۱۰ پاسخ

زنگ بزن تبریک بگو عزیزم
این رفتارت بزرگی خودت رو میرسونه
شما مادری میدونی مادر شدن چه حسی داره،با تبریک گفتن بهش این حس خوب رو به اونم منتقل کن

ن نزن بخدا به سادگی ادما مدال نمیدن من الان عاقل شدم باهرکسی مثل خودشرفتار میکنم

من باشم نمیگم
اون ک تبریک نگفته
دوروز دیگه هم خدایی نکرده اتفاقی بیوفته میگن فلانی چشم زد
بیکاریا😄

نه بابا چرا زنگ بزني

ن بابا چه زنگی .هر وقت دیدیش بهش تبریک بگو

نه دگ. خودش ک بهت نگفته.. چون از کسی شنیدی نیازی نیست.. هر وقت بعدا دیدی تبریک میگی

اون نزده زیاد با هم صمیمی هم نیستی نیازی نیست زنگ بزنی بنظرم

ولش کن

حضوری دیدیش تبریک بگو وگرنه اینکه زنگ بزنی بنظرم زیاد جالب نمیاد مخصوصا اینکه زیادم باهاش صمیمی نیستی

اون نزده چرا بزنی ولی خوب اونم بعد چند سال بچه دار شده

سوال های مرتبط

مامان رها مامان رها ۳ سالگی
بچه ها سلام
بیاین یه لحظه ....








من و همسرم موقع آزمایش ازدواج گفتن با رضایت خودتون میتونید ازدواج کنید چون کم خون بودیم
و ما هم چون همو دوست داشتیم ازدواج کردیم
و قرار شد بعد عروسی بریم آزمایش ژنتیک
بعد عروسی هم یهو حامله شدم فوری اقدام کردیم و رفتیم واسه آزمایش ژنتیک در تهران و بعد از چند تا آزمایش ک پر از استرس و نگرانی بود گذشت
چون دیگه من حامله بودم و خیلی نگران کار از کار گذشته بود
دیگه سپردیم دست خدا
بعد از یکماه زنگ زدن و گفتن ک هیچ مشکلی برای شما و بچتون وجود نداره
نگران هیچی نباشید بچتون سالم دنیا میاد
و خدارو شکر الان یه دختر شرو شیطون و باهوش و خوش زبون دارم
میخام سال دیگه وقتی بچم ۳ ساله شد اقدام کنم بازم باید بریم آزمایش ژنتیک بدیم؟؟
آخه رفته بودیم تهران خانوم دکتر گفت ک اصلا نگران هیچی نباشید شما رو الکی نگران کردن ایشالا بچه سالمه و هیچ مشکلی ندارید
و همونم شد حالا چیکار کنم
برای بچه ی بعدی ؟برم یا نرم؟؟
خودم میگم برم خیالم راحتهشما تاحالا شده اینجوری باشید؟؟
به ما گفته بودن تالاسمی هستیم وولی خدارو شکر با آزمایش فهمیدیم مشکلی نیست
مامان 🌸m.m🌸 مامان 🌸m.m🌸 ۲ سالگی
امرزو خونه عروس عموم بودم ابجیشم بود همسنمه بچه اولش با مهدی همسنه یه دختر از گوگولی بچه دومش سه ماهس اونم دختره بهش میگم چیشد تصیم گرفتی بچه پشت سر هم بیاری اذیت نمیشی اذیتت نمیکنن میگه نه اصلاااااا هر جفتشون خراو شکر بچه های ارومی بودن دوساعت اونجا بودم واقعا اذیت نکردم از بچگی هم بچه اولش آروم بود میگه نه برا خواب نه شیر هیچی اذیت نکردن میگم خوبه پس میگه خدا میدونه من ضعیفم بهم بچه های ارومی میده چون اگه اذیت کنن یا گریه کنن منم میشینم باهاشون گریه میکنم کار دیگه ای از دستم بر نمیاد بهش میگم پس من چی بگم میگه من خیلییی ضعیفم پیش خودم میگم کاش منم یه دختر بیارم همینقدر خانوم خوشگل و آروم باشه باز میگم بر شیطون لعنت من بچه نمیخوام کی تایید میکنه بچم مثل بچه های این اروم باشن خدا از این شانسا به هر کی هر کی نمیده ولی ته دلم نینی میخواد ولی نصفه شب بیار میشه گریه میکنه اذیت میکنه به جنون میرسم اعصابم خیلی ضعیف شده خیلییی توان جمع کردن یکی دیگه رو هم ندارم شاید این حسرت دوسه تا بچه داشتن تا اخر عمر باهام بمونه چون من به شدت بچه دوس داشتم نه صرفا بچگیش بیشتر برگیشونو دوس دارم اون لذت و اکون شور و شوقایی که باید میچشیدم برام آرزو شد ولی فکر اردن یه بچه دیگه هن برام وحشتناکه خواهر شوهرمم میه دخترش بشه یه ساله به فکر دومی میره میه نمیخوام فاصله سنیشون زیاد بشه به درد هم بخورن خوش به حالشون 🥲