پارت هشتم
دکتری ک گفتم بدون ژل معاینم کرد همون دکتری بود ک سزارین میکرد اومد گفت چته گفتم دارم میمیرم تروخدا ترو جون عزیزاتون منو ببرید سزارین من زایمان نمیکنم من بزور سوند رحمی شدم ۴ سانت دیگ چند ساعته فقط دارم درد میکشم اما بیشتر نمیشم تروخدا منو ببرید سزارین گفت باید معاینت کنم🥲معاینه کرد بازم جیغ زدم و دستشو پس زدم و رفت بیرون از اتاق دیگ ناامید شده بودم میدونستم نمیاد منو ببره سزارین و باهام لج شده من مونده بودم و انقباضای بی نتیجه و دهانه رحمی ک رو ۴ سانت قفل شده بود گریه میکردم نمیدونستم چی میشه و ب کجا قراره برسم ک یهو ماما اومد و گفت ب شوهرت بگو بیاد امضا بده برای سزارین اماده شو😄داشتم از خوشحالی ذوق مرگ میشدم انگار وسط ی چاه عمیق ی روزنه روشنایی پیدا کرده بودم داشتم نجات پیدا میکردم 😂
اومدن ویلچر اوردن شوهرمم ک خیلی نگران حال من بود سریع امضا رو زد و میگفت چرا از اول نبردینش انقد زجرش دادید روی ولیچر با اینکه سرومی بهم وصل نبود ولی دیگ انقباضام پیوسته و شدید نزدیک هم بودن فقط دعا میکردم زودتر اون بی حسی از کمر و بهم بزنن تا از شر این انقباض ها راحت بشم😤

۶ پاسخ

وای ننه من جات اینجا قلبم اومد تو دهنم

چقدر داستانت مثل منه😭😭

چقد دردناک😢😓چقد استرس وجودمو گرفت 😓

خوش به حالت منو همینطور نگه داشتن ۱۸ ساعت
اخرم برشم زدن بچه رو با دستگاه کشیدن بیرون

عین زایمان من ولی منو سزارین نکردن به زور هم که شده طبیعی بدنیا اومد ولی مردم و زنده شدم

