۳۵ پاسخ

۲۰ روز مونده بود زایمان کنم بابابزرگم‌ فوت کرد اصلا دیگ پاچیدم🥲🖤

من وقتی که تازه فهمیدم باردارم صبح رفتم ازمایش بدم از پله اولی با باسن خوردم زمین تا پله آخر حدود ۱۵ تا پله بود مه هنوز که هنوزه غضروف پشت باسنم دردمیکنه چون جا به جا شد...بعدش دوماهم بود آنفولانزای خیلی خیلی شدیدی گرفتم که فشارم میومد روی ۷ تبم هزار...بعداز دوهفته که خوب شدم تازه عوق زدنام شروع شد هیچی هیچی نمیتونستم بخورم گاهی از گرسنگی مینشستم گریه میکردم ازترس حالت تهوع چیزی نمیخوردم...تا ۷ ماهگی بالا میاوردم..به جای اینکه چاق بشم لاغرمیشدم.از اینور جنگ و بمب بارون یادمه یه روز ظهر خواب بودم رو نبل یهو صنایع فولاد رو زدن چون نزدیک خونمون بود تموو خونه لرزید من فقط بیدارشدم مثل بید میلرزیدم از ترسم نمیتونستم راه برم سرجام فقط میلرزیدم شوهرمو بچه هام دستپاچه شده بودن آخرای بارداری هم که شب نخوابی و پا درد و کمر درد...دوهفته مونده ب زایمانم آب دور جنین کم شد مجبور شدن با آمپول فشار بچه امو دنیا بیارن.ولی با این خال دوست داشتم دورانشو و دلم برای اون روزا تنگ شده

من از روز اول ویار تا هفت ماهگی و از روز اول خون ریزی و لکه بینی تا ۶ماهگی و سردرد های بعد و استراحت مطلق هر روز آمپول و شیاف زدن بعدش فشار بالا رفتن بعدش سنگ‌ کلیه و دردش بعدش عفونت دندونم بعدش آب دور بچه کم شده بود نفهمیدم هر روز هر روز باید سرم میزدم و آب زیاد می‌خوردم تا بچه رو نگهدارم آب دور بچم هیلی کم بود بعدش درد هام که از ۲۸هفته شروع شده بود هر هفته آمپول ریه میزدم و لاغر شدنم ۱۵کیلو هفته آخرم بچمم اصلا وزن نمی‌گرفت متأسفانه و در آخر در یک شب طوفانی سیلی برفی که میخواستم راه بیفتم برم ی شهر دیگ برای زایمان کیسه ابم ترکید و پسرکم دنیا اومد 😂♥️

آخراش استخون واژنم درد میکرد چهار دست وپا میرفتم دستشویی وای چه روزایی بود شوهرم بلندم میکرد

بارداری اولم که اصلا انگار باردار نبودم خیلی راحت بود برام سرِ دخترم سه ماه اول حالت تهوع داشتم بعدش راحت بود
اون سه ماه فاکتور بگیرم هر دو بارداریم راحت بود.

طول سرویکس، پساری، استراحت شیاف اوف

من از همه بابت حالم‌خوب بود خداروشکر 😂🤩

من حاملگی راحتی داشتم کلا وزن زیادی اضافه نکرده بودم فقط شکمم اومده بود جلو.ن ورمی ن چیزی عادیه عادی.سزارین هم ک عشق کردم باهاش انقد راحت بود.اصا عاشق اتاق عمل شده بودم دوسنداشتم بیام بیرون.همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و دکترمم ک عالی تمرین بود😊 هنوز تمامشو موب مو یادمه از پنج صبح بیدار شده بودم🥹وای هم ذوق داشت هم استرس ی چیز خوب تو قلب آدم ترشح میشد انگار.بعد عملمم خودم از تخت اومدم پایین آرایش کردم دقیقا قیافه فیلم رفتم خونه😂

از اول تا آخرین روز پسرم وسط پاهام بود😁نمیتونستم راه برم.فکر میکردم الان میفته زمین‌.

من از لحظه ای که فهمیدم حاملم تا روزی که رفتم بیمارستان هر بار که مسواک زدم گلاب به روتون بالا اوردم و عوق میزدم چند ساعت

من اینقدر اذیت بودم مادرشوهرم حمومم میکرد لباسامو میشست غذا میداد بهم کارای خصیمو انجام میداد

از ۲۴ هفته درگیر معده درد وحشتناک بودم
طوری که تزریقاتی میومد خونمون جا اینکه من برم درمانگاه ...
کارم شده بود روزی چندین بار سرم و آمپول پنتوپرازول 🥲
چندین بار هم بستری شدم بخاطر معده درد ...
هیچ علاجی نداشت و هیچ جوره با هیچی آروم نمی‌شدم😭
بهش فکر میکنم وحشت میکنم😭😭😭
واقعا آنقدری بود که فک نکنم هیچ کس مثل من تجربه کرده باشه این معده دردی که میگم رو ...💔

اولا هم ی مقدار ویار داشتم... بوی ظرف کثیف و همه غذاها ...

