۱۴ پاسخ

من با هوش مصنویی براشون یه برنامه درست کردم یه روتین تیک دار

منم براش کتاب گرفتم مثلا گفته فقط دایره هارو رنگ کن ابن برمیداره مربع و مثلثو همرو رنگ‌میکنه هرچی میگم فقط دایره گوش نمیده ،،تازه همین رنگ‌امیزی هم من کنارش بشینم انجام میده وگرنه اگه من نیارم براش نشینم ۶ماهم بگذره خودش نمیره. سراغشون

دقیقا پسر منم اینجوریه ک‌نمیره بشبنه با اسباب بازیاش بازی کنه ،همرو فقط خراب کرده و پرت میکنه 😐

سعی کن همیشه به صورت قصه گفتن بهشون بفهمونی که کاری انجام دادن من بیشترازخودم قصه میگم قانع میشه ولی اگه بخوام بازبون خودم توجیحش کنم کارش بده خیلی سخت گوش م بده به حرفم ولی باقصه گفتن راحت تر قبول میکنه

دختر من بیدار میشه صبحانه میخوره بعدش یه کارتون میبینه بعد یکم تاب بازی میکنه بعد شروع میکنه اسباب بازی میاره خودشم جمع میکنه ...نقاشی و کاردستی ام خیلی دوست داره ...بعضی وقتا اسپیکرو روشن میکنه میرقصه ..‌دختر عموش طبقه بالاست بعضی وقتا با اونم بازی میکنه

صب صبحانه میخوره بعد دیگ میچرخه برا خودش یا دراز میکشه شما اسباب بازیا رو جمع کن بیشترشو هر چند وقت ی بار یکیشو بیار ک جذاب باشه براشون بعدم باهاشون صحبت کن بگو پرت کن کار بدیه اسباب بازیت خراب میشه اسیب میزنی ب کسی دوس داری پرت کنن توصورت تو کتاب بخون براشون بلند بلند بخون نمیخواد بگی بیان بشینن حتما

وقتی میدوییم لباس میپوشه بدو رو مهدکودک خخخخ

دختر من بیدار شه تا نیم ساعت میگه خستم وای میخام همینجور دراز بکشم.
بعد انقدر نازش میکنم که دوتا لقمه بخوره. اونم ب زور.
هی میگه وای دلم وای دلم.
بعد ش شروع میکنه حرص دادن و اذیت کردن.
انقدر این بچه اذیت میکنه که مثله بیش فعالاست. نمیتونم ۲ دیقه یه جا بندش کنم همش باید راه بره یه جارو بهم بریزع.
و غذا هم نمیخوره بشدت بدغذاست.
یکی بیاد خونمون انقدر از سرکولش بالا میره موها طرفو میکشه. لیوان اب میاره میریزه بهش.
وای یکارایی میکنه ها.
عاصی شدم

اولش یکم بغل و ماساژ . بعدش جیش .بعدصبونه خانه عسل یاتخم مرغ یا تخم بلدرچین یا حلوایاکره مربا میخوره گاهی کم گاهی زیاد . بعدمن میرم سراع نهارو خیاطی اقاهم میره سراغ شمشیرو تفنگ و سپرش بازی میکنه منم گاهی دعوت ب بازی میکنه ک یه ۱۰ دقه میرم باز میرم خیاطی گاهی تی وی گاهی گوشی

بیدار میشه صدام میزنه بیا بغلم
تقریبا نیم ساعتی تو تختش درحال نازونوازش میگذره اگه روز قبلش کار بدی کرده باشه براش تعریف میکنم که دیروز خیلی ناراحت شدم و…اونم قول میده که دیگه تکرار نکنه(همه قولاش باد هواس😂)
بعد صبحانه اماده میکنم میخوره یا میشینه پا تیوی یا ماشینکاشو میاره تا وقتی سرمن خلوت شه میرم دفترمدادشو میارم یکم باهاش بازی فکری میکنم دوباره تیوی میبینه
خلاصه همینجوری تا شب سرگرمه
ولی مشکل من تیوی دیدنشه خیلی میبینه

