۱۷ پاسخ

بچه ی یک ماهه چطور از رو کابینت افتاده

عزیزم میگن نوزاد یک روز هم نباید تنها گذاشت بچه ها ساعتی تغییر میکنن هیچوقت جای بلند تنها نزار اصلا رو بلندی نزارش خداروشکر خوشحال شدم سالمه

خدا رحم کرده مگ چند وقتشه
بزار تو کریر
یا کالسکه
یا تشک بزار رو زمین

خداروشکر که چیزی نشده
خودتو سرزنش نکن
توام نمیدونستی قراره اینجوری بشه
از این به بعد حواست بیشتر باشه
چون با پاهاشون فشار میدن حرکت میکنن

خدارو شکر که بخیر گذشته

چ کار خطرناکی میکردی

عقل خودت چی میگه بچرو میزاری رو یه جای بلند بدون حفاظ

الهی شکر که نیوفتاده پایین . خیلی خدارحم کرده . توام یه مامان بی تجربه ای خودتو سرزنش نکن . بیشتر مراقبش باش♥️

عزیز خدا رو شکر اتفاقی نیکفتاده فقط چطو خودشو نکه داشته بچه یک ماهه


کار خدا رو ببین

ای وااای برا چی گذاشتیش روی کابینت خیلی خطرناکه خدا خیلی دوستت داشته عزیزم خواهر منم یبار همینکارو کرده بود بچش افتاد کار به بیمارستان و سی تی اسکن اینا کشید بچه یه مدت گیج و منگ بود تا خوب شد

وایی خدارحم کرده
چجوری نگهداشته خودشو

غلت نزده احتمالا خزیده رفته پایین پسر منم رو آغوشی میذارم بعد می بینم کلا رفته پایین خیلی مواظب باش خطرناکه

عزیز بچرو با فکری میزاری بالا حتی اگ نتونه غلت بزنه این خیلی خطرناکه چطور نترسیدی اخه بازم خداروشکر اما دیگگ از این اشتباها نکن

ای واااااییی وای😲😲😲

دلم ریخت تا بخونم پیامتو😢😢 خداروشکر چیزی‌نشده
بیشتر مراقب باش❤️

وقتی به اون لحظه نگاه میکنم قشششنگ دستای خدا بود که بچمو از زیر بغل گرفته بود لب سنگ تا نیوفته وگرنه بچه یک ماهه چطوری میتونه وزنشو نگهداره با دستای کوچیکش
قشنگ معجزه خدا بود

وای خدای بزرگ و مهربونم شکرت هزار مرتبه شکر که سلامته صدقه بده عزیزم

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۱۱ ماهگی
سلام خانوما دیشب که همسرم از سر کار آمد با خودش موز آورده بود به من گفت برام شیر موز درست کن شیر نداشتیم گفت من بچه رو نگه میدارم تو برو از مغازه شیر بیار که من خسته ام گفتم باشه بچم ساکت بود گذاشتم پیشش و رفتم وقتی برگشتم دم در رسیده بودم که صدای گریه بچه رو شنیدم زود رفتم داخل که دیدم همسرم نشسته گوشی هم دستش داره تو فیسبوک میگرده وپچمم رو مبل گذاشته بچه آنقدر گریه کرده بود که چشاش قرمز شده بود خیس عرق شده بود صداش گرفته بود زود بچم رو برداشتم بهش میگم چرا بچه آنقدر گریه کرده میگه هر کاری کردم ساکت نشد منم گذاشتم برا خودش گریه کنه تا ساکت شهر مگه بچه خودش هم آروم میشه منم عصبانی شدم بچه رو گرفتم رفتم اتاق ارومش کردم خوابوندم بعدم بالشت وپتوی همسرم آوردم براش گفتم همینجا بخواب شام هم براش ندادم خودمم نخوردم رفتم اتاق پیش بچم درو هم بستم بخدا تا صبح خوابم نبرد هر لحظه اون صحنه گریه بچم یادم میومد جیگرم کباب میشد براش مگه پدر هم این همه سنگ دل بوده
مامان حلما مامان حلما ۱ سالگی
رفتم داخل کمکم کردن برم روی تخت عمل گفت شونه هات بنداز شل بگیر خم شو من با زدن امپول توی کمرم قلقلکم میگرفت هی تکون میخوردم اونم هی امپول در میورد دوباره میزد تو کمرم من اشکم در اومده بود میگفتم بخدا درد نداره قلقلکم میاد چقدر اون لحظه وحشتناک بود تنها قسمت بد عملم همون امپول بود.. بعد زدن امپول زود کشیدنم بالا دراز کشیدم پاهام داغ شدن دکتر اومد روی شکمم بتادین میکشید من حس میکردم گفتم من هنوز حس میکنم گفتن نه چیزی نیست بعد از چند دقیقه تخت تکونای بدی میخورد من حالم بد شد تپش قلب شدید گرفتم و حالت تهوع و نفس تنگی مجبور شدن بیهوشم کنن وقتی صدای بچمو شنیدم گفتن ببینمش اوردنش من فقط مژه هاشو دیدم گفتم قربونت برم مامانی و بیهوش شدم دیگه هیچی نفهمیدم حتی صدای گریه های بچه رو نمیشنیدم.. بعد از تموم شدن عملم قبل اینکه ببرنم ریکاوری من بهوش اومدم و پرسیدم بچم کجاست تعجب کردن که چقدر سرحالی😂ولی من خیلی حالم خوب بود انگار سبک شده بودم بردن ریکاوری با پرستارا چقدر حرف زدم