مامانا دارم به مرحله افسردگی شدید میرسم
گاهی اوقات بچم رو تنبیه میکنم و با همسرم مدام سر هر چیز کوچیک بحث میکنم و مدام برای دیگران مینالم و تو خلوت خودم و یا از سر کارای بچم که گاهی اوقات لج میکنه میشینم گریه میکنم واسه خودم ... اکثر این اوقات دلیلی برای حال بدم ندارم .... مدام به بچم به خاطر اسهالی که بچم تو بچگی داشت بابتش آلرژیش و مدام خونه بودم و کلیش که عمل کردم و دردسراش و اینکه الان اصلا هیچ روز خوبی برای خودم ندارم حسرت میخورم ... الانم که جاری اومده و معلمه و مقایسه هاش رو از اطرافیان میشنوم بیشتر داغون میشم .... باداینکه هیچ گونه کمبودی تو زندگیم ندارم از هیچ چیز و شوهرم که همیشه آروم و منطقیه و خیلی چیزای خوبه دیگه ولی نمیتونم خودمو از این حالت نجات بدم ....احساس پوچی میکنم واسه خودم حسابدار یه شرکت بزرگ بودم حقوق چشمگیری داشتم با همسرم خوش بودم ....سعی میکنم کتاب بخونم و مقایسه های بیخود نکنم ولی گاهی از افکار پوچم حالم از خودم بیشتر بهم میخوره ....اگه کسی راه نجات و نصبحتی داره کمکم کنه ....از این نصبحت های الکی نه واقعیت رو بگید مثلا تو حسودی یا بی ظریفتی یا هر چیزی دیگه

۱۱ پاسخ

همه مثل هم هستیم منم دقیقا از وقتی پسرم به دنیا اومده اینقدر زود رنج و حساس شدم که هر کی هر چی میگه من به خودم میگیرم هر کی هر کی مقایسه میکنه من میگم این منظورش منم و واقعا ام از اینکه اینطور شدم حالم بهم میخوره من آدمی بودم که حرف بقیه به هیج جام نبوده ولی الان اینطور شدم حالا الان ی مدته تصمیم گرفتم برای حال خوبم ی کارایی بکنم شما هم ی قدم برای حال خوبت بردار هر چند کوچیک ولی ببین چی حالت بهتر میکنه انجام بده بی تاثیر نیست

همه ما مخصوصا اینایی که شاغل بودیم و فعلا نمیریم یه جورایی این احساسات شما رو درک میکنیم و ما هم این شرایط رو داریم حالا یکی زیاد یکی کم ،چیزی نیست که به حسادت یا ... ربط بدیم . به این فکر کن که یه کوچولو داری و فعلا داری اونو بزرگ میکنی حداقل تا ۳ سال اول زندگی با بچه همینه ،نصف اینایی که شما بیرون شنگول و منگول میبینیدشون توی خونه مثل ما هستن فقط حفظ ظاهر میکنن .یکم بچتون بزرگ شد بزارش مهد و بعد برو سرکار تا اون روحیه قبلتو بدست بیاری .

به ۴۰۳۰زنگ بزن مشاوره بگیر

حال مزخرف منوگفتی دارم دیوونه میشم دیگه بخودم میگم بسه دیگه خفه شوچراانقدفکرمیکنی اعتمادبنفسم صفر شده حال روحی داغون یکسره کارم گریه شده

اخرش کسی که برات میمونه خونواده ای هست که خودت تشکیل دادی نه اطرافیان پس پاشو و پر انرژی به بچت و شوهرت برس و با هم خوش باشید البته منم خیلی وقتا بی‌حوصله و خسته میشم که فک میکنم طبیعی هست به خاطر بچه کوچیکمون هست همه همینطور هستن

من جوری شدم که اصلا حوصله ی اطرافیان و فک و فامیل را ندارم انگار انرژیما میگیرن ولی در عوض خودم باشم و همسر و فرزندم حالم خوبه فقط دوست دارم وقتایی که حوصلم سر میره با هم بریم بیرون بچرخیم همین
منم دو تا از جاریام شاغل هستن تو بیمارستان و اداره از این بابت که شوهرم یه تنه پول درمیاره و من نمیتونم پول دربیارم یکم تو زندگیم کم میارم ولی از اون طرف از اینکه صبح تا شب بالاسر بچم هستم خوشحالم اخه احساس میکنم اطرافیان نمیتونن بچمو درک کنن فقط خودم میتونم

