من آدم بدجنسی نیستم ولی دیروز از یه چیزی قندددد تو دلم آب شد.
یکی از بچه‌های فامیل هست، چهار سالشه. هروقت ما کنار همیم من و شوهرم باید یکسره بگیم دست بچه رو نگیر، ولش کن، آزادش بذار، از دستش نگیر و .... هزااااربار باید بگیم نکن نکن نکنننن. با مهربونی با دعوا با بی محلی با هرروشی شما بگید جلو رفتیم. هی میاد تو دست و پای بچم میپیچه، بچه منم فقط نمیتونه حرف بزنه وگرنه از رفتار و جیغهاش مشخصه اصلاااا دلش نمیخواد این آدم دور و برش باشه انکار رو اعصابشه.یه چیزی تو دست بچم باشه میاد می‌کشه که اینو شوهرم محکم دعوا می‌کنه. جالبه پدر و مادر این بچه هم راضی هستن من بچشونو دعوا کنم ولی حرفی نمیزنن، منم گفتم به جهنم نمیتونم که اعصاب و روان بچمو به خاطر یکی دیگه هدر بدم.
خلاصه
دیروز طبق معمول این اوضاع ما بود و منم سایه به سایه دنبال بچم. (بچم راه می‌ره اون بچه فامیل هم هی میخواد دستشو بگیره باهم برن که خب دختر من اصلااااا خوشش نمیاد ) دیگه دخترم میخواست بره رو مبل بشینه من خودم زیر پاهاشو گرفتم رفت بالا نشست، یهویی اون هم هی میومد جلو می‌گفت می‌خورمت و از این چرت و پرتا و بچه منم جیغ. هرچی میگفتم برو اونظزف بازی کن، نکن، انگار نه انگار. یهو دختر منم محکم چرخید و پاشو با ضرب زد به دماغ این بچه. 🫴🏻🦖
بچه یه نگاهی به من کرد من به روی خودم نیاوردم مشغول دخترم شدم.
و رفت
رفتتتتتتت
دیگه آخر مهمونی ندیدمش🙂‍↔️
می‌دونم تا مهمونی بعد یادش می‌ره اوضاع همینه ولیییییییی دلم یخخخخخخ ❄️🧊 شد.
(حالا مادرش بشینه رو تربیت بچش کار کنه)

۱۲ پاسخ

ولی اون بچه فقط 4 سالشه اوج شیطونی ش هست همه اینکارها هم فقط از دوست داشتنه

پسر خالم ۴ سالشه قبل بارداری خیلی دوسش داشتم و باش بازی میکردم ولی اونم الان میبینه همه به دخترم توجه میکنن بهش حسودی میکنه
هر چی دست دخترم باشه ازش میگیره
رو مخمه ولی چیزی نمیگم چون اقتضای سنشه
دختر منم کوچیکه فعلا با یه چیز دیگه حواسش پرت میشه
ولی بزرگ تر بشن تذکر میدم

دلم خنک شد ولی خب اونم بچه س هنوز ۴ سالشه . پسر جاری من ۱۱ سالشه بچمو ۵ ماهه بود گذاشته بود تو سبد لباسا 🤕🤕
یا اون یکی دیگه بهش شکلات سفت داده بود تو دهنش اگه قورت میداد 😐😐
ولی من گذاشتم پای بچگیشون و حس حسادتی ک گاهی بین بچه ها پیش میاد
ولی عجبم چرا پدرمادرش چیزی نگفتن حداقل میتونن بچشونو سرگرم کنن ک نیاد اونطرف
اینطوری منطقی تره

منم دلم خنک شد ، حالا دختر خواهرشوهره من ۱۱ سالشه ولی من بچه ۴ ساله حرص میده ،،، جالبه که نمیتونمم بگم نکن ، میگن وای اخلاقت بد شده 😶 ، والا انقد رو اعصابمه ، بچم بغل هرکی باشه یهو میاد بچه رو میکشونه پایین بی حواسی که بچه میخاد بیفته پایین ... لپشو میکشه ، اگرم گفتم نکن میگن اخلاقت بد شده و عصبی شده و هزار جور حرف فقط بخاطر یه نکن 🥺

بخدا من هرجا میرم مهمونی پارک مطب دکتر هررررررجا یدونه از این بچه ها که حرف ادمو نمیفهمن میاد میچسبه به بچم 🤦
واسه چکاب بچه رو بردم دکتر تو مطب واسه خودش راه میرفت یه بچه سرماخورده شدید اومد چسبید بهش هرچی میگفت بابا سرما خوردی برو پیش مادرت اصلا گوش نمیداد
میریم پارک دختر همسایمون همیشه تو پارک سرکوچس میاد مهوا رو میگیره ببرم تاب ببرم سرسره هرچقدر میگیم بابا نمیخااااااد اصلا نمیفهمه 🤦😭

