۴ پاسخ

حالم از مردایی که هنوز نفهمیدن اولویتشون باید خانواده‌ای باشه که تشکیل دادن،بهم‌میخوره

عین شوهر من که نوکر در اختیار خانوادشه به من که میرسه پول نداره و خستس فقط خواب و خروپفش برای ماست از صبح تا شب کارای شخصیه کله خانوادش انجام میده اسنپ هم درست و حسابی کار نمیکنه هر چیم درمیاره میبره شهرستان خرج باغی میکنه که هیچی نمیده

با سیاسیت فقط میتونی از شوهرت پول بگیری نه دعوا

چقد شوهرت نفهمه ک نمی‌فهمه دارن ازش میکنن معلومه ک اولیت شما هستین ی بار خدت مستقیم ب برادر شوهرت بگو والا دوره گرونی هست خودمون هم کم میاریم چ برسه بخایم ب یکی هم کمک کنیم

سوال های مرتبط

مامان مهرسام مامان مهرسام ۳ سالگی
از تجربه شیشه خوردن پسرم بگم شاید بدردتون خورد
پسرم من شیر تیر ماه بود یه روز دیگه نگفت میخام منم ندادم کلا شیر تمام شد پسرم شیر خشکی بود
ولی بشدت با شیشه شیرش اب میخورد جوری که من تا صبح یه پارچ کنارم بود و عبن دوران نوزادی هر ۲ ساعت بیدار بودیم حتی موقع خوابم ۴ تا شیشه اب میخورد تا بخابه و خیلی سخت بود تا صبح که نه خودش نه من خواب نداشتیم از انطرفم ۳ مرتیه پوشکش عوض میکردم اخرم خیس میکرد
تصمیم گرقتم ازش بگیرم ۱ روز دیگه تدادم بهش ولی خیلی اذیت بود نااروم دیگه موقع خواب باباش گفت باید بدی اینجوری بچه لجباز میشه دادم و شبها بدتر کرد دیگه جمعه صبح پاشدم نوادچسب سیاه زدم به شیشه گفتم وای شیشه اوخ شده وای باید بندازیش مامان پسرم هی میگفت اه اه و انداختش تو سطل تو روز چند بار میگفت اه شده میگفتم ا ه هر دفعه میرفت میدید شب ولی دیگه روز نتونست بخوابه چون شیشه نخورد خوابش نبرد شب میخاست که هی بهش گفتم اوخ اوخ دیگه خوابید نصف شب پاشد بد گریه کرد دیگه یه شیشه دیگه دادمش ولی زود خابید دیروز اصلا ندادمش دیشب خیلی خوب خابید
تجربه م گفتم اگه مثل من اذیتین استفاده کنید
مامان رز🌹 مامان رز🌹 ۲ سالگی
بعد از چند روز عجیب و پر تنش با رز،
امروز از صبح که بیدار شدیم تصمیم گرفتم به همون فرمول همیشگیم برم جلو.
فرق این سنین با نوزادی همینه.
نوزادی هر گریه بچه هزارتا راهکار داره.
اما این روزهاش، یه راهکاری که وقتی حس میکنم داره همه چی از دستم میره و احتمالا چندتا سکته ریز و فروپاشی رو تجربه کردم بهش عمل میکنم‌
و نتیجه شگفت انگیزه!
گفتم دل میدم بهش، اما تو چهارچوبامون‌
صبحونه شو آماده کردم و خودم کنارش چای مو خوردم، گفت پپا گفتم ذستشویی هم بریم بعد.
قبول کرد و بعدش بهش گفتم باهم ببینیم.خودم کنارش دراز کشیدم.
بعدش گفتم باید رختخوابا رو جمع کنم.
حالا با هم چه بازی کنیم؟برو بازی ای که دوست داری رو بیار، با هم بازی کردیم من قهوه خوردم.بازی و بازی و بازی...
این وسط ناهار پختم، بهونه گرفت که پیشم باش و گفت باید پلو مرغ بپزم.
بغلش کردم، بهش پیشنهاد شیر خرما دادم و‌قبول کرد.
غذا آماده شد و رفتیم کتاب خوندیم باهم، منم هی چرت زدم و چشم باز کردم‌
در کمال تعجب بعدازظهرمون با خوشی گذشت، بی بهونه گیری، بی غر و قشقرق.تموم تایم های کیفیمون رو رعایت کردم.دیگه دیدم خودش میره اتاق به بازی و کتاب خوندن.
شب هم با آرامش زودتری خوابید.منم تموم بعدازظهر وقت داشتم چون ناهار رو زیاد پخته بودم.
خلاصه که باز هم فرمول طلایی وقت گذاشتنم به دردم خورد.
و فهمیدم احتمالا تایم کیفی مون خیلی درخور نبوده این روزها، شاید گوشی چک‌ میکردم یا بی حوصله بودم.
گفتم که شما هم بهش توجه کنید❤️
مامان صدرا و کیا مامان صدرا و کیا هفته سی‌ام بارداری
