۵ پاسخ

شاید جاریت درباره مشکلش با مادرشوهرت صحبت میکرده که نمیخواسته شما بفهمی من خودم چون با مادر شوهرم راحتم باهاشون مشورت و درد ودل میکنم که چند بار شوهرم متوجه شده جاریم یواشکی میاد گوش میکنه یا یهویی میاد داخل

نترس مادرشوهرمنم همینه چون من عروس آخرم همه باهام مشکل دارن ولی تومشکلاتشون اولین نفرم😐ب جهنم نگن اصلابرامن مهم نیست

منم بودم ناراحت میشدم حق داری
اصلا مهم نیست چی میگن مهم اینکه به شخصیت آدم دارن توهین میکنن

نه هیچی به شوهرت نگو خودتو از چشم میندازی .
اصلا به این کارشون اهمیت نده بنظرت راجب چی حرف میزنن ی مشت چرت و پرت یا غیبت یکیو میکنن
هیچی نگو بهشم فکر نکن

محل نده. چرتو پرتی بیش نمیگن

سوال های مرتبط

مامان فرزندم مامان فرزندم ۲ سالگی
مامان ✨🎀🐣 مامان ✨🎀🐣 ۱۰ ماهگی
من آدم بدجنسی نیستم ولی دیروز از یه چیزی قندددد تو دلم آب شد.
یکی از بچه‌های فامیل هست، چهار سالشه. هروقت ما کنار همیم من و شوهرم باید یکسره بگیم دست بچه رو نگیر، ولش کن، آزادش بذار، از دستش نگیر و .... هزااااربار باید بگیم نکن نکن نکنننن. با مهربونی با دعوا با بی محلی با هرروشی شما بگید جلو رفتیم. هی میاد تو دست و پای بچم میپیچه، بچه منم فقط نمیتونه حرف بزنه وگرنه از رفتار و جیغهاش مشخصه اصلاااا دلش نمیخواد این آدم دور و برش باشه انکار رو اعصابشه.یه چیزی تو دست بچم باشه میاد می‌کشه که اینو شوهرم محکم دعوا می‌کنه. جالبه پدر و مادر این بچه هم راضی هستن من بچشونو دعوا کنم ولی حرفی نمیزنن، منم گفتم به جهنم نمیتونم که اعصاب و روان بچمو به خاطر یکی دیگه هدر بدم.
خلاصه
دیروز طبق معمول این اوضاع ما بود و منم سایه به سایه دنبال بچم. (بچم راه می‌ره اون بچه فامیل هم هی میخواد دستشو بگیره باهم برن که خب دختر من اصلااااا خوشش نمیاد ) دیگه دخترم میخواست بره رو مبل بشینه من خودم زیر پاهاشو گرفتم رفت بالا نشست، یهویی اون هم هی میومد جلو می‌گفت می‌خورمت و از این چرت و پرتا و بچه منم جیغ. هرچی میگفتم برو اونظزف بازی کن، نکن، انگار نه انگار. یهو دختر منم محکم چرخید و پاشو با ضرب زد به دماغ این بچه. 🫴🏻🦖
بچه یه نگاهی به من کرد من به روی خودم نیاوردم مشغول دخترم شدم.
و رفت
رفتتتتتتت
دیگه آخر مهمونی ندیدمش🙂‍↔️
می‌دونم تا مهمونی بعد یادش می‌ره اوضاع همینه ولیییییییی دلم یخخخخخخ ❄️🧊 شد.
(حالا مادرش بشینه رو تربیت بچش کار کنه)
مامان بچم‌🩵دخترم🩷 مامان بچم‌🩵دخترم🩷 ۱۶ ماهگی
#درددل

امشب خواهرشوهرم شام کل خانوادشو صدا کرده بود ما رو هم همینطور
وقتی رفتیم وارد شدیم اون یکی خواهرشوهرام و جاری و مادرشوهرمم اونجا بودن همه اومده بودن ما اخر از همه رسیدیم
بعد جاریم پیش دو تا از خواهرشوهرا و مادرشوهر نشسته بود
سلام احوال پرسی کردیم بعدش هیچکدومشون من که رفتم نگفتن بیا اینجا بشین یا بگن چه خبر چکارا میکنی و فلان
هیچی به هیچی
شوهرم رفت یه سر حیاطشون منم رفتم پیشش گفتم مامان و ابجیات زنداداشتو نشوندن پیششون ولی با من اصلا محل نمیزارن شوهرم گف برو تو اخم کرد