من خداروشکر بارداری خوبی داشتم ولی بعضی شبا خیلی دندون درد کشیدم
با اینکه قبل بارداری تموم دندونام رو درست کرده بودم

اولش هماتوم داشتم
همش خون ریزی داشتم
آخرشم یهو افتادم به خونریزی در حد سیل نپال😑🫩

واااای من دوماهگیم کهیر زدم وحشتناک افتضاااااح بود جاهایی ک قرمز شده بود استخونام تیر میکشید
پیرم دراومد یه هفته

اینم یادم رفت قند بارداری داشتم نمیتونستم چیزی بخورممم آنقدر اذیت بودم برنج ۱ بار کلا اونم ۵ قاشق🥺

رگ سیاتیک که همش می‌گرفت
و ۹ ماه استراحت مطلقم

هماتوم بارداری داشتم اونم از نوع خیلی بزرگ ولی با لطف خدا و عنایت خانم حضرت رقیه و دکتر مهربون وباتجربه ام رفع شد

حالت تهوع تا۴ماهگی پادرد حرفهای مفت شوهرم که باعث ناراحتیم میشد

سنگ کلیه لعنتی
چهار ماه باردار بودم با درد شدید پهلوی راست رفتم بیمارستان بعد سونو گفتن سنگ ۸میلی
دکتر کلیه گفت یا عمل یا لوله که خطر سقط داره بچه وقت هست یکی دیگه
انقدر کلیه مهم تره چون ورم داشت برگشت ادرار سنگ تو حالب گیر کرده بود تحت فشار بودم هر هفته آزمایش کراتین و سونو هفته ۳۲ دوباره دکتر گفت عمل و بچه مهم نیست به خواست خدا تا ۳۹ هفته دووم آوردم دو هفته بعد زایمانم رفتم برا سونو که سنگ رو عمل کنم گفت ورم کلیه خوابیده و اصلا سنگی نیست

دیابت بارداری گرفتم شدید ماهی یک هفته بستری میشدم جنگ شد طول سرویکسم کم شد 😑 دیگه بزور تا آخر رسوندم و خداروشکر تا به محض بدنیا اومدن بچم دیابتم رفت

بدترینش ویار شدید داشتم هروز سرم میزدم ک دوساعت حالم خوب باشه 🥲

من پوستم به سدت وحشت ناک جوش و لکه بارداری گرفته بودم تمام پوستم سیاه شده بود و سینه و پشتم تمام جوش بزرگ ریز بود به حدی که وفتی دختر زیادیدم تو بیمارستان پرستار اومد گفت شیر بده بهش منم سینمو دراوردم زنه گفت عع سینه اش اینجوریه مریضی پوستی داری الانم از پوست سینه ام متنفرم

هفته های آخر بندناف ۲ دور دورگردن دخترم پیچیده بود و اخرص سزارین اورژانسی شدن بخاطرش، خیلی دلهره سلامتی دخترمو داشتم🥹

بدترین خاطره بارداریم این بود که یه بقای اضافه تو کیسه آب بچه بود که هر لحظه ممکن بود به بچم اسیبی برسونه که خدارا شکر خیر گذشت و دخترم سالم دنیا امد
و منی که هر ماه میرفتم سونوگرافی برای چکاب

شیرینیاش بیشتر از بدیاش بود بچم پایین بود همش استرس داشتم

طبیعی بودم دوتا سرم فشار زدن نیومد شیاف فشار گذاشتن بازم نیومد🤣 تا ۳روز بیمارستان بودم اخرش مادرم و شوهرم سرصدا کردن بردنم سزارین هردو در رو کشیدم

۱بارداری ناموفق داشتم..
سر دخترم رفتم بازم همون حرفو بهم زدن بازم گفتن اب دورجنین کمه 🤏🏻انقد مونده بود تا سکته رو بزنم
حالا سختیای حاملگی به کنار🥲

پادرد وحشتناک قفل بود کلا فلج شد بودم از پله نمیتونسم بالا برم نمیتونسم پاشم تو ماشین نمیتونسم بشینم راه برم اصلا سردرد تهوع خارش پا شکم اذیتای مادرشوهرجون و شوهر😂😂😂😂

من سرکلاژ واستراحت خیلی اذیتم کرد اینکه نمیتونستم جایی برم خیلی حوصله سربر بود وگرن ویار وحالت تهوع نداشتم

حاملگی خوبی داشتم فقط خیلی حساس و زود رنج شده بودم
بدتر اینکه مادرشوهرم یک ماهی اومد پیشم که مراقبم باشه اما همش از حرفاش زود ناراحت میشدم

هفت ماهم بود شوهرم و مادر یه چیزی رو جدی داشتم درباره ش صحبت میکردن(اصلا چیز ناراحت کننده ای نبود یه چیزی مثل بحث سیاسی ) بابام ناراحت شد بلند شد داد و بیداد کرد فحش داد کلی حرف به شوهرم زد بدون اینکه یه بار به من نگاه کنه که شاید دخترم بترسه احترام دخترمو نگه دارم
من هفت ماهم بود بچه م اگر چیزیش میشد...
از شدت بی فکریش هنوز خجلم و هنوز حس میکنم توی دید شوهرم شاید به نظر بیاد که چرا باباش دخترش براش مهم نبود و مصداق های دیگه از این رفتارش...
هنوزم بهش فکر میکنم غصه میخورم چون اون شب خیلی احساس بی پناهی کردم و هیچ کس تا امروز نفهمید

حاملگی راحتی داشتم😬😬

دو هفته سرگیجه وضعیتی داشتم باید دستمو میگرفتن راه میرفتم وگرنه میخوردم زمین 😮‍💨😮‍💨😮‍💨

من اصلا نه چاق شدم نه یه ذره ورم داشتم کلا۶کیلو اضاف کردم اما از ماه دوم تا هفتم فقط عوق‌ میزدم و میگرن وحشتناک

سوال های مرتبط