دقیقا منم هرهفته همین اوضاع رو دارم با بچه خاهرشوهرم ۶ سالشه اون ...انقد پروعه ک میاد خودش بچه رو از رو زمین بغل میکنه و راه میره و اصلا هم‌بهش چیزی نمیگن ...من هی میرم میگیرمش و میگم‌میوفته از دستت و فلان ....یبار ب من گفت میدی بغلش کنم گفتم نه الان داره بازی میکنه ارومه تازه صداش در میاد یهو خواهرشوهرم اومد بچه رو برداشت داد بهش گفت بیا بگیر بغلش کن راه برو ....هیچی نگفتم ولی بعد ب شوهرم گفتم این کارو کرد و انگار ن انگار من مادر اون بچم و اجازه ندادم از لج من اومد بچه رو داد بهش

منم دختر جاریم اینجوره یه لحطه غفلت کنم دخترمو زده خسته شدم ازش مامانشم انگار نه انگار فقط مث مجسمه نگاه میکنه خدا کنه دختر منم بزرگ شد از پسش بربیاد دلم خنک بشه 😁

حقشه 🤣🤣
منم از بچه بی ادب بدم میاد حوصله ندارم

وقتی هست نرو ، نهایتا حرف و حدیث بشه بهتر از ابنه که آرامش دخترت گرفته بشه ، البته من اکه باشم یاد می دم به بچه م که از خجالت اینجور بچه ها دربیاد حریفشون بشه

حقشه بچه بی ادب و مزخرف
خاک تو سر پدر مادرش

والا دل منم خنک شد😅😅😅

منم دلم خنک شد

سوال های مرتبط

مامان ویام گردالی🩵⚽️ مامان ویام گردالی🩵⚽️ ۱۵ ماهگی
خانوما به سوال پسرم یه مدت بود همش به پای بقیه توجه می‌کرد بازی می‌کرد میخواست شصت پای من و باباش و بخوره نمیذاشتیم از سرش افتاد دیشب که خونه ی بابام بودیم هی شصت و پاشو تکون میداد بابام مثلا با بچه بازی کنه چند بار من گفتم نکن چند بار شوهرم هی در جواب میگفت نمیخوره بازی میکنه شب موندیم صب بیدار شدیم دوباره از قصد پاشو جلوش تکون میداد پسرمم هی میرفت گاز بگیره گفتم بابا نکن دیگه بدم میاد میره پای بقیه رو هم یه وقت تو جمع میخوره بهش برخورد میگه ای بابا من چیکار دارم زیاد تحویل گرفتم نباید محل میدادم منم گفتم (الکی)یبار پای محمد شوهر خواهر شوهرمو تو جمع میخواست بخوره خیلی بد بود دیگه محل نداد منم شوهرم گفت صبونه نخورده برگشتیم خونمون تو راه کلی غر زد که به ادم یبار میگن صد بار من گفتم نکن صد بار تو بازم اینطوری میکنه و فلان اومدیم خونمون صبونه خوردیم شوهرم حمومه بابام زنگ زده میگه شام بیاید اینجا قیمه میذاره مامان با حالت خنده هم گفت مثلا از دلم در بیاره منم گفتم خونه ی خواهر شوهرم نرفتیم میخوایم بریم اونجا بذار شوهرم از حموم بیاد خبر میدم حالا نمیدونم چیکار کنم☹️
مامان آریشاه💙 مامان آریشاه💙 ۱۱ ماهگی
پریشب آریشاه یهو تبش رفت رو 40 مادرشوهرمم خونمون بود من فعلا برای آریشاه تب سنج نزاشته بودم گفتم فک کنم آزیشاه تب داره مادر شوهرم رفت دست زد اومد گفت نه تبش کجا بود ولی من دلم طاقت نیاورد با تب سنج اندازه گرفتم،دیدم تبش رو 40 دیگه آریشاه رو بیدار کردم و دست و پاش و میخواستم پاشویه کنم و ببرمش دکتر دیگه مادر شوهرم هی می‌گفت دکتر نمی‌خواد بزار بچه بخوابه حقیقت منم از سر استرس صدامو بردم بالا گفتم یعنی چی بچه رو اذیت نکن بزار بخوابه رو به شوهرم گفتم پاشو ببرمیش دکتر دیگه دیروزم مادر شوهرم با من سر سنگین بود ولی از حق نگذریم برای آریشاه سوپ درست کرده بود بیشتر درست کرده بود برای خودمونم،دیگه تا غروب آریشاه اذیت کرد من نرسیدم زودتر شام بزارم شوهرمم برگشت گفت خودم شام میارم ولی تا شوهرم میومد دیر میشد منم آریشاه رو دادم دست مادر شوهرم گفتم یه کم گوشت چرخ کنم شام درست کنم همین که چرخ گوشت و روشن کردم آزیشاه ترسید دیگه مادر شوهرم با لحن خیلی تندی گفت چرا بچه رو میترسونی و کلی غر غر کرد حقیقت منم رفتم آریشاه رو ازش گرفتم گفتم چرا فکر میکنی من دشمن آریشاه هم منم نمی‌دونستم می‌ترسه من که دشمنش نیستم و اومد تو اتاق آریشاه رو بخوابونم یهو دیدم مادر شوهرم اومده وسیله هاشو برداشته میگه میرم خونه دخترم از اونجام زنگ میزنم شوهرم بیاد دنبالم،یهو شوهرم برگشت منم حقیقت و گفتم و بخاطر مامانش هرچی از دهنش اومد بهم گفت و یه چک زد تو صورتم که آره تو به مامانم بی احترامی کردی،الآنم می‌خوام برم خونه بابام به قهر حتی قصد دارم درخواست طلاق بدم،فقط می‌خوام بدونم من بی احترامی کرد؟
مامان پسر و دختر مامان پسر و دختر ۱ سالگی
من انگار تو گهواره از این چیزا نگم نمیتونم راحت بشینم😐