سر سفره باز رفتم نشستم رو مبل نگاه شوهرم کردم که بهم بگه بیا بشین سر سفره

دیدم گف چرا نمیای سر سفره بشینی
توجه نکردم انتظار داشتم بگه بیا بشین پیشم

بعد به زور رفتم سر سفره غذامو خوردم اومدیم خونه بهش گفتم چرا خواهرات و مادرت محلم نذاشتن چرا خودت حداقل پیش اونا حمایتم نکردی که تنها نمونم عصبانی شد گف از این به بعد خونه فک و فامیل من پا تو نزار که بعدش بیای اینجوری حرف درست کنی مگه تو دختر شاه پریونی که مادر خواهر من جلوت تعظیم کنن

خیلی حالم گرفته شد


پوشک بارداری زایمان شیرخشک نوزاد غذای کمکی رفلاکس شیر مادر سزارین کولیک مولفیکس مای بیبی
مامان آنا مامان آنا ۱ سالگی
سلام خانوما.خانواده شوهرم کل خاندانشون چاق هستن
بچه هایی هم که توشون متولد میشن چاق میشن
مگر مثل منو جاریم یا عروس خاله اش که لاعریم بچه هامونم لاغرن
البته بچه اخری جاریم به پدرش رفته چاقه.
این وسط دختر من رفلاکس داره وزنش یکم کمه اما رو نمودار داره میره جلو ازمایش اینام دادیم مشکل نداشته
چند نفر تو خاندان اینا بچه دارشدن بشدت تپل و اینا غش و ضعف میرن برا اون بچه ها
و من ته دلم خوشحالم که دخترم به باباش نرفته چون بزرگ بشه مطمعنم چاق میشد اگه به پدرش میزفت
ولی ایناها جوری رفتار میکنن که انگار بچه ی من خیلی داغونه
و اون تپلی ها خوبن
درحالیکه چند نفرشون کارشون به عمل معده و اینا کشیده و وزناشون اقاها ۳رقمی خانوما حدود ۸۰ ۹۰ به بالا .
واقعا دخترم بینشون انگار سوتغذیه اس
راستشو بخاین خیلی لجم میگیرع از این طرز تفکر که بچه ی تپل خوبه
الان بچه های اونا فقط نشستن بلدن ازبس تپلن تنبل میشن
ولی بچه من داره دوماه میشه که راه میره .
چه کنم وقتی نگاه ترحمی دارن به بچم؟؟همش میگن بهش برس
مامان بچم‌🩵دخترم🩷 مامان بچم‌🩵دخترم🩷 ۱۶ ماهگی
خانوما امشب خواهرشوهرم شام کل خانوادشو صدا کرده بود ما رو هم همینطور
وقتی رفتیم وارد شدیم اون یکی خواهرشوهرام و جاری و مادرشوهرمم اونجا بودن همه اومده بودن ما اخر از همه رسیدیم
بعد جاریم پیش دو تا از خواهرشوهرا و مادرشوهر نشسته بود
سلام احوال پرسی کردیم بعدش هیچکدومشون من که رفتم نگفتن بیا اینجا بشین یا بگن چه خبر چکارا میکنی و فلان
هیچی به هیچی
شوهرم رفت یه سر حیاطشون منم رفتم پیشش گفتم مامان و ابجیات زنداداشتو نشوندن پیششون ولی با من اصلا محل نمیزارن شوهرم گف برو تو اخم کرد

سر سفره باز رفتم نشستم رو مبل نگاه شوهرم کردم که بهم بگه بیا بشین سر سفره

دیدم گف چرا نمیای سر سفره بشینی
توجه نکردم انتظار داشتم بگه بیا بشین پیشم

بعد به زور رفتم سر سفره غذامو خوردم اومدیم خونه بهش گفتم چرا خواهرات و مادرت محلم نذاشتن چرا خودت حداقل پیش اونا حمایتم نکردی که تنها نمونم عصبانی شد گف از این به بعد خونه فک و فامیل من پا تو نزار که بعدش بیای اینجوری حرف درست کنی مگه تو دختر شاه پریونی که مادر خواهر من جلوت تعظیم کنن

خیلی حالم گرفته شد


پوشک بارداری زایمان شیرخشک نوزاد غذای کمکی رفلاکس شیرخشک
کولیک سزارین