۹ پاسخ

نرو خونشون
خونتم اومدن باهاشون سرسنگین باش
این رفتاراشون نهایته بی فرهنگیه والا
اگه نمیخوای دخترت شبیه اونا شه باید باهاشون قطع ارتباط کنی
اخه بگو چندش سینه ت چرا میکنی تو دهن بچه والا من حالم بد شد

دقیقا منم این مشکلات دارم با این تفاوت ک بچم از روز اول شیرخشک خورد خواهر شوهرم سینشو در میاره ب زور میگه عمه بیا ممه بخور مادرشوهرمم میگه بچه تا حالا ندیده ک نمیدونه چیه دلم میخواد جفتشونو خفه کنم منم ی ماهه دخترمو نمی‌برم خونشون

همش ب کنار بااین اخری اصلا نمیشه کناراومد خیلی جدی هروقت اینکارو کرد بلند شو بچرو بغل کن بگیر ازش البته اگه شرایط قطع رابطه رو نداری

با همسرت هماهنگ باش زیاد پیششون نرید

دیگه نبرش پیششون وقتیم خواستن بیان بچه رو ببینن بپیچون

یه بارم مادر شوهر من اومد سینه شو دراورد مسخره بازی خیلی جدی برخورد کردم

نگو بخدا منم حالم بده مادر شوهرم دستشو میکنه تو دهن لیام یا دیشب اخر شب بهش گلابی میده میگم نده میوه خورده امروز الان دیر وفته میگ خورده ک خورده
اصلا هر کاری بخواد میکنه خیلی رومخمه هر بار میربم خونش ی جوری حرف میزنه انگار این بچه فقط بچه ی شوهرمو اوناس

عزیزم نگران نباش تو تنها نیستی دقیقا منم همین مشکل رو دارم بعضی مواقع فکر میکنم من مادر خوبی نیستم که نمیتونم کاری برای دخترم انجام بدم که خانواده شوهرم اینکار رو نکنم
همه به کنار من با این سینه مادر شوهر کنار نمیام واقعا🥹

من نمیدونم مثلا کارهای بد یاد بچه بدن قشنگه یاد دختر منم دادن جیغ بزنه😐
وقتی بهشون میگی گوش نمیدن به شوهرت بگو بهشون بگ اگ این کارو کنید دیگ نمیارمش ببین تاثیر داره یانه

سوال های مرتبط

مامان ✨🎀🐣 مامان ✨🎀🐣 ۱۱ ماهگی
من آدم بدجنسی نیستم ولی دیروز از یه چیزی قندددد تو دلم آب شد.
یکی از بچه‌های فامیل هست، چهار سالشه. هروقت ما کنار همیم من و شوهرم باید یکسره بگیم دست بچه رو نگیر، ولش کن، آزادش بذار، از دستش نگیر و .... هزااااربار باید بگیم نکن نکن نکنننن. با مهربونی با دعوا با بی محلی با هرروشی شما بگید جلو رفتیم. هی میاد تو دست و پای بچم میپیچه، بچه منم فقط نمیتونه حرف بزنه وگرنه از رفتار و جیغهاش مشخصه اصلاااا دلش نمیخواد این آدم دور و برش باشه انکار رو اعصابشه.یه چیزی تو دست بچم باشه میاد می‌کشه که اینو شوهرم محکم دعوا می‌کنه. جالبه پدر و مادر این بچه هم راضی هستن من بچشونو دعوا کنم ولی حرفی نمیزنن، منم گفتم به جهنم نمیتونم که اعصاب و روان بچمو به خاطر یکی دیگه هدر بدم.
خلاصه
دیروز طبق معمول این اوضاع ما بود و منم سایه به سایه دنبال بچم. (بچم راه می‌ره اون بچه فامیل هم هی میخواد دستشو بگیره باهم برن که خب دختر من اصلااااا خوشش نمیاد ) دیگه دخترم میخواست بره رو مبل بشینه من خودم زیر پاهاشو گرفتم رفت بالا نشست، یهویی اون هم هی میومد جلو می‌گفت می‌خورمت و از این چرت و پرتا و بچه منم جیغ. هرچی میگفتم برو اونظزف بازی کن، نکن، انگار نه انگار. یهو دختر منم محکم چرخید و پاشو با ضرب زد به دماغ این بچه. 🫴🏻🦖
بچه یه نگاهی به من کرد من به روی خودم نیاوردم مشغول دخترم شدم.
و رفت
رفتتتتتتت
دیگه آخر مهمونی ندیدمش🙂‍↔️
می‌دونم تا مهمونی بعد یادش می‌ره اوضاع همینه ولیییییییی دلم یخخخخخخ ❄️🧊 شد.
(حالا مادرش بشینه رو تربیت بچش کار کنه)