چیه این مادر بودن…🙃

باید به فکر همه کارهای کوچولوت باشی🥸
کلاساشو زود ثبت نام کنی تا ظرفیت پر نشده، کدوم کلاس بره 📚
لباس براش بخری، کدوم لباس لازمشه 👗
لباس بیرونی، تو خونه ای 👚
بفکر خورد و خوراکش باشی امروز کلسیم خورد 🥛سبزیجات خورد 🥗پروتئین خورد 🥩
ویتامینشو باید بدم و پاشی براش غذاس سالم درست کنی🥞
حالا تولدش نزدیکه باید با عکاس📸، کیک🍰، تشریفات 🎈هماهنگ کنی
لیست دوستاشو بگیری 🗒️و بفکر فینگر فود و خوراکی های تولد باشی 🍡🍭

کنار همه این موارد شاغل باشی 🥸و خونه داری کنی🪣
بعد مرد خونه فقط لحظه آخری یه لباس بپوشه و باد به غبغب بندازه و تو عکسا حاضر شه 🧛‍♂️
و مدعی باشه چون صبح تا عصر می ره سر کار پس خیلی خسته اس و باید هواشو داشته باشیم🦦🧟‍♀️

البته اینم میدونم خیلی از مامانا بیخیال همه اینان، نمونه اش تو فامیل هست و در آخر بچه همونا بیشتر طرفدار پدر و مادرشون میشن…😅

خلاصه که از این همه حجم کاری که رو سرم ریخته دوست داشتم غر بزنم🥲

تصویر
۶ پاسخ

دقیقا ومنی که ماه اینده تولد اهوراس و نمیدونم اصلا چی باید براش بخرم چه برسه به اینکه باید برای تولدش چکار کنم

درکت میکنم واقعا

اخ از مادر بودن🫂🫠💆‍♀️

یکی دوست داره بگیره یکی ته یکی هزینه میکنه یکی پول یه کیک ساده رک به زور جور میکنه همه مث هم نیستن مجبور هم نیستن این کارا دلیه مثلا من خودم دوست داشتم تا الان که پسرم تازه متوجه تولد چیه شده براش تولد نگیرم تا وقتی که خودش بگه چیو چجوری دوست داره ولی همسرم کلا دوست داره همه رو جمع کنه هزار جور بریز بپاش کنه که مثلا تولده منم فقط سال اول تولد گرفتم برا بچم اون بخاطر ذوق بی‌جای باباش واگرنه بچه یه ساله نمی دونه تولد چیه یادم نمیاد اصلا اتفاقا از اون شلوغی و هیاهو خسته و کلافه هم شدم ولی امسال چون متوجه میشه تولد چیه به خودش گفتم چی و چجوری دوست داری گفت تو مهد کنار دوستام منم همونجوری که دوست داشت گرفتم خودشو دوستاشم خیلی حال کردن بعد ها ممکنه حتی اینم یادش نیاد ولی چون تو اون لحظه دوست داشت من براش گرفتم

شاغلی عزیزم؟میتونم بپرسم شغلتون چیه؟

کاملا درکت میکنم

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...
مامان ثمین مامان ثمین ۵ سالگی