#درددل

امشب خواهرشوهرم شام کل خانوادشو صدا کرده بود ما رو هم همینطور
وقتی رفتیم وارد شدیم اون یکی خواهرشوهرام و جاری و مادرشوهرمم اونجا بودن همه اومده بودن ما اخر از همه رسیدیم
بعد جاریم پیش دو تا از خواهرشوهرا و مادرشوهر نشسته بود
سلام احوال پرسی کردیم بعدش هیچکدومشون من که رفتم نگفتن بیا اینجا بشین یا بگن چه خبر چکارا میکنی و فلان
هیچی به هیچی
شوهرم رفت یه سر حیاطشون منم رفتم پیشش گفتم مامان و ابجیات زنداداشتو نشوندن پیششون ولی با من اصلا محل نمیزارن شوهرم گف برو تو اخم کرد

سر سفره باز رفتم نشستم رو مبل نگاه شوهرم کردم که بهم بگه بیا بشین سر سفره

دیدم گف چرا نمیای سر سفره بشینی
توجه نکردم انتظار داشتم بگه بیا بشین پیشم

بعد به زور رفتم سر سفره غذامو خوردم اومدیم خونه بهش گفتم چرا خواهرات و مادرت محلم نذاشتن چرا خودت حداقل پیش اونا حمایتم نکردی که تنها نمونم عصبانی شد گف از این به بعد خونه فک و فامیل من پا تو نزار که بعدش بیای اینجوری حرف درست کنی مگه تو دختر شاه پریونی که مادر خواهر من جلوت تعظیم کنن

خیلی حالم گرفته شد


پوشک بارداری زایمان شیرخشک نوزاد غذای کمکی رفلاکس شیر مادر سزارین کولیک مولفیکس مای بیبی

۱۰ پاسخ

به نظرم رفتارت بچگانه هست
وقتی همچین مشکلاتی داری
نیاز نیست دم به دقیقه به شوهرت بگی اعصاب خوردی ایجاد کنی خودتو با گوشی با دخترت سرگرم کن و بی تفاوت باش
بی تفاوتی بهترین راهه برای اطرافیان

عزیزدلم چی بگم اخه ...
بعضی وقتا خانواده شوهر منتظر اینن عروس خودش زبون بریزه ، حرف بزنه ، بخنده ، راحت باشه ، پاشه پذیرایی کنه ، نه ؟ لا اقل پاشه ظرفای میوه رو جمع کنه
من حوصله قیافه گرفتن برای هیچکسو ندارم
خود واقعیمم همیشه
هرجا برم ! خونه ی شمام بیام اولین بار تعارف معارف ندارم پا میشم اشپزخونه میام ظرفای کثیفو میشورم سعی میکنم ارتباط بگیرم
از ادا ریختن های نسل z بیزارم
والا خونه ی عمه ی پدرم رفتم عید دیدم یه پیرزن علیل نشسته ، بزرگترین دخترش ک همسن مادر منه داره از من پذیرایی میکنه ... خودم آخرش پاشدم

والا عزیزم همه همینن
شما توقعت بالاس
خودت میرفتی میشستی حرف و خنده
از نظر اوناهم شما خودتو میگیری
شوهرت حق داره رفتارت بچگانست

بنظرم شماهم ب اونا توجه نکن
حتما ک نباید همه ادما از هم خوششون بیاد
سیاستتو حفظ کن

رفتار شما درست نبود

مطمئنی قبلا کاری نکردی ک از دستت ناراحت باشن؟؟ زنداداش من رفته کل فامیلو پر کرده ک مادرشوهر و خواهرشوهرام ب من محل نمیدن. ولی قبلشو نمیگه ک تو مسافرت هر چی از دهنش درومده ب داداشم گفت . و ما ازش متنفرییییم.
اگر مشکلات قبلی هست اونا رو حل کن
اگرم چیزی نیست ب نظرم این مسائل ساده رو ب شوهرت نگو.
خودت برو پیش شوهرت بشین.
میخای چیکار با خواهرشوهر و مادرشوهرت حرف بزنی؟؟!!! حوصله داری؟ ارتباط کمتر، زندگی بهتر

واقعا خیلی بده تقصیر مادرشوهرته اون باید هوای عروسارو داشته باشه نه بجون هم بندازه

رفتارت به عنوان یه مادر بچگانست خانم

اونا هم فک میکنن تو خودت و میگیری ک کم محلیت کردن

رفتارت خیلی بد بود

سوال های مرتبط

مامان بچم‌🩵دخترم🩷 مامان بچم‌🩵دخترم🩷 ۱۶ ماهگی
خانوما امشب خواهرشوهرم شام کل خانوادشو صدا کرده بود ما رو هم همینطور
وقتی رفتیم وارد شدیم اون یکی خواهرشوهرام و جاری و مادرشوهرمم اونجا بودن همه اومده بودن ما اخر از همه رسیدیم
بعد جاریم پیش دو تا از خواهرشوهرا و مادرشوهر نشسته بود
سلام احوال پرسی کردیم بعدش هیچکدومشون من که رفتم نگفتن بیا اینجا بشین یا بگن چه خبر چکارا میکنی و فلان
هیچی به هیچی
شوهرم رفت یه سر حیاطشون منم رفتم پیشش گفتم مامان و ابجیات زنداداشتو نشوندن پیششون ولی با من اصلا محل نمیزارن شوهرم گف برو تو اخم کرد

