چرا باید نظر بقیه واست مهم باشه آخه ک بهت بگن بیا پیشمون بشین یا نیا؟
هر انتظاری از شوهرت داری قبل مهمان داری و توی خلال رفتارا روزمره باهم صحبت کنید و بگید بهم ک بحثتون نشه اینطور
سلام اینجور که تعریف کردی از اول تا آخر توقع داشتی و تو قیافه بودی بیخیال برو تو جمع و خوش بگذرون الکی اعصاب خودت و شوهرت رو بهم نریز
عزيزم اصلا اونا نبايد محلت بزارن كه
محتاج محل گذاشتن اوناكه نيستي
وقتي اينطوريه
اينجور جاها جو اينجوريه تو هم اصلا از شوهرت جدا نشو
اون نيومد سمتت
تو برو بچسب بهش
البته شوهرت هم مقصره اما خب چاره چيه
ب نظرم یکم سخت میگیری
یکم صمیمی تر رفتار کن
آخه چرا باید غر حرفای خاله زنکی رو به شوهرت بزنی
واسه چی انقدر برات مهم بودن خودت میرفتی قاطیشون میشدی حرف میزدی ابراز حضور میکردی
ینی انقد رو در وایسی داری که اصرار کنن بیا سر سفره
شوهرت که رفتارش درست نبود هرچیم باشه باید پشتت بود حداقل پیش جاریت
ولی عزیزم من جات بودم همون اول خودم مینشستم پیششون با شوخی هم همون وسط حرفا میگفتم یه تعارف میکردین بد نبودا
بعدم خودمو جدا نمیکردم از مادرشوهر اینا
ببخشید شما چرا همش منتظری تعارفت کنن خودت میرفتی کنار شوهرتون می نشستی به هیچکی هم محل نده
هیییی خدااااا
همه مردا مثل همن
عزیزم تو خودت باید بری پیش اونا بشینی و باهاشون صمیمی رفتار کنی که نخوان مثل غریبه ها باهات رفتار کنن
بعدم شوهرت چه گناهی داره بنده خدا اونو وارد بازی های زنانه نکنید
خب اخرتر رسیدی اونا کنار هم بودن
باهات حرف نمیزدن حتما مثل مهمونا رفتار کردی
موقعی که سفره میکشن همه باید کمک کنن توباید میرفتی کمکشون ن اینکه تو فکر این باشی که یکی بیاد التماست کنه برا نشستن
ول کن خونواده شوهر که خونواده خودت نیستن از دیدنت ذوق کنن منم خونه مادرشوهرم میرم خیلی سردن ولی بخاطر شوهرم میرم برام مهم نیست رفتارشون
بنظرم انتظار بیخود داری از خانواده شوهر
مراسم رو هم واسه خودت هم شوهرت زهرمار میکنی
سعی کن خودت رو باجمع قاطی کنی منتظر تعارف نباش
عزیزم منتظر نباش ک ب بگن الان من ۸ساله نمیگه کسی بیا بشین اینجا یا اونجا
هرجا بخوام میشینم حرف زدنی هم طرفی ک نشسته حرف میزنه یا من جیزی بخوام میگم سر سفره هم من بیشینم اول منتظر میشم بیاد اگر جا بود میاد پیشم ن میزه حای دیگه یا بلعکس
بخاطر این مسال پیش پا افتاده دعوا نکنید
ببین داری سخت میگیری من یکی از جاریم ۱۳ ساله تو خانواده هست ولی من ۲ ساله اما انقدر که با من صمیمی هستن با اون نیستن اون میگه من خجالتیم من اما هرموقع میرم شوخی میکنم میگم میخندم هفته ای یک بارم میرم حتما اون دفعه خواهر شوهرم داشتن شام میمیپختن جاریم گفت به مبینا بگین ببین میخوره یا نه خواهر شوهرم گفت مبینا اینجوری نیست از این چیزا خوشش میاد دیگه طبعش اومده تو دستمون به نظرم تو خودتو خیلی دور کردی با خانواده شوهرت صمیمی تر باش باهاشو
حساب شوهرت رو جدا کن
ولی از خانواده شوهر اینقدر توقع نداشته باش که بیاین استقبالت و بگن بیا پیشم و اینا
هرچی توقعت کمتر اذیت شدن هم کمتر
من باشم میرم پیششون میشینم ولی سرسنگین رفتار میکنم عین خودشون
ب شوهرت بگو ولی زیاد غر نزن
خودت جلوشون دربیا
عزیزم بنظرم نباید این چیزا رو مهم بگیری هرچی بیشتر باهاشون فاصله داشته باشی و کممحلی کنی بهشون بهتر اصلا به یه ورت باشه
خب شوهرت چیکار کنه تو هم بهشون محله سگ نمیذاشتی
شوهرت نباید این رفتارو میکرد
ولی توام نباید از اونا توقع زیادی داشته باشی
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.