خانوما امشب خواهرشوهرم شام کل خانوادشو صدا کرده بود ما رو هم همینطور
وقتی رفتیم وارد شدیم اون یکی خواهرشوهرام و جاری و مادرشوهرمم اونجا بودن همه اومده بودن ما اخر از همه رسیدیم
بعد جاریم پیش دو تا از خواهرشوهرا و مادرشوهر نشسته بود
سلام احوال پرسی کردیم بعدش هیچکدومشون من که رفتم نگفتن بیا اینجا بشین یا بگن چه خبر چکارا میکنی و فلان
هیچی به هیچی
شوهرم رفت یه سر حیاطشون منم رفتم پیشش گفتم مامان و ابجیات زنداداشتو نشوندن پیششون ولی با من اصلا محل نمیزارن شوهرم گف برو تو اخم کرد

سر سفره باز رفتم نشستم رو مبل نگاه شوهرم کردم که بهم بگه بیا بشین سر سفره

دیدم گف چرا نمیای سر سفره بشینی
توجه نکردم انتظار داشتم بگه بیا بشین پیشم

بعد به زور رفتم سر سفره غذامو خوردم اومدیم خونه بهش گفتم چرا خواهرات و مادرت محلم نذاشتن چرا خودت حداقل پیش اونا حمایتم نکردی که تنها نمونم عصبانی شد گف از این به بعد خونه فک و فامیل من پا تو نزار که بعدش بیای اینجوری حرف درست کنی مگه تو دختر شاه پریونی که مادر خواهر من جلوت تعظیم کنن

خیلی حالم گرفته شد


پوشک بارداری زایمان شیرخشک نوزاد غذای کمکی رفلاکس شیرخشک
کولیک سزارین

۲۰ پاسخ

چرا باید نظر بقیه واست مهم باشه آخه ک بهت بگن بیا پیشمون بشین یا نیا؟
هر انتظاری از شوهرت داری قبل مهمان داری و توی خلال رفتارا روزمره باهم صحبت کنید و بگید بهم ک بحثتون نشه اینطور

سلام اینجور که تعریف کردی از اول تا آخر توقع داشتی و تو قیافه بودی بیخیال برو تو جمع و خوش بگذرون الکی اعصاب خودت و شوهرت رو بهم نریز

عزيزم اصلا اونا نبايد محلت بزارن كه
محتاج محل گذاشتن اوناكه نيستي
وقتي اينطوريه
اينجور جاها جو اينجوريه تو هم اصلا از شوهرت جدا نشو
اون نيومد سمتت
تو برو بچسب بهش
البته شوهرت هم مقصره اما خب چاره چيه

ب نظرم یکم سخت میگیری
یکم صمیمی تر رفتار کن

آخه چرا باید غر حرفای خاله زنکی رو به شوهرت بزنی

واسه چی انقدر برات مهم بودن خودت میرفتی قاطیشون میشدی حرف میزدی ابراز حضور میکردی

ینی انقد رو در وایسی داری که اصرار کنن بیا سر سفره

شوهرت که رفتارش درست نبود هرچیم باشه باید پشتت بود حداقل پیش جاریت
ولی عزیزم من جات بودم همون اول خودم مینشستم پیششون با شوخی هم همون وسط حرفا میگفتم یه تعارف میکردین بد نبودا
بعدم خودمو جدا نمیکردم از مادرشوهر اینا

ببخشید شما چرا همش منتظری تعارفت کنن خودت می‌رفتی کنار شوهرتون می نشستی به هیچکی هم محل نده

هیییی خدااااا
همه مردا مثل همن

عزیزم تو خودت باید بری پیش اونا بشینی و باهاشون صمیمی رفتار کنی که نخوان مثل غریبه ها باهات رفتار کنن
بعدم شوهرت چه گناهی داره بنده خدا اونو وارد بازی های زنانه نکنید
خب اخرتر رسیدی اونا کنار هم بودن
باهات حرف نمیزدن حتما مثل مهمونا رفتار کردی
موقعی که سفره میکشن همه باید کمک کنن توباید میرفتی کمکشون ن اینکه تو فکر این باشی که یکی بیاد التماست کنه برا نشستن

ول کن خونواده شوهر که خونواده خودت نیستن از دیدنت ذوق کنن منم خونه مادرشوهرم میرم خیلی سردن ولی بخاطر شوهرم میرم برام مهم نیست رفتارشون

