۳ پاسخ

عزیزم ایشالله ب خوشی بگذره و زایمان کنی و روی ماهش و ببینی🥹🩷

عزیزم کاغذ دیواری زدی یا استیکر چسبی هست؟

انشالله به سلامت بغلش کنی 😍

سوال های مرتبط

مامان تـابـان🩷🌙 مامان تـابـان🩷🌙 روزهای ابتدایی تولد
امشب، آخرین شبِ توست در آغوشِ امنِ دلم…
آخرین شبی که میان من و تو، تنها دیواره‌ای به نازکیِ پوست فاصله است.

نه ماهه که با هر تکونت، قلبم جور دیگه‌ای می‌تپه
با هر لگدت لبخند زدم،
با هر غلت زدنت دستمو روی شکمم گذاشتم
و با خودم گفتم:دخترکم، اینجایی… نزدیکِ من.

امشب اما دلم عجیب گرفته…
دلم برای همین لگدهای کوچیکت
برای کش و قوس اومدنت،
برای اون لحظه‌هایی که یک سمت شکمم را سفت می‌کردی
و من با ذوق دنبالت می‌گشتم، تنگ میشه🥹

فردا دیگه صدای قلبت را از دستگاه نمیشنوم
صدای گریه‌ات را از نزدیک میشنوم
دیگر دستم را روی شکمم نمیذارم تا پیدات کنم؛
دستامو دور تنت حلقه می‌کنم.

امشب برای آخرین بار میگم:شب بخیر، دخترکم…
راحت بخواب، که فردا می‌خوام برای اولین بار
تمامِ دنیام رو در آغوش بگیرم.» 🤍

تابانِ من،
تو نه ماه مهمانِ قلبم بودی،
و فردا صاحبِ تمامِ قلبم می‌شوی.

امشب، آخرین شبِ تو در دلم است؛
فردا، اولین شبِ تو در آغوش من.

بخواب دخترکم…
فردا دنیا منتظرِ آمدنِ توست. 🥹🩷🌙


به وقت ۳۷ هفتگی
دوشنبه 2بامداد
1405/6/16
مامان جوجه رنگی🐣🩵 مامان جوجه رنگی🐣🩵 هفته سی‌وهشتم بارداری
۹ ماهگی؛ نزدیک‌ترین فاصله تا تو 🤍

امروز وارد نهمین ماهی شدم که تو ، بدون اینکه هنوز دیده باشمت ، تموم قلبم و مال خودت کردی …
نه ماهه که با هر تپش قلبت ، قلب من هم جور دیگه ای می‌زنه ؛
نه ماهه که با هر حرکت کوچیکت ، می‌فهمم عشق میتونه قبل از دیدن ، قبل از لمس کردن و حتی قبل از شنیدن صداش ، این‌ قدر عمیق باشه .
تو این نه ماه ، من فقط منتظر به دنیا اومدنت نبودم ؛
من تو تمام این روزها ، آروم ‌آروم «مامانِ تو» شدم. 🤍
پسر من…
حالا دیگه فاصله‌ ما به اندازه‌ی چند هفته است.
چند هفته تا روزی که برای اولین بار تو رو روی سینه‌ م میزارن و من بالاخره می‌فهمم تمام این انتظارها برای چی بود…
شاید اون روز گریه کنم ،
شاید تموم خستگی این نه ماه از یادم بره ،
شاید فقط نگاهت کنم و با خودم بگم :
«پس تو همون کسی بودی که این‌همه مدت، توی قلبم زندگی می‌کرد…»
ورودمون به ۹ ماهگی مبارک ، پسرِ من . 🥹🤍
آخرین قدم ‌های انتظار رو هم با عشق میگزرونم ؛
چون می‌دونم پشتِ این روزهای آخر ،
قشنگ‌ ترین اتفاقِ تمام زندگی من ایستاده…🤍🧸
۲۹ روز تا دیدار🩵🦢
.
.
.
۳۴ هفته و ۲ روز 🤍
مامان حامی مامان حامی ۶ ماهگی
پسرم…
نُه ماه است که در جانم نفس می‌کشی و من هر روز، آرام‌تر و عمیق‌تر مادر شده‌ام.
از همان لحظه‌ای که فهمیدم هستی، دنیا برایم معنای تازه‌ای پیدا کرد.
انگار قلبم بزرگ‌تر شد تا جا برای تو باز کند؛
برای عشقی که هنوز ندیده بودمش، اما از همیشه واقعی‌تر بود.
این ماه‌ها با فکر تو گذشت.
با خیال صورتت، با حدس زدن صدایت،
با دست گذاشتن روی شکمم و حرف‌هایی که آهسته برایت گفتم.
نمی‌دانم صدایم را شنیده‌ای یا نه،
اما هر بار که تکان خوردی،
باور کردم میانِ این سکوتِ گرم، گفت‌وگوی کوچکی بین ما جریان دارد.
حامیِ من…
اسمَت را که صدا می‌کنم، دلم قرص‌تر می‌شود.
نمی‌دانم وقتی اولین بار نگاهم کنی چه حالی خواهم داشت،
فقط می‌دانم تمام این انتظارِ طولانی
برای همان لحظه است؛
لحظه‌ای که تو را در آغوش بگیرم و بفهمم
قلب آدم می‌تواند بیرون از بدنش بتپد و زنده بماند.
پسرم،
پیش از دیدنت دوستت داشته‌ام.
پیش از لمس دست‌هایت برایت دلواپس بوده‌ام.
و پیش از آنکه صدایم کنی «مامان»،
با تمام وجود مادر تو شده‌ام.
بیا آرام و سالم…
بیا و این نُه ماه انتظار را
به شیرین‌ترین آغوش زندگی‌ام تبدیل کن.
من تو را در جانم حمل کردم،
و تا همیشه در دلم حملت خواهم کرد.
با همه‌ی عشقِ دنیا،
مامانت 🤍