دیروز صدرا رو بردیم شهربازی. بعد کنار شهربازی یه مرکزی زده کوچیکه اما اتاق اتاقه و هر اتاقی مخصوص یه مهارته. مثلا پراز الات موسیقی یا پر اجر برای بنایی یا لباس پلیس و ...صدرا خواست بره اونجا شوهرم گفت زوده براش گفتم بزار بره آشنا بشه. بچه رفت. ۵دقیقه بعدش گفتم بزار منم برم که راهنماییش کنم تا رفتم تو مسئولش گفت همراه نداریم و خود همکارا مراقبن. گفتم بچس یوقتی با یه بچه ای نسازن باهم گفت میسپرم حواسشون باشه.منم برگشتم. در حد دو دقیقه بعد صدرا با ترس دوید سمت در خروجی و از بس تند دوید لیز خورد ،خورد زمین و گریه کرد. رفتم بعلش کردم یه چوب های بلز دستش بود. خانم گفت بزارش و برو گفتم نه گفت وسایل دستشه چوبو گرفتم دادم بهش و صدرا رو بردم. برگشتم گفشاشو بیارم گفت چرا نیاوردیدش گفتم شما قرار شد مراقبش باشید و رفتم. نمیدونم صدرا چی دید اونجا. که دیگه هرچی چشمش میعتاد به اونجا میزد زیر گریه. درحالیکه اصلا اصلا اهل گریه نیس. تا خونه هم بهم ریخته بود و هی گریه کرد تا خوابش برد
مامان پریماه مامان پریماه ۲ سالگی
مامانا بیاید چند تا راهکار بهتون بگم.
هر رفتاری که بچه هاتون انجام میدن و شما دوست ندارید مثل جیغ و گریه و کثیف کاری و.... اینارو هر موقع بچه ها خواستن بخوابن به شکل قصه براشون تعریف کنید واااااقعا معجزه است. چند تا مثال میزنم. دختر من یه مدت خیلی جیغ میزد البته الکی جیغ نمیزد هر کی بهش دست میزد یا چیزی ازش میگرفت جیغ میزد منم براش قصه میگفتم که یه دختر کوچولویی بود اسمش پریماه بود هیچ وقت جیغ نمیزد چون بچه های بد جیغ میزنن و خلاصه آب و تابش را زیاد کنید و در طول روزم اگه خاست جیغ بزنه اروم بهش بگو تو که دختره خوب و با ادبی هستی نباید جیغ بزنی. یا مثلا هر موقع میریم دکتر دکتر یه شکلات به دخترم میده منم قصه گفتم که پریماه وقتی شکلات را خورد پوسته اش را میندازه تو سطل زبالهچون خیلی دختر تمیزیه. و از اون روز دخترم هر چی میخوره چه بیرون باشیم چه تو خونه پوسته و آشغالو میندازه تو سطل زباله منم تشویقش میکنم. یا هر شب بهش میگم بهترین دختره دنیایی. تمیز ترین دختر دنیایی. با ادب ترین دختر دنیایی. اینها نه تنها تو روحیه خودش خیلی تاثیر داره بلکه دیگران هم در حد یه ادم بزرگ بهش احترام میزارن. همیشه وقتی مهمون میاد خونه تون از قبل یه جای مشخص برا بچه تون درست کنید مثل میز و صندلی کوچولو و برای اونم موقع پذیرایی همه چی بیارید و بهش تعارف کنید الان من هر جایی میرم برای دخترم هم بشقاب جدا میزارن و بهش تعارف میکنن خیلی تو اعتماد به نفس بچه تاثیر داره. اگه چیزو تو خونه نمیخوره تو مهمونی بهش تعارف کردن نگو نه دوست نداره بزار خودش تصمیم بگیره شاید اون لحظه دوست داشت. یه جایی میرید به بچه به زور نگو سلام کن دست بده خدافسی کن یا اسباب بازیتو بده. دلایلش زیاده درموردش خودتون بخونید
مامان 💙اهورا💙 مامان 💙اهورا💙 ۲ سالگی
مامان پسری و نی نی مامان پسری و نی نی هفته هفدهم بارداری
امروز ایلیا رو بردم پارک یه جریانی پیش اومد اصلا هنوز تو شک هستم، لطفا نظراتتون رو بگید
رفتیم تاب سوار بشیم پر بود و وایسادیم صف منم به ایلیا گفتم مامان نینی اومد پایین ما سوار میشیم، طفلی پسرمم گوش کرد و منتظر شد، دو تا دختر بچه اونجا بودن حدود ۵ سال نهایتا
یکیشون رو تاب بود یکیش تو صف ، با هم دوست و فامیل بودن انگار این دوتا به همه میگفتن زودباش پیاده شو خودشون که سوار میشدن به بقیه میگفتن ما پیاده نمیشیم تا صبح هم وایسین نمیاین پایین، حتی یکیشون که من بهش تذکر دادم نوبتیه گفت بهم به تو ربطی نداره، مال خودمونه اصلا خریدیم،
بعد تا پسرمو سوار کردم اومده بود تاب و میکشید می‌گفت پیاده اش کن که بهش اخم کردم گفتم برو مامانتو صدا بزن
وای بچه اومده بود دستمو چنگ میزد هل میداد منو😐😐😐😐