بنظرم انتظار بیخود داری از خانواده شوهر
مراسم رو هم واسه خودت هم شوهرت زهرمار میکنی
سعی کن خودت رو باجمع قاطی کنی منتظر تعارف نباش

عزیزم منتظر نباش ک ب بگن الان من ۸ساله نمیگه کسی بیا بشین اینجا یا اونجا
هرجا بخوام میشینم حرف زدنی هم طرفی ک نشسته حرف میزنه یا من جیزی بخوام میگم سر سفره هم من بیشینم اول منتظر میشم بیاد اگر جا بود میاد پیشم ن میزه حای دیگه یا بلعکس
بخاطر این مسال پیش پا افتاده دعوا نکنید

ببین داری سخت میگیری من یکی از جاریم ۱۳ ساله تو خانواده هست ولی من ۲ ساله اما انقدر که با من صمیمی هستن با اون نیستن اون میگه من خجالتیم من اما هرموقع میرم شوخی میکنم میگم میخندم هفته ای یک بارم میرم حتما اون دفعه خواهر شوهرم داشتن شام می‌میپختن جاریم گفت به مبینا بگین ببین میخوره یا نه خواهر شوهرم گفت مبینا اینجوری نیست از این چیزا خوشش میاد دیگه طبعش اومده تو دستمون به نظرم تو خودتو خیلی دور کردی با خانواده شوهرت صمیمی تر باش باهاشو

حساب شوهرت رو جدا کن
ولی از خانواده شوهر اینقدر توقع نداشته باش که بیاین استقبالت و بگن بیا پیشم و اینا
هرچی توقعت کمتر اذیت شدن هم کمتر

من باشم میرم پیششون میشینم ولی سرسنگین رفتار میکنم عین خودشون
ب شوهرت بگو ولی زیاد غر نزن
خودت جلوشون دربیا

عزیزم بنظرم نباید این چیزا رو مهم بگیری هرچی بیشتر باهاشون فاصله داشته باشی و کم‌محلی کنی بهشون بهتر اصلا به یه ورت باشه

خب شوهرت چیکار کنه تو هم بهشون محله سگ نمیذاشتی

شوهرت نباید این رفتارو میکرد
ولی توام نباید از اونا توقع زیادی داشته باشی

سوال های مرتبط

مامان بچم‌🩵دخترم🩷 مامان بچم‌🩵دخترم🩷 ۱۶ ماهگی
#درددل

امشب خواهرشوهرم شام کل خانوادشو صدا کرده بود ما رو هم همینطور
وقتی رفتیم وارد شدیم اون یکی خواهرشوهرام و جاری و مادرشوهرمم اونجا بودن همه اومده بودن ما اخر از همه رسیدیم
بعد جاریم پیش دو تا از خواهرشوهرا و مادرشوهر نشسته بود
سلام احوال پرسی کردیم بعدش هیچکدومشون من که رفتم نگفتن بیا اینجا بشین یا بگن چه خبر چکارا میکنی و فلان
هیچی به هیچی
شوهرم رفت یه سر حیاطشون منم رفتم پیشش گفتم مامان و ابجیات زنداداشتو نشوندن پیششون ولی با من اصلا محل نمیزارن شوهرم گف برو تو اخم کرد

سر سفره باز رفتم نشستم رو مبل نگاه شوهرم کردم که بهم بگه بیا بشین سر سفره

دیدم گف چرا نمیای سر سفره بشینی
توجه نکردم انتظار داشتم بگه بیا بشین پیشم

بعد به زور رفتم سر سفره غذامو خوردم اومدیم خونه بهش گفتم چرا خواهرات و مادرت محلم نذاشتن چرا خودت حداقل پیش اونا حمایتم نکردی که تنها نمونم عصبانی شد گف از این به بعد خونه فک و فامیل من پا تو نزار که بعدش بیای اینجوری حرف درست کنی مگه تو دختر شاه پریونی که مادر خواهر من جلوت تعظیم کنن