خونمون نزدیک دادگاهه تقریبا
رو به رو هستیم داشتیم میرفتیم سوار ماشین بشیم دیدیم یه بچه جیغ میزنه و گریه میکنه شوهرم گفت بشین ببینم از کجا میاد صداش شاید گم شده بچه منم که حرف گوش کن افتادم دنبالش دیدیم یه بچه تقریبا ۱۰ماهه بی زبون وسط اون چمن ها هست کنار خیابونا گذاشتن اونجا یه چن نفرم خانوم دوره کردن ولی دست نمیزنن
شوهرم تا رفت سمت بچه یکی داد زد دست به بچه نزن گفتیم چیشده برگشته میگه هیچکس حق دست زدن به بچه رو نداره پدرش باید بیاد ازش صاحب بشه من نمیخوامش یا اینجا بمیره یا بیاد ببرتش
بچه شدید بیحال از بس گریه کرده بود نا نداشت
بعد مادردختره به زور اومد برداشت بچه رو آب اینا دادیم
این چن تا کلمه روی حرفم با مادرایی هست که فکر طلاقن
میدونم شرایط سخته میدونم این مردای بیشعور واقعا به ته میرسونن آدم رو
اما تو یه مادری نمیتونی از زیربار مسئولیتت فرار کنی
مادرا فداکارن درسته شاید فکر کنی بچت به آرامش میرسه اما
هیچ بچه ای از جدا بودن پدر و مادرش احساس خوشبختی نکرده
همیشه یه خلا هایی هست که وجود شما باهم پرش میکنه
کاش میتونستم به اون مادر بفهمونم بچه ۱۰ماهه هیچی از مشکل تو و صوهرت حالیش نیست
اگه شوهرت مسئوله ۱۰برابر اون هم تو مسئولی
مامان آراد 🧸
امیرعلی مامان آراد 🧸 امیرعلی ۱۶ ماهگی
من سر پسر بزرگم خیلی حساسم .چیزیش میشه قلبم انگار داره کنده میشه. میریم خونه پدرشوهرم با بچه برادر شوهرم باری میکنه اون بزرگتره یه کارایی میکنه حرص پسر منو در میاره اون ۸ سالشه پسر من چهارسالشه. مثلا یه دونه اسباب بازی پسرونه با خودش میاره اصلا به بچه من نمیده هی میبره جلوش ولی خودش با وسیله بچه من بازی میکنه خرابم میکنه یکبارم گفتم با هم بازی کنین گفت من رو وسایلم حساسم گفتم اگه تو نمیدی برا امیرعلیم برندار. ولی همچنان کار خودشو میکنه کلا تو همه چی یه کاری میکنه حرص بچم در بیاد پسر منم خیلی دوسش داره هر چی میگم خودت بازی کن گوش نمیده .تو جمع هی بچمو ضایع میکنه .با اینکه بچست ولی خیلی رو مخه. قایمکی میبره میزنتش پسر منم بهش برمیگردونه . میاد میگه زنعمو امیرعلی منو زد یه وقتایی پسر من از دستش عصبانی میشه داد میزنه مادرشوهر پدرشوهرم میان بچه منو دعوا میکنن به اون هیچی نمیگن چون دختره خودشونم دختر ندارن . همش سر پسر من داد میزنن هزار بارم قاطع بهشون گفتم بچه رو دعوا نکنین ولی به هیچ جاشون نمیگیرن یه بار پسرمو ترسوندن شب تو جاش جیش کرد با اینکه اصلا تا حالا خودشو خیس نکرده بود نمیدونم دیگه چجوری رفتار کنم باهاشون شوهرمم هیچی نمیگه بهشون میگه تو خیلی حساسی .بخدا اگه کاری کنه ببینم اشتباهه خودم دعواش میکنم اینجوری هم نیست که هر کاری کنه من چیزی نگم خودم خونه تو تنهایی تنبیهش میکنم
فرزندپروری پوشک شیرخشک رفلاکس کولیک
