۷ پاسخ

من ماه بعد بعد زایمانم کلا پریود شدم یعنی ۴۰روز خونریزی داشتم بعدشم یکماه بعدش پریود شدم

من ۵ماه۲۰روز دیگه شیر ندادم به پسرم دقیقا وقتی۶ماه شد یعنی ده روز بعد پریود شدم

پریودی حس خوبی 😍😍😍

ینی ناراحت بودی پریود نمیشدی؟
من چن روز بعد بند اومدن خونریزی زایمانم پریود شدم و دوسه ماه اول جون دادم چون به قدر کافی خونریزی داشتم و بدنم دیگه امادگی پریود نداشت
دلم میخواست مثل خانوادم تا دوسال نشم و راحت باشم

من بعد ۱۵ روز از سزارینم پریود شدم

من بعد شش ماه از زایمانم پریود شدم

منکه 36 روز از زایمانم گذشت پریود شدم 🥴

سوال های مرتبط

مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
یکی از چیزای جالبی که بعد بچه دار شدن باهاش مواجه شدم اینه که وقتی به بچه ها خوش میگذره به منم خوش میگذره و یه جایی از وجود خودم هم واقعاً روشن می‌شه…
رضایتی که از خوشحالیشون می‌گیرم صددرصدیه،نه از جنس فداکاری، نه برای اینکه فکر کنم «مادر کافی»ای هستم…
یه حس واقعی و عمیقه🤍

از تصور اینکه قراره چقدر هیجان‌زده بشن، خودم هیجان‌زده می‌شم
از خنده‌هاشون، از ذوق کردنشون… انگار یه تکه از همون هیجان توی من هم اتفاق می‌افته.
گاهی فقط نگاهشون می‌کنم و با خودم می‌گم چطور ممکنه خوشحالیِ دو تا آدم دیگه، این‌قدر عمیق منو خوشحال کنه؟

مادر و پدر شدن، برای من هنوز هم عجیب‌ترین و جالب‌ترین حس دنیاست!
فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت برام عادی بشه که دو انسان، یه روزی توی وجود من رشد کردن و به دنیا آوردمهنوز گاهی از قدرتی که بدن و وجودم برای انجام دادن این کار داشته، شگفت‌زده می‌شم🥹

شاید به جرئت بگم قشنگ‌ترین نقشی که توی تمام زندگیم داشتم، همین مادریه
وقتی که دست دوتا پسرکوچولو رو گرفتم و کوله ی اسپایدرمنشون رو دوشمه🥹💙