ینی من از این همه بی ادبی و وقاحت و گستاخی پشمام ریخته بود، خلاصه کلی بچه جمع شدن صف که بازی کنند اینام نمیذاشتن منم به بچه ها گفتم این دو تا دختر خیلی وقته بازی میکنن هیچکسو نمی‌زارم سوار بشه بعد یکی از دخترا داداشش اومد ۹-۸ سالش بود بهش گفتم برو مامانتو صدا کن
مامانه اومد از بچه بدتر😂😐
اول گفت چرا نمیزارید دخترم بازی کنه بعد گفت بیا پایین مامان جان مگه نمی‌بینی بی فرهنگن اینا
من برگشتم گفتم خانوم من خیلی وقته اینجا وایسادم دخترای شما با همه دعوا میکنن حتی فحش می‌دن و نمی‌زارن کسی بازی کنه، گفت نهههه بچه من با کسی اصلااا دعوا نمیکنه، بعد برگشته به من میگه شما هنوز بچت کوچیکه بزرگ بشه میفهمی
برای چی تو که بزرگی به بچه میگی پیاده شو و از این حرفا
منم گفتم اگر خودت بچتو تربیت کنی کسی بهش چیزی نمیگه
دوبار فقط منو هل داده و چنگ زده اگر من میخواستم بهش چیزی بگم میگفتم خب