مامان سادات خانم مامان سادات خانم ۱۰ ماهگی
کاش آدما ححدو درک و شعورسون برسه که مامان و مامانی،و بابا و بابایی فقط به پدر و مادر بچه گفته میشه.ماش اینو بفهمن که وقتی میان مهمونی و می‌خوام برم،موقع رفتن بچه گریه میوفته هی بغلش نکنن و نکن تو بیا با ما پیش اینا بمونی برا چی،اینا همیشه هستن دیگه(راجبع پدر و مادر بچه).کاش اینو بفهمن وقتی مادر بچه میگه اینو به بچم نمیدم بخوره یا اینو نمیپوشم تنش حالا به هر دلیلی،نباید خلاف اون کارو بکنن.کاش اینو بفهن تو تربیت و موقع تذکر دادن بچه و نحوه بزرگ کردنش دخالت نکنن.کاش اینو بفهمم حق بردن بچه بدون پدر و مادرش رو به جایی ندارن.کتش اینو بفهمن هرکلمه ای رو و راجبع هر موضوعی نباید واضح و صریح جلو بچه حرف بزنن و بگن.کاش حالیشون بشه نباید بچه رو حالتی که شیر میخوره بگیرن تو بدنشون و بگن بیا بهت ممه بدیم،ییی اخییی ما نداریم.کاش شعورشون برسه هی بچه و مادرش رو و شرتیطشون رو با بچه های دیگه و خودشون مقایسه نکنن و .........
واقعا از این حجم اذیت کردن خسته شدم.اه
مامان لارا مامان لارا ۱۶ ماهگی
سلام مامانا خوبید؟؟
بنظرتون کار درستیه با بچه ی زیر دوسال دعوا کنیم که تربیت بشه؟؟
من اصلا با دخترم دعوا نمیکنم هرچی میخواد بهش میدم هرکاری تو خونم دوطت داشته باشه باهم انجام میدیم جایی هم میریم سعی میکنم کنترلش کنم (براش اسباب بازی و خوراکی میبرم باهمونا کنار خودن سرگرمش میکنم) و صاحبخونه رو اذیت نکنه ولی کسی میاد خونم دوست ندارم بخاطر بقیه تو خونم دعواش کنم میگم خونه ی خودمه بهم بریزه کثیف کنه خودم میخوام تمیز کنم...حالا پریشب خانوادع ی شوهرم اینجا بودن اینم تو آشپزخونه داشت با یک کابینت بازی میکرد که پدرشوهر مادرشوهرم گفتن باید دعواش کنی یعنی چی هرکاری دوست داره انجام میدع گفتم خوب تو خونه ی خودمه شما که دیدید جایی میریم حواسم بهش هست گفتن نه اینجوری بی ادب میشه باید دعوا کنی باید کتک بخوره همونجا اومد از ظرف میوه یک دونه پرتقال برداشت که مادرشوهرم داد زد باهاش دعوا کرد که بسه دیگه نکن فضولی منو میگی داشتم سکته میکردم لارا هم از صدای بلند میترسه بغض کرده بود گفتم دعواش نکنید خودم میخوام جمع کنم بچه مگه دعوا میفهمه فقط حس ناامنی میگیره که پدرشوهرم سریع گفت باشه ۴ ۵ ساله بشه بشینی از دستش گریه کنی...حالا واقعا باید دعواش کنم؟؟نه و نکن رو متوجه میشه بگیم لارا نکن سریع دست میکشه از کارش
تربیت بچه خیلی سختع آدم نمیفهمه پی درسته چی غلط این شوهرمم خانوادش رو میبنه میخواد دهن اونا بسته بشه جلوی اونا هی صداشو واسه بچم کلفت میکنه صدبار گفتم نکن باز میگه بزار اونا فکر کنن ما دعواش میکنیم...مگه نه جونش برای لارا میره
بچه شیرخشک پوشک باردار نفخ کولیک