سر سفره باز رفتم نشستم رو مبل نگاه شوهرم کردم که بهم بگه بیا بشین سر سفره

دیدم گف چرا نمیای سر سفره بشینی
توجه نکردم انتظار داشتم بگه بیا بشین پیشم

بعد به زور رفتم سر سفره غذامو خوردم اومدیم خونه بهش گفتم چرا خواهرات و مادرت محلم نذاشتن چرا خودت حداقل پیش اونا حمایتم نکردی که تنها نمونم عصبانی شد گف از این به بعد خونه فک و فامیل من پا تو نزار که بعدش بیای اینجوری حرف درست کنی مگه تو دختر شاه پریونی که مادر خواهر من جلوت تعظیم کنن

خیلی حالم گرفته شد


پوشک بارداری زایمان شیرخشک نوزاد غذای کمکی رفلاکس شیرخشک
کولیک سزارین
مامان آریشاه💙 مامان آریشاه💙 ۱۱ ماهگی
پریشب آریشاه یهو تبش رفت رو 40 مادرشوهرمم خونمون بود من فعلا برای آریشاه تب سنج نزاشته بودم گفتم فک کنم آزیشاه تب داره مادر شوهرم رفت دست زد اومد گفت نه تبش کجا بود ولی من دلم طاقت نیاورد با تب سنج اندازه گرفتم،دیدم تبش رو 40 دیگه آریشاه رو بیدار کردم و دست و پاش و میخواستم پاشویه کنم و ببرمش دکتر دیگه مادر شوهرم هی می‌گفت دکتر نمی‌خواد بزار بچه بخوابه حقیقت منم از سر استرس صدامو بردم بالا گفتم یعنی چی بچه رو اذیت نکن بزار بخوابه رو به شوهرم گفتم پاشو ببرمیش دکتر دیگه دیروزم مادر شوهرم با من سر سنگین بود ولی از حق نگذریم برای آریشاه سوپ درست کرده بود بیشتر درست کرده بود برای خودمونم،دیگه تا غروب آریشاه اذیت کرد من نرسیدم زودتر شام بزارم شوهرمم برگشت گفت خودم شام میارم ولی تا شوهرم میومد دیر میشد منم آریشاه رو دادم دست مادر شوهرم گفتم یه کم گوشت چرخ کنم شام درست کنم همین که چرخ گوشت و روشن کردم آزیشاه ترسید دیگه مادر شوهرم با لحن خیلی تندی گفت چرا بچه رو میترسونی و کلی غر غر کرد حقیقت منم رفتم آریشاه رو ازش گرفتم گفتم چرا فکر میکنی من دشمن آریشاه هم منم نمی‌دونستم می‌ترسه من که دشمنش نیستم و اومد تو اتاق آریشاه رو بخوابونم یهو دیدم مادر شوهرم اومده وسیله هاشو برداشته میگه میرم خونه دخترم از اونجام زنگ میزنم شوهرم بیاد دنبالم،یهو شوهرم برگشت منم حقیقت و گفتم و بخاطر مامانش هرچی از دهنش اومد بهم گفت و یه چک زد تو صورتم که آره تو به مامانم بی احترامی کردی،الآنم می‌خوام برم خونه بابام به قهر حتی قصد دارم درخواست طلاق بدم،فقط می‌خوام بدونم من بی احترامی کرد؟
مامان کوکوووو مامان کوکوووو ۱۴ ماهگی
ادامه داستان
رفتم مطب دکتر گف شوهرتو صدا کن بیاد دکتر شهر دیگه بود
اومد داخل دکتر گف عمل ۱۵تومن واس شما ۱۴قبول نکرد گف زیاده منم هیچی نگفتم دکتر گف فکراتو بکن یا هم میخوای برو شهر خودتون
رف بیرون بعدش دکتر بهم گف چرا شوهرت اینجوریه گفتم دیگه چکار کنم
اومدیم نشستیم ماشین بغض گلومو گرفته میگه من پول ندارم ۱۵ بدم دکتر میریم شهر خودمون قبول نکردم زنگ زد فامیلش هزینه اونجا رو پرسید گفتن ۱۰ بعد همنجوری داد میزد سر من که تو چرا حرف نزدی دکتر گف ۱۵
منم گریه میکردم زنگ زدم مامانم اونم هول کرد بعد گفتم حرفاشو گف مگه از بچه مهم تره من ۵تومنشو میدم
خلاصه رفتم بیمارستان ۵عصر بود تنها بودم نه ساک بچه نه هیچی یع ساعتم فاصله بود با شهر ما
پرونده باز کرد و معاینه کرد گف نشتی داری دیگه رفتم لباس پوشیدم سوند و سرم عموم زنگ زد گف نترسی ها گفتم نه نمیترسم
راهی اتاق عمل شدم تنها چشای شوهرمو نگا کردم هیچ ذوقی نداشت هیچ حسی
رفتم دراز کشیدم بی حسیو زد یهو بچم دیدم بعد ۱۵ دیقه گریه نکرد ترسیدم و شرو کردم زار زار گریه کردن از ذوقش دیدن چهرش
تا مامانم اینا برسن ۲۰دیقه بچم لخت موند چون ۳۷هفته اومد یع ساعت اکسیژن گرف
منو انتقال دادن ریکاوری شوهرم اومد بازم اون حس بی حسی تو چشاشو دیدم ولی باز میخندیدم میگفتم دیدی چهرشو شبیه تو اخمو بود