الانم سر کار میری مجدد ؟
اگه نمیری سعی کن همه چیز و ردیف کنی و بری
کسایی که شاغل بودن و کارشون دوست داشتن و یه جورابی بهشون هویت میداد وقتی نرن سرکار اینجوری میشن

بنظرم حق داری کم بیاری منم اینجوری شدم بخدا زود رنج شدم از هر رفتاری ی برداشتی میکنم کسی یکم باهام بد بشه انقدر فکر میکنم ک چرا و اینا ک مغزم داغ میکنه عصبیم فقط میدونم ک از بچه داریه اینک مث قبل نمیتونم به همه چی برسم وخستم بچه های قدیم ۱درصد بچهای الان نبودن ولی یادت نره این روزا تموم میشه اما رفتارت از بچت ی ادم پرخاشگر و بیمار بار میاره پس بخاطرش اروم باش و مدیتیشن کار کن من خودمم تو شرایط توام میدونم سخته ولی باید قوی باشیم تا بچهامون دووم بیارن استانه صبرمونو باید بالا ببریم بخاطر خودمون و خانوادمون چون تو شرایط قبل نیستیم و سخت میگذره تحملمون کمه اینجوریم با تو شاغل بودی من رویاشو شاید ب گور ببرم

وای چقدر منو توصیف کردی

من هیچ وقت حسادت نکردم و نمیکنم چون واقعا همه چی برای خود آدم بدتر میشه هر آدمی تو زندگی در گیر مشکلاتی هستش و خدا به اندازه توان و ظرفیت هرکسی مشکل میده و امتحانش میکنه... اینکه شما هم شغل و موقعیت خوبی داشتی دلیل نمیشه با یکی دیگه مقایسه کنی مثل قدیم که بچه نداشتی توی جمع شخصیت خودتو حفظ کن و فکر نکن با بچه قراره چیزی عوض بشه فقط یه مدت زمان لازمه تا بزرگ بشه
من خودم معلمم و کارای بیرون و کلاس فوق ام رو کم کردم یه دختر 9 ساله و الانم 1 ساله دارم همسرم مرد خوبیه ولی تو کارا کمکم نمیکنه خودم یه تنه دارم همه چی رو به دوش میکشم و تو جامعه و اجتماع با افتخار میرم و احساس غرور میکنم که از پسش بر اومدم خیلیا تو خونه نشستن و با یه بچه میگن دیگه نمیاریم... حتی چند روز پیش جلسه دبیران داشتم با اینکه دو هفته هستش مریض شده ولی با خودم بردمش هرچند سخت باشه...
من مشکلات دیگه ام تو زندگی دارم ولی همیشه خدارو شکر کردم و مقایسه نمیکنم همین باعث شده از خیلیا جلوترم ❤️❤️
پروسه افسردگی هم میگذره نگران نباش انشالله بهتر بشی

منم دقیقاا همینجوری شدم اصلا هم علتشو نمی‌دونم
البته گاهی فکر میکنم چون بعد از به دنیا اومدن دخترم خونه نشین شدم این احساس ها اومده سراغم.
از طرفی وقتی به این فکر میکنم اگه دخترم رو بزارم مهد معلوم نیست باهاش چطور رفتار کنند پشیمون میشم.
از یه طرف با خودم تصمیم گرفتم وایستم بچم هم از شیر هم از پوشک بگیرم بعدش برم سرکار که مطمئنم حالم خیلی تغییر می‌کنه

