۱۳ پاسخ

بدترین حرف اینکه چرابارداری زوده بچع میخواین چیکارک کل اون روزوزن وشوهرزیربارون گریه کردیم بهترین هم ذوق بابام بود ک فقط میگف باید شیرینی بدی مغزبادومم داره میاد کل بارداری همه مراقبتاموخودش برد🥹

مادرشوهرم .
مریضم .بگو مادرت بیاد کمکت کار نداره و اون
خونم بهم ریختس .بگو مادرت بیاد
غذا ندارم .بگو مادرت بیاد
درد دارم .بگو مادرت بیاد
🖕🖕🖕

تا دلت بخواد ناراحتی و دل شکستن
منم از اول افسردگی گرفتم و خونه نشین شدم
شوهرم تو اوضاع ج ن گ چرا بچه اوردی همش دعوااااا بی محلی تا 3ماه بعد از زایمان
حرفای دکتر و سقطش کن مشکل داره و...

جاریم اصلا محلم نذاشت
خواهرم هنوزم حالمو نپرسیده و تبریک نگفته
خوشحالی خوانواده شوهرم بخاطر پسر بودن
مامان و بابام هم خیلی هوامو داشتن
خیلی. روزهای سختی بود نمیخوام هرگز تکرار بشه😭😭

بهترین حرف وکارای بابام بود ک پا ب پام توی سونوها ازمایشا این طرف اون طرف باهام بود بخاطر کار شوهرم ک نمیتونست باهام باشه
بدترین حرفم نداشتم

قشنگ ترینش این بود ک مامانم از خوشحالی گریه کرد وتبریک گف بخودش😅
بدترین زیاد بود اما از همه بدترش حرف شوهرم بود ک دائم میگف بیا سقطش کنیم 😔

🥹♦️🤩هر عکس 80 تومن 😎♦️🤤

با تم های لاکچری و خاص از نوزادی تا بزرگسال  👑💝
جشن و تولد  ، نوزادی و ماهگرد ، بارداری و دندونی ، و انواع مناسبت های دیگه 😍🔥
@ilamiiiiii آیدی روبیک
   @Dilanhosein آیدی تلگرام
🌺🍀ثبت سفارش ۰۹۹۳۱۴۰۰۹۶۰ پیام رسان روبیکا یا تلگرام پیام بزارید🌼🍀

من یه دختر داشتم وقتی سونو بارداری دوم رو گفت جنسیت دختر هست شوهرم خندید گفت خوبه پس کردید اینجا رو حموم زنونه.من هم خندم گرفت هم ناراحت شدم.اما الان برای دخترم میمیره انقد ک دوسش داره و عاشقشه

من همش میگم بچم چقد گناه داشت قبل بارداری میگف من بچه خوشم نمیاد بچه نمخام من اصرار کردم ک الان ن خودم محبت میبینم ن بچم

خاهر شوهرم مادرشوهر همش گریه ک چرا بچه دختر نشده ناراحت انگار مجلس ختم

بهترین حرفی نشنیدم اما حرفای ناراحت کننده تا دلت بخواد شنیدم😭

مثلا شوهرم میگف من ک بچه خوشم نمیاد

والا همه حرفای خوب زدن و خوشحال شدن‌.فقط مادرشوهرم گفت خداکنه اخلاقش ب تو نره ب پسرم بره

حرف خیلی مخصوصا از مادرشوهر خاهر شوهر خود شوهر

سوال های مرتبط

مامان لِنا مامان لِنا ۱۶ ماهگی
بیاین از بدترین خاطره بچه داریتون تا الان ک ب این سن رسیدن بگین! من هنوزم ک هنوزه اون روزایی ک دخترم بستری بود یادم نمیره..۳۶روزش بود و الکی شیر نخورد و بیدار نشد..مشکوک بود ب انسداد روده.ولی خداروشکر چیزی نبود..تا الان زیاد پستی و بلندی داشتم ولی اون بدترین بود..هر وقت میرفتم طبقه پایین سنو بگیرن انگار جونمو از تنم می‌کشیدن بیرون..تا آخر مشخص شد خداروشکر مشکلی نیست..سختیش این بود بچم کولیک شدید داشت طوری ک ۵دقیقه پلک نمیذاشت..کل کادر میگفتن خدا صبر بهت بده.و فقط ی تایم کوتاه واسه من تنها مجاز کرده بودن همراهم بیاد من فقط بتونم ی چرت بزنم..هیچوقت یادم نمیره چقد سخت و طاقت‌فرسابود🥲استرس مامان اولی بودن یطرف.خستگی شدید کولیک یطرف(تو خونه حداقل۵تا کمکی داشتم)دست تنها بودم و استرس شدید بچم ک بیدار نمیشد و بی حال بود شدید و شیر نمیخورد یطرف🥲من اون چند روز ب اندازه چند سال پیرتر شدم..واقعا الکی نیست ک بهشت زیر پای مادرانه🥴😅چالش‌های زیادی داشتم..این بدترین بود و وقتی ک کلا شیرمو نخورد دخترم بدتررر افسردگی شدید گرفتم ..جوری ک هنوز خواب میبینم داره شیرمو میخوره🥲