😢😢😢

سوال های مرتبط

مامان 💙میران💙 مامان 💙میران💙 ۱۴ ماهگی
مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ ۱ ماهگی
پارت 2#
رفتم زایشگاه گوشیمو ازم گرفتن یکم استرس و ترس داشتم از این ک قبلا بهم گفته بودن لگنت تنگه و اینا منو بردن اتاق ایزوله روبه رو ایستگاه پرستاری ماما اومد سرم فشار بهم زدن و سوند وصل کردن بهم ک دردام شروع بشه شیفت عوض خیلی خدا خدا میکردم ک همون دکتر باشه ک دکتر خودم معرفیش کرده بود خوشبختانه همون بود ولی هیچ کس تو اتاق من نمی اومد منم استرس میگرفتم فشارم بالاتر میرفت مامانم یاد یکی از دوستای بابام افتاد ک تو دانشگاه علوم پزشکی بود زنگش زده بود ک نزاره من درد بکشم اگ ب سزارینه خلاصه اونم سفارشمو کرد بعد ماما رو صدا زدم گفتم میشه مامانم بیاد پیشم گف اره مامانم اومد هی دست میکشید رو کمرم و من اروم میشدم اومدن معاینه کردن سه سانت بودم ساعتای ده بود بهم گفتن چهار سانت ک شدی زنگ بزن ماما همراهت بیاد ساعتای ده و نیم من ده سانت شدم ماما همراهم اومد دیگ مامانمو بیرون کردن خلاصه ورزشو شروع کردیم باهم منم هی دردام بیشتر میشد هم میترسیدم دیک دوتا از ماما های دیگ هم تو اتاقم بودن یکی از ماما ها منو معاینه کرد بعد با هم دیگ یچیزو گفتن من نفهمیدم بعد دکترم اومد گف کیسه ابشو پاره کنید مثل اینکه بچه مدفوع کرده بود هیچی خلاصه منم دردام خیلی بیشتر شده بود ساعت12بود اومدن برا معاینه گفتم تورو خدا بگین من شش سانت شدم معاینه کردن همون بود دیگ دکترم گف تا تو فول میشی من ی سزارین انجام بدم میام ساعت یک بود دکترم اومد و همه اومدن تو اتاقم من هشت سانت بودم یک خورده ای بود فول شدم و ترسم بیشتر شد خیلی عرق میکردم و دستای ماما همراهم گرفته بودم و میترسیدم
مامان هانا👧🩷 مامان هانا👧🩷 روزهای ابتدایی تولد
مامان 🩷MAHLIN🧿 مامان 🩷MAHLIN🧿 ۱۶ ماهگی
مامان هانا👧🩷 مامان هانا👧🩷 روزهای ابتدایی تولد
پارت سوم زایمان
شوهرم امضا داد و رفت خونه ک ساک وسایل بچه رو بیاره و خواهرشوهرمو بیاره ک پیش من باشه تنها نباشم
منم تا بیان شروع کردم توی اتاق ورزش هارو انجام دادن و همش به اومدن بچم فکر میکردم دل تو دلم نبود اصلا
خواهرشوهرم اومد اونم باورش نمیشد و میگفت فکر نمیکردم زود بیاد
مامای شیفت اومد گفت باید برات سوند بزاریم تا کمک کنه دهانه رحمت باز بشه سوندی ک برای ادرار هست نه سوند ایزی بادکنکی ک داخل واژن میزارن و هی باد میکنه باد میکنه تا دهانه رحم باز شه
گذاشتنش واقعا دردناک بود ولی انقباضایی ک بهم میداد افتضااااااح تر از هرچیزی دیگ منی ک معاینه رو راحت تحمل میکردم بعد این سوند داشتم میمردم اصلا طاقت معاینه نداشتم جیغ میزدم از شدت انقباض و درد
بعد معاینه فهمیدم که شدم ۳ سانت!
ساعت ۱۱ شب ۳۰ شهریور من ۳ سانت بودم فکر میکردم خوب پیشرفت کردم و تا فردا حتما زایمان میکنم و فکر میکردم برام امپول فشار تزریق شده چون ی سروم هم بهم وصل بود فکر میکردم انقباض هام بخاطر اونه ن سوند
خلاصه من تا ۴ صبح از درد جیغ میزدم ک رفتم دستشویی احساس دفع شدید داشتم با زور سوند ازم خارج شد و یهو تمام انقباض هام رفت
سوند اندازه ی بادکنک کوچیک بود
اومدم توی اتاق و از شدت دردایی ک کشیده بودم خوابم برد اما اون سوند باعث شده بود دردای خودمم فعال بشن بین انقباض ها خوابم میبرد و با انقباض هام بیدار میشدم
مامان شاهان مامان شاهان ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان آوینا 🤍🕊 مامان آوینا 🤍🕊 ۱ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی
#پارت ۵
درد های غیر قابل تحمل داشتم ک با هیچ دردی قابل مقایسه نبود
چون دکتر سرش شلوغ بود تا بیاد شد ساعت ۲ ک‌موقع تعویض شیفت
مامای ک از صبح مسولیت من باهاش بود و ماما جدید ک قرار بود مسولیت من باهاش باشه و دکتر اومدن ماما قدیمیه شرح حال داد
و من با کلی التماس ب دکتر گفتم ببرم سزارین گفت ن نصف راه رو اومدی نصف دیگه ام تحمل کنی بشی ۴ سانت برات اپیدروال میزنم امروز زایمان بی دردی داریم بگو شوهرت بره رضایت بده ک هروقت شدی ۴ سانت فوری برات اپیدورال کنیم
تو این فاصله گوشی یک طرف تو اتاق زنگ خورد و گفتن با من کار دارن مامانم بود همین ک‌صداش و شنیدم زدم زیر گریه ک وای مامان بیاید منو ببرید من دارم می میرم حالم بده تروخدا رضایت بدید منو ببرن بیمارستان خصوصی سزارین کنم دارم می میرم و اینا حالا من گریه مامانم گریه گفت نمیشه و اینا گفتیم بهشون گفتن بخاطر تاریخ هیچ بیمارستان خصوصی امروز سزارین اختیاری انجام نمیده ممنوع شده این تاریخ گفتم پس بگو شوهرم بره رضایت بده اپیدورال کنن برام
من که اینجوری مظلومانه با مامانم صحبت می‌کردم مامای من ک فامیلیش نظافت بود ک‌خدا خیرش بده واقعا بهم کمک کرد اومد گفت من میخوام بهت کمک کنم تا شب زایمان کنی دیدم ک از دیروز اینجای و کلی درد داری خلاصه گفت بخواب معاینه تحریکی کنم انجام داد و بعد گفت که کیسه آبتم میخوام بزنم ک اصلا درد نداشت
فکر میکردم بدترین درد همون دردا بود نگو درد اصلی بعد از پارگی کیسه اب شروع شد وای ک چقد بد بود چقد بود یا خدا یادم ک‌میاد موهای تنم سیخ میشه

#نی نی#بچه #شیر خشک
مامان آلبالو ناز مامان آلبالو ناز ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت 3

