکنه و واقعا به قول شوهرم غمباد میکنم...حالم از این دنیا و زمونه و شرایط زندگی های سختمون هم گرفتس...دیشب رفتیم جایی مهمونی و از لحظه ورود هانا یهو چسبید تو بغل باباش و دیگه پایین نیومد بعدم خودم به زور بردمش داخل اتاق و باهاش کلی حرف زدم ترسیده بود از آقای صاحب خونه که قبلا هم بارها دیده بودش...هرکاری کردم نه تنها آروم نشد و از بغلم پایین نیومد شروع کرد با آخرین توان گریه کردن و داد و بیداد...عمه ش اونجا بود همه اومدن و باهاش حرف میزدن اما هیچ فایده ای نداشت...دیگه یه لحظه از شدت عصبانیت و برافروختگی داد زدم سرش و با ناراحتی از بغلم گذاشتمش پایین و اونم بلندتر اشک میریخت تا اینکه دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم...از خودم بدم اومد که بعد اون همه همدلی و آرامش دادن بهش اون حرکت آخر چی بود...روز قبلش هم بخاطر اینکه دهنشو بعد از ۲۴ ساعت گرسنگی باز نکرد و غذا بخوره سرش داد زدم...اونم منی که با تمام وجود مخالف تهدید و داد زدن سر بچه ام...دیشب های های اشک ریختم چرا نمیتونم رو خودم تسلط داشته باشم..گناه اون طفل معصوم چیه من مسئولم در برابر تمام رفتارهای خودم....😒😒
مامان لیمو ونخودفرنگی مامان لیمو ونخودفرنگی ۳ سالگی
بیاین یه اتفاقی رو براتون تعریف کن
چن روز پیش پسرم صب۵ بیدار شد دیگ اصلا نخابید
بعد صبحانه ساعت۱۰ اینا بود دیدم خابشون میاد رفتم شیشه پسرم رو پر کنم اونم اومد آشپزخونه
من آوردم شیرش رو گذاشتم کنار بالش تشکش
خودمم دخترم رو شیر میدادم دیدم پسرم اومد دراز کشید گفتم الان میخابه
منم خابم برده بود یکم بعد دیدم دخترم ی جوری صداش در اومد متفاوت بود
بیدار شدم ( یاد حرف خالم افتادم اونا رو یبار گاز گرفته بود بچش چن ماهه بود گفت ی مدل دیگ گریه کرد ترسیدم بیدار شدم دیده گاز گرفته همشونو بزور خودشو انداخته تو کوچه خبر کرده شوهرش بیهوش شده بود همون بچه داشت از حال میرف) وقتی گیج و خابالو بیدار شدم دیدم دخترم دوباره خابید
وای دیدم بوی گاز خونه رو برداشته عین معتادا لنگان و گیج شده رفتم آشپزخونه دیدم کل شعله ها رو پسرم باز کرده اومده خابیدع
فقط تونستم اونا رو ببندم دوباره اومدم خابیدم
( اصلا امکان ندارع ها من بچه ها خاب بودنی بخابم) هی فکرم پیش بچه ها بود نکنه گاز گرفته ولی نمیتونسم بیدار شم ی مدت گذشت دیدم بوی گاز رفته
یعنی خدا دخترم رو فرشته نجاتمون کرد وگرنه هر سه تامون تو خاب میمردیم دور از جون