پسر من ک خیلی کوچیکه هنوز ولی واقعا این همه انرژی از کجا میارن 😂😂😂🥴🥴🥴😩موندم منم

باهاش محکم حرف بزن و اگه انجام داد پیامد منطقی کارش مواجه اش کن

کلی ناز و ادا میاد که خسته ام بزور صبحانه میخوره براش صبحانه میزارم و بعدش میره مهد تا ۱۲ 😅

همین که بیدار میشه میره سریخچال پنیر و خامه و سفره میاره خودش🤣
بعدشم با اسباب بازیاش و بیشتر ماشیناش بازی میکنه
بعد میاد سراغ کابینتا عاشق زودپزه ،میزارمش جلو تی وی میشینه با زودپز ور میره و تی وی میبینه
تو حمامم میره اب بازی میکنه

سوال های مرتبط

مامان AMIN مامان AMIN ۴ سالگی
تو نگهداری و تربیت امین به مشکل برخوردم ، اصلا دیگه نمی‌دونم چجوری رفتار کنم باهاش
خیلی لجباز و عجول و عصبی شده وقتی ی چیز میخاد که ناممکنه یا اون لحظه نمیشه شروع می‌کنه به گریه داد و پرت کردن و شکستن
مثلا صبح بیدار شد صبحانه خوردیم جمع کردیم گفت گوشیتو بده بازی کنم نیم ساعتی بازی کرد گفتم بسه دیگه پاشو با اسباب بازیات بازی کن گفت نه و چنبار تکرار شد آخر گفتم بسههههه دیگه گوشی رو پرت کرد ، رفت سر یخچال باید فلان بدی فلان بخورم خورد ، خمیربازیشو آورده میگه باهام باری کن یکم بازی کردم پاشدم ب کارا برسم همه رو پرت کرده وسط خونه مالیده ب مبل و فرش از حرص و لجبازیش
بیرون می‌بریم خونه فامیل می‌بریم با بچه بازی کنه ، تو راهرو با همسایه بازی می‌کنه عصرا میبرمش پارکینگ دوچرخه سوار شه اصلا خسته نمیشه همش میگه فقط یکاری کنم ، همسرم میاد با ماشین می‌بره دور میزنه پارک می‌ره هر چی ام میخاد مثلا بستنی یا آبمیوه یبار نخریم دوبارشو خریدیم
الان باز رفته سریخچال که باید کیک بپزی خودشم نمیخوره ها فقط دوست داره الکی هم بزنه هر روز هر روز نمیشه که ، گفتم نه در یخچالو کوبیده یه مشت و لگدم زده چیکار کنم
مامان مامان فلفلی مامان مامان فلفلی ۴ سالگی
چند وقت پیش رفته بودیم جایی دو شب بمونیم
واقعا میگن آدمها رو باید خونه خودشون شناخت بعد شاید ۱۰ سال ب اصرار خودشون رفتیم
بعد یه بچه اش ک ۸ ۹ سالش بود همش بچه کوچکم رو دعوا می‌کرد و میگفت میزنم تو سرت اک بیای اتاقم اونم بچه هست ۱ سال ونیمش هست هر چی میوردمش باز میرفت
بهش میگفتم بهش اسباب بازی بده نیاد تو اتاقت نمی‌داد خیلی کلافه شده بودم راه برگشتی هم نداشتم بچه بزرگترم ک میرفت پیشش میگفت بیا بازی کنیم ولی اجازه نمی‌داد با وسایل هاش بازی کنه ب شدت عصبی شده بودم و دلم برای بچه هام میسوخت
یه وسیله بازی داشت زدم تو نت ۲ خوردی قیمتش بود بچم هر چی میگفت تا با این بازی کنیم میگفت ن و بلند داد می‌کشید
بعد پدر مادرش ب جای اینکه بچه خودشون رو آروم کنن مادرش میگفت صدای تی وی بلند کن حرفای بچم صداش نیاد اینجا.تعجب کردم هر چی ب بچم میگفتم بیا از اتاق بیرون نمیومد اون اسباب بازی هم خودش شکسته بود چند جاش سالم هم نبودا ب هر چی دست میزد میگفت ن
ب زور رفتارش تحمل کردم تا برگشتیم