ماما بهم میگفت اگر زور داری زور نزن درد ها رو با فوت فوت کردن رد کن تا انرژیت حفظ بشه و من از اول از روی توپ تا اون لحظه درد ها رو با فوت کردن کنترل میکردم گاهی هم ناله میکردم ولی تا اون لحظه جیغ و دادی نبود مجدد منو برد روی تخت زایمان و معاینه کرد گفت پیشرفت خوبی داری 6 سانت شدی و برام گاز بی دردی داد تا نفس بکشم باهاش اما حس میکردم تاثیری نداره شایدم خودم خیلی بی قرار بودم مجدد بهم مسکن جدید زدن بعد 7 سانت درد هام جوری بود ک دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم گفتم بیحسی اپیدورال میخوام ک دکترم اجازه نداد . از این ب بعد جیغ هم میزدم اما سعی می‌کردم حرفای ماما رو هم گوش بدم و با فوت و نفس کشیدن انقباض ها رو رد کنم خیلی سریع ب 8 سانت رسیدم و ب دکترم گفتن ک بیاد بعد 8 سانت من مشت میزدم ب تخت و دیگه امام حسین و ابالفضل و مادرم رو فقط صدا میزدم دست همسرم رو فشار میدادم
تا دکتر رسید دیگه 10 سانت بودم دکتر گفت همسرم بره بیرون
سریع آمپول تزریق کرد بیحس کرد و من گفتم وای میخوای منو ببری؟ و برید . کامل حس کردم برید وقتی اینقدر درگیر درد بودم ک وقت واسه غصه بریدن نداشتم
دیگه میگفتن زور بزن البته جوری هم زور داشتم ک توان نداشتم نگهش دارم همینجوری با فشار شدید زور میزدم حس میکردم ی چیزایی مثل اب داره ازم خارج میشه نمیدونم کیسه ابم بود ادرار بود مدفوع بود هرچی بود فقط داشت با شدت زیاد ازم می‌ریخت بیرون.
مامان کارِن 💙 مامان کارِن 💙 ۲ ماهگی
پارت نهم زایمان طبیعی
ساعت ۶ بود ک معاینه کرد وهنوز همون ۳ سانت بودم ویگ تصمیم خودم و گرفتم نمیخاسم وایسم میخاسم برم خونه شدت دردها بیشتر شده بود یا تحمل دردم و از دست داده یودم نمیدونم حالم خیلی بد بود . ۶ونیم ک اومد معاینه کنه دیگ اجازه ندادم و با جیغ و داد گفتم نمیخام ی مامای مهربون اومد گف من تحریکی نمیکنم فقط ببنیم چن سانتی معاینه کرد و رفت بیرون دیگ ب من نگفت چن سانتی تو نگو من اون موقع ۵ سانت بودم ولی این احمق ب من نگف بلکه امیدوار شم ساعت ۶ونیم ۷ بود . ب مامانم زنگ زدم ک ب دادم برس بیا بریم دیگ نمیخام اینجا باشم گریه میکردم پشت تلفن .. مامانم سریع با دعوا و زور اومد داخل و منو ک دید مث بچه ها زار میزدم و میخاستم منو ببره میگفتم دیگ واینمیسم بریم بزا بچم بمیره (دور از جونش) میگفتم بریم یا سزارینم میکنن یا بریم دیگ نمیتونم . ماما ک مامانم و دید گف برو بیزون تورو دیده لوس شده گفتم بخدا اگ بره منم میرم ماما گف برو اصلا اینجوزی نمیتونیم ادامه بدیم گفتم خب درار این انژیوکت رو تا برم یک لحظم نمیمونم دیگ هییییچ همکاری هم باهاتون نمیکنم میخام برم خونه . واقعا میخاستم برم دیگ هیچی برام مهم نبود ببنید چ بلایی داشت سرم میومد اون تو .
مامان مبین و هامین مامان مبین و هامین ۱۰ ماهگی
پارت ۲ زایمان سزارین
ساعت ۷بود بردنم بلوک زایمان از محیطش خوشم اومد اتاق ها همه وی ای پی بودن
تا رفتم گفتم خوب منو دیگ کاری ندارن فقط دیگ چک میکنن انقباضاتم رو دیدم ن بابا رزیدنت ها و ی دکتری بود نمیدونم فامیلش ابراهیمی بود وحشی بود همش معاینه میکرد من اول نزاشتم گفتم من سزارینی هستم چرا معاینم میکنی گفت ما همه رو معاینه میکنیم حالم بد شد انقدر گریه کردم با خودم میگفتم خدایا من سر بچه اولم درد طببعی و معاینه ها رو کشیدم و سزارین شدم فکر میکردم این یکی راحت برم بستری بشم و بدون هیچ دردی برم سزارین ولی ن شانس گند من بود دیگ تحت نظر بودم همش میگفتن انقباض داری ولی زیاد نیس ک زایمانی باشه بعدم بچت هنوز کوچیک دستگاه میره اینم بگم اورژانس زنان ساعت پنج بهم ی دوز امپول بتا زد همش بهم استرس میدادن منم همش دردام زیاد میشد تا رسید ب ۱۱ شب دکتر اومد بالا سرم و گفت میخوای سزارینت کنیم ولی بزار تا فردا ک حداقل امپول یکم تاثیر داشته باشه بچت دستگاه نره منم گفتم باشه تا ساعت پنج صبر میکنیم گفت پس اگر همینجوری درد داشتی ساعت پنج بریم برای عمل منم هعی دردام زیاد میشد ولی همچنان دهانه رحمم بسته بود دیگ خلاصه ساعت پنج سوند رو بهم وصل کردن بچه ها اصلا از سوند نترسید ی لحظه ولی بعدش سوزش دارید ک طبیعی