سوال های مرتبط

مامان مَهزاد و گیسو مامان مَهزاد و گیسو ۲ سالگی
خانوما بیایین اینجا 😅
من از وقتی دخترم رو حامله شدم استراحت مطلق بودم و ویار شدید داشتم نمی‌تونستم غذا بپذم مگر اینکه خودم هوس میکردم، حاملگی تموم شد بچه که اومد دخترم به حدی کولیک و ریفلاکس شدید داشت که اصلا از بغلم زمین نمی‌تونستم بزارمش چون وحشتناک گریه میکرد واسه همین بیشتر اوقات چیزی درست نمی‌کردم یا غذایی مثل کوکو و زرشک‌پلو با مرغ و غذا های که زود بپذه رو بعد اینکه همسرم از سرکار میمومد درست میکردم یه وقتایی ام به حدی داغون بودم که همسرم خودش درست میکرد، ( اصلا کمکی نداشتم و ندارم مامانم و ابجیم هیچ کدوم کمک نمیکنن بهم)
خلاصه که بچه یواش یواش بزرگ تر شد ریخت پاش خونه ام اضافه شد 😂🤦🏻‍♀️ یه وقتایی اصلا وقت نمیکردم وسایلا رو از رو زمین جمع کنم خونمون شلوغ بود اکثرا هنوزم شلوغه بیشتر واقع، از طرفی یه وقتایی غذا میپذم یه وقتایی میمونه بعد اومدن همسری یه چیز آماده میکنم میخوریم، ( اینم بگم چون زودپز دارم حالا هر غذایی ام یهو هوس کنم دو ساعته میپذم جا افتاده هم میشه)
الان که سه ماهه حامله ام بیشتر وقتا ویار اذیتم می‌کنه از غذا های بو دار بدم میاد 🤦🏻‍♀️ اما ویارم خیلی شدید نیس با دارو کنترل میشه، یه وقتایی غذا میپذم یه وقتایی از بیرون می‌خریم یه وقتایی غذای اماده، چون خیلی کمردرد و دل‌درد میشم الآنم دکتر استراحت مطلق گفته اما با وجود دخترم نمیتونم استراحت کنم بیشتر سرپا هستم همسرم که میاد من دراز میکشم همش میگه تو تنبلی میکنی وگرنه زنای دیگه چطوری میرسن به همه چی،

حالا من تو این فکرم که آیا واقعا من تنبلی میکنم؟؟
مامان ماهلین و نیلا مامان ماهلین و نیلا ۱ سالگی
سلام حالتون چطوره ...
بی مقدمه میرم سر اصل مطلب .
اگر واقعا دلتون میخواد که اوضاع رابطه تون درست بشه و اگر فکر می‌کنید چیزی مثل سابق نیست ، یا حتی میخواید همه چیز رو همینطوری خوب حفظ کنید ، لازم نیست که حتما برید پیش تراپیست و مشاوره ؛ حداقل تا زمانی که بحرانی نشده ، خودتون میتونید برای رابطه تون تلاش کنید .
دو تا کتاب معرفی میکنم ؛
1 محکم در آغوشم بگیر
2درست و حسابی دعوا کن ...
من این‌دو تا کتاب رو خیلی توصیه میکنم .
الانم که شب و سکوت خونه ... این وقت از شب ، زمانِ منه ، برای منه ، برای ترمیم افکارم .
من کتاب میخونم و چیزهایی که جالبه برام و یا فکر میکنم لازمه همسرم ‌بدونه تو دفترچه مینویسم.
حتی حرف هایی که تو دلمه و فکر می‌کنم اگر رو در رو بگم شاید باعث بحث بشه رو مینویسم .
مخصوصا زمانی که ناراحتم و عصبانی ام ، حتی شده از خودم بزنم ولی قطعا یه ساعتی از شبانه روز برای منه و قطعا از احوالات خودم مینویسم .
حتی شده sms دادم گاهی به همسرم ... و خب روش خوبی بوده .
عکس کتاب رو میذارم براتون . دفترچه کنارش هم ، همونیه که برای همسرم نکات کتاب و حتی حرف دلم رو توش مینویسم . و زمانی که وقتش برسه قراره بخونه .
و نوشته روی دفترچه حس من به همسرمه ...
شاد و خوشبخت باشید .
شبتون خوش .
#شیرخشک #پوشک‌ # واکسن # آلرژی #ویروس #آهن #کولیک #ریفلاکس #سلامت‌مادر