۸ پاسخ

ببین پسرم وقتی یکسال وخورده ای بود با مجیک کار میبردمش اینطرف و اونطرف،بعد پاش رو آویز می‌کرد می‌کشید روی زمین،یه روز اینقدر ازش عصبی شدم با شدت(نه بزنم یا دردش بگیره)گذاشتم سرجاش بچه با یا نگاه متعجب و دلخور بهم نگاه کرد،این موضوع همیشه تو یاد من موند،الان با همون میبرمش پاش آویز میکنه با یه تذکر پاش رو جمع میکنه و من چقدر غصه ام میشه که اون موقع از بچه یکساله و خورده چه انتظاری داشتم،خب برای اون جالب بوده
حرفم اینه باخودمون همش تکرار کنیم اینا فقط بچه هستن تازه داره میفهمن،تازه دارن کشف میکنن،تازه دارن یادمیگیرن و....
همه ی اینا میگذره،یه روز میرسه پیش خودت میگی کاش تو خونه بمونه و بازی کنه ولی نره تو کوچه
همش میگذره مامان مهربون،فقط یکم صبوری کن

دختر من همه چی میفهمه از موقعه ای ک یک سال ونیمش بود حرف میزد همچنان خرابکاری میکنه کثیف میکنه همه چیو میریزه با اینکه میدونه کار بدیه درسته عصبی میشم داد میزنم ولی خب چکار کنم دیگ اینم بگم باباش همش سرکاره اگ چندروز کار چندروز خونه بود لاقل یکم کمکم میکرد در کل بچه داری خیلی سخته خیلییییییی

دختر منم همینع میزنع میریزع نفهمه نفهم حالیش نی جیغ های بنفش میکشه

نگو نگو نگو صبرایوب میخوام از خدا

آره همه بچه ها همینن باید صبوری کرد

من روانی شدم خواهر کجای کاری

اینجانب یه مادر رنده شده ام
یعنی داغونم ها😭

به عبارتی بدتر😀😀😀😀من رد دادم

سوال های مرتبط