شیرخشک ترک پوشک ترک پستونک شیرمادر بارداری تب واکسن ویروس!
مامان byanیوسف 😍😍 مامان byanیوسف 😍😍 ۲ سالگی
سوال:خیلیا خواسته بودین خوابم رو تعریف کنم که وقتی از خواب بیدار شدم دستم بود ولی میخوام از الان بگم هر کی میترسه نیاد خوابم این بود که انگار تو یه سالن بزرگ بودم بعد همسرمم کنارم بود بهم گف نگا کن تموم اونایی که باهامون اینکارو کردن اینهاشون عکسشون رو دیوار زده بودن یه مرد و یه زن بعد رو این عکس ها چند تا سرباز اومده بودن و رو هر کدوم از عکسا یه تابلوی بزرگ که روش سوره نوشته بود گذاشتن بعد تو خواب گفتن چون نباید کسی بفهمه بعد انگار اومدم تو اتاقم کنار تخت دو نفر بودن حسشون میکردم ولی نمیدیدمشون ولی راه رفتن و بالا پایین شدن تختم رو حس میکردم بعد از ترس یه کتابی کنارم بود اونو تو دستم میرفتم از ترس فک میکردم ازم محافظت میکنه ولی تا میگرفتمش سرم و زبونم جوری سنگین میشد (مثل وقتی بختک میاد تو خواب)و قش میکردم دوباره بیدار میشدم اون کتاب رو دستم میگرفتم دوباره همین حالتی میشدم اما وقتی بلند شدم دیگه با چشمام نمیتونسم خوب ببینم ولی گرفتم سوره بقره روشن کردم و هیچی حس نکردم دیگه (دوباره همین حس اومد ) بعد بلند شدم بوی خون و پتادین به مشامم میخورد (اینا همش تو خواب بود ) کنارم رو نگا کردم دیدم دخترم میگه چاقو و یوسف رو دیدم ادامه اش پایینه
فرزندپروری انومالی سونوگرافی
مامان جوجه کوچولو 🐥 مامان جوجه کوچولو 🐥 ۳ سالگی
مامانا شماهم برنامه گهواره رو از موقع بارداری یا قبل بارداریتون دارید. اگه سوال هاتون از اون موقع تا الان پاک نکردید برید نگاه کنید مثل تونل زمان میمونه . چیزی به تولد دخترم نمونده امروز رفتم تاپیک های اوایل رو خوندم از بارداری تا م اوایل به دنیا اومدن دخترم همینجوری ماه ها میرفت جلو تا الان که نزدیک دوسالشه با هر سؤالی خوندم قشنگ حس حال اون موقع رو حس کردم 🥹 واقعا یادش بخیر نمیدونم شماهم اینجوری بودید یانه ولی منو همسرم بعد اینکه دخترمون به دنیا اومد اصلا خونمون حس حالش یجور دیگه بود انگار همون خونه ای نبود قبلا دوتایی توش زندگی می‌کردیم حس عجیب و جدیدی داشت برامون مثل کسی تازه ازدواج کرده از خونه باباش و وارد خونه خودش شده و براش همه چیز تازه شروع شده واقعا حاملگی و تجربه مادر شدن خیلی خیلی برام شیرین و قشنگ بود با اینکه سختی های خودشو داشت ولی ارزشش رو داره قدر تمام لحظه به لحظه با بچهامون رو بدونیم نهایت لذتش رو ببریم چون دوباره دلمون برا این روزاشون تنگ میشه، امیدوارم مادرشدن قسمت هم چشم انتظارا باشه🙏
مامان آدامس بادکنکی مامان آدامس بادکنکی ۳ سالگی
وقتی مجرد بودم وقتی یه زن با دوتا بچه میدیدم یه نگاه خاصی بهش داشتم نمیدونم چجوری بیان کنم یه حسی بودم مثلا یه جورایی توی دلم باخودم میگفتم بیچاره این زنه دوتا بچه داره و دیگه جوان نیست کم کم سنش رفته بالا و میدیدم که بعنوان یه مادر صدشو داره میزاره برای بچش حتی اگه چیزی داشت خودش نمیخورد میداد به بچش و مدام حرص و وش میخورد و بیخوابی میکشید و استرس و عصبانیت را به دوش میکشید بخاطر بچه هاش بخاطر زندگیش و بخش دیه ی زندگیش هم متعلق به همسرش و کارهای مربوط به اون بود و لباس ای اون اتوزدن و غذاشو اماده کردن و انجام کارای اشپزخونه و منزل و قسط و اجاره و این چیزا...
خلاصه، میدیدم که یک زن بودن و یک مادر بودن چقد از خودگذشتگی داره. و حس میکردم توی اون سن بودن و مادر دوتا بچه بودن یعنی یه سنیه که برای خیلی از کارها دیکه دیرشده. اون دیگه فقط باید خودشو وقف بچه هاشو زندگیشو شوهرش بکنه و دیگه وقتی برای خودش نداره. دیگه فکرش راحت نیست. توی دلم میگفتم وای مادربودن و زن بودن و پا به این سن گذاشتنم سخته ها خوبه که من جای اون نیستم. خوش بحالم که فعلا دخترکی هستم ازاد و رهااااا. تنها دغدغه ام خوراکی های خوشمزه و خوشکل بودن اتاقم و عروسکامو بازی با بیرون رفتن با همکلاسیام و هم دانشگاهیامه. شب بافکرراحت سرمو میزارم زمین و فرداشم تا لنگ ظهر بدون هیچ دغدغه ای میخوابم. خلاصه خودمو خودم هستم.
.....
.....
خلاصه الان باورم نمیشه که خودم شدم همون زن همون مادر با همون فکر و دغدغه های اون زن...
عروسکامم همش مال دخترمه...
بعضی موقع ها که ب عمق این افکارم میرم ناراحت میشم میگم هعی روزگار کی سنم رفت بالا و شدم ۳۵ ساله...