خیلی حالم گرفته شد


پوشک بارداری زایمان شیرخشک نوزاد غذای کمکی رفلاکس شیر مادر سزارین کولیک مولفیکس مای بیبی
مامان آریشاه💙 مامان آریشاه💙 ۱۱ ماهگی
پریشب آریشاه یهو تبش رفت رو 40 مادرشوهرمم خونمون بود من فعلا برای آریشاه تب سنج نزاشته بودم گفتم فک کنم آزیشاه تب داره مادر شوهرم رفت دست زد اومد گفت نه تبش کجا بود ولی من دلم طاقت نیاورد با تب سنج اندازه گرفتم،دیدم تبش رو 40 دیگه آریشاه رو بیدار کردم و دست و پاش و میخواستم پاشویه کنم و ببرمش دکتر دیگه مادر شوهرم هی می‌گفت دکتر نمی‌خواد بزار بچه بخوابه حقیقت منم از سر استرس صدامو بردم بالا گفتم یعنی چی بچه رو اذیت نکن بزار بخوابه رو به شوهرم گفتم پاشو ببرمیش دکتر دیگه دیروزم مادر شوهرم با من سر سنگین بود ولی از حق نگذریم برای آریشاه سوپ درست کرده بود بیشتر درست کرده بود برای خودمونم،دیگه تا غروب آریشاه اذیت کرد من نرسیدم زودتر شام بزارم شوهرمم برگشت گفت خودم شام میارم ولی تا شوهرم میومد دیر میشد منم آریشاه رو دادم دست مادر شوهرم گفتم یه کم گوشت چرخ کنم شام درست کنم همین که چرخ گوشت و روشن کردم آزیشاه ترسید دیگه مادر شوهرم با لحن خیلی تندی گفت چرا بچه رو میترسونی و کلی غر غر کرد حقیقت منم رفتم آریشاه رو ازش گرفتم گفتم چرا فکر میکنی من دشمن آریشاه هم منم نمی‌دونستم می‌ترسه من که دشمنش نیستم و اومد تو اتاق آریشاه رو بخوابونم یهو دیدم مادر شوهرم اومده وسیله هاشو برداشته میگه میرم خونه دخترم از اونجام زنگ میزنم شوهرم بیاد دنبالم،یهو شوهرم برگشت منم حقیقت و گفتم و بخاطر مامانش هرچی از دهنش اومد بهم گفت و یه چک زد تو صورتم که آره تو به مامانم بی احترامی کردی،الآنم می‌خوام برم خونه بابام به قهر حتی قصد دارم درخواست طلاق بدم،فقط می‌خوام بدونم من بی احترامی کرد؟
مامان کوکوووو مامان کوکوووو ۱۴ ماهگی
ادامه داستان
رفتم مطب دکتر گف شوهرتو صدا کن بیاد دکتر شهر دیگه بود
اومد داخل دکتر گف عمل ۱۵تومن واس شما ۱۴قبول نکرد گف زیاده منم هیچی نگفتم دکتر گف فکراتو بکن یا هم میخوای برو شهر خودتون
رف بیرون بعدش دکتر بهم گف چرا شوهرت اینجوریه گفتم دیگه چکار کنم
اومدیم نشستیم ماشین بغض گلومو گرفته میگه من پول ندارم ۱۵ بدم دکتر میریم شهر خودمون قبول نکردم زنگ زد فامیلش هزینه اونجا رو پرسید گفتن ۱۰ بعد همنجوری داد میزد سر من که تو چرا حرف نزدی دکتر گف ۱۵
منم گریه میکردم زنگ زدم مامانم اونم هول کرد بعد گفتم حرفاشو گف مگه از بچه مهم تره من ۵تومنشو میدم
خلاصه رفتم بیمارستان ۵عصر بود تنها بودم نه ساک بچه نه هیچی یع ساعتم فاصله بود با شهر ما
پرونده باز کرد و معاینه کرد گف نشتی داری دیگه رفتم لباس پوشیدم سوند و سرم عموم زنگ زد گف نترسی ها گفتم نه نمیترسم
راهی اتاق عمل شدم تنها چشای شوهرمو نگا کردم هیچ ذوقی نداشت هیچ حسی
رفتم دراز کشیدم بی حسیو زد یهو بچم دیدم بعد ۱۵ دیقه گریه نکرد ترسیدم و شرو کردم زار زار گریه کردن از ذوقش دیدن چهرش
تا مامانم اینا برسن ۲۰دیقه بچم لخت موند چون ۳۷هفته اومد یع ساعت اکسیژن گرف
منو انتقال دادن ریکاوری شوهرم اومد بازم اون حس بی حسی تو چشاشو دیدم ولی باز میخندیدم میگفتم دیدی چهرشو شبیه تو اخمو بود