۵ پاسخ

خیلی کم پیدا میشه مردی درک کنه اصن نمیفهمن که بعد۹ ماه سختی و یشب زایمان بااون همه دردو رنج بعدم خستگی و دردای زایمان چقدر روحیه ادم بد میشه چقدر نیار به توجه و محبت داره هنوز بدتردل آدمو میشکنن همیشه میگم خدایا یبار نمیشه این درد زایمانو فقط تجربه کنن.منم ده روز دورورم شلوغ بود همه توجه و محبت داشتن بهم شوهرمم چیزی نگفته که ناراحتم کنه ولی تو اینهمه شلوغی دوست داشتم یشب کنارم بخوابه یشب بغلم کنه بگه میدونم چقدر بهت سخت گذشته همنقد،ولی همینم ندیدم بدجور دلم شکسته و پره مرگو موقع زایمان جلو چشام دیدم ولی همش فدای سر پسرام باید تحمل کنی

میخواستی بگی مامانت بچه خودشم نمیاد ببینه، انتظار داری برای بچه هات دلسوزی و مادری کنه

شبایی ک بیداره بده نگه داره بفهمه خستگی یعنی چی

هر چقدر بزرگ بشن بازم دست ب سینه ننه شونن😖

چقدر این مردا گاون خدایا

سوال های مرتبط

مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۷ ماهگی
دیشب انقدر بچه اذیت کرد اصلا نمیخوابید یکسره گریه میکرد سیر نمیشد دلش درد میکرد دیگه واقعا زن و شوهر خسته شده بودیم ساعت ۸ صبح خوابید شوهرمم رفت سرکار منم خوابیدم ساعت ده صبح مادرشوهرم در خونه رو زد من وسط پذیرایی خوابیده بودم دامن تنم بود 🤣 دقیقا روبه روی در دراز کشیده بودم مادرشوهرم یه بار در زد بعد کلید انداخت در رو باز کرد وضعیت منو دید که لختم در رو بست منم با صدای زنگش بیدار شده بودم ولی خودمو زده بودم به خواب 😅 در رو بست حالا ده باررر زنگ در رو زد 😑 تا مثلا من بیدار بشم بعدا بیاد نمیدونم چه کرمی داره که منو بیدار کنه اومده میگه صبحونه نخوردی ن بلندشو یه چیزی بخور رفت سمت بچه گفتم مامان تو رو خدااااا بیدارش نکنید من تا صبح نخوابیدم بذارید بخوابم 😭 به شوهرمم صبح گفته بودم که اگه امروز مامانت بیاد بچه رو بیدار کنه من دیگه روانی میشم به اون نمیتونم چیزی بگم اخر خودمو میکشم گفت ن بگو مامان اگه بیدارش کنی خودت باید نگهش داری ولی خب اینم نتونستم بگم 🥲
انقدر دلم میخواد یه دعوایی چیزی راه بندازم که 😑
از دست این زن میخوام برم دو سه هفته خونه مامانم بمونم با این که خونه مامانمم سخته چون بچه یه کوچولو نق میزنه مامانم میگه شیر بده
نمیذاره شیرخشک و پستونک بدم 😫 خلاصه گرفتاریه من یکی دوتا نیس مغزم داره منفجر میشه
لیلا لیلا قصد بارداری
سلام مامانا امشب میخواستم بیام از تجربه زایمانم بگم ولی😭
ولی تجربه مرگ بچمو باید بگم 😭😭😔
بچم سه روزش بود روز شیر نداشتم روز دوم شیر اومد درحد ده دقیقه شیرش دادم و دیگ بچه خوابید تا سه صبح
سه صبح بیدارشد بی قراری میکرد شیر نمیخورد همینجوری شبو با بیداری گذروندم از موقع زایمان خونه مامانم بودم
فردش بچمو آوردم خونه خودم باباش یکم باهاش بازی کرد یکم نشستم خونه خودم بعدش برگشتم خونه مامانم بچم هی بی قرار بود شیر نمیخورد شبشم قرار بود شوهرم ب رفیقاش شیرینی نی نی رو بده ساعتای شش عصر شد بچه هی بی قرار تر شد زنگ زدم شوهرم گفتم بیا ببریمش دکتر خیلی بی قراری میکنه
بردمش دکتر معاینه کرد همه کاری کرد گفت بچه چیزیش نیس یه شربت گل گریپ و یه اسپری بینی داد گفت تا شیر اومده زیادی خورده معدش نتونسته حضم کنه گفت شربت یه سی سی بهش بده هرچی خورده بالا بیارع خوب میشه دیگ چیزیش نیس دوباره اومدیم
خونه مامانم و شوهرم رفت شیرینی بده ب رفیقاش
شربت گفت یه سی سی من دلم نیومد بهش دارو بدم کمتر از چیزی ک گفته بهش دادم نیم ساعت بعدش بچم آروغ زد حالش یکم بهتر شد شیر خورد خوابید تا دو شب منم کنار گهوارش خوابم بردع بود یع دفعه بیدار شدم بچم دوبارع بی قراره بلندش کردم شیرش دادم آروغشو گرفتم دوبارع خوابید ساعت سه ونیم شد بیدار شدم دیدم بیدارع بی قراره بلند کردم یه ذره شیر خورد بالا اورد رو لباسمو دیدم خون بالا اوردع😭😔😭😔😭😔مامانمو بیدار کردم مامانم گرفتش دوبار دوباره خون بالا آورد حالت قهوه ایی مانند همینجوری بچه خشکش زد 😭😭😭مامانم بابامو بیدار کرد بابام بچه رو بغلش گفت گرفت گریع کرد گفت بچه تموم کرده قلبم اومد تو دهنم جیغو داد بیداد کردم 😭
مامان مهدا مامان مهدا ۶ ماهگی
سزارین ۴
اون شب تا صبح خوابمون نبرد مگه یکی دو ساعت
منم مجبور بودم به کمر بخوابم خیلی سختم بود
یکم بچه رو مامانم نگه می‌داشت یکم شوهرم ولی شیر نمی‌خورد
اگرم میخورد به سختی دو تا ماما عوض شد توی اون مدت اولی اصلا اجازه ی شیر خشک و دوشیدن و ... نمی‌داد تا عصر که شد نفس های بچم تند شد بردنش تنفسشو چک کنند که خدارو شکر خوب بود .
ماما همراه دوم ک اومد دید شیر نمیخوره در کنار شیر مادر شیر خشک بهش داد .
خلاصه که اون شب صبح شد خوشحال و سر حال داشتیم آماده می‌شدیم که مرخص بشم که بچم از دست یکی از همراه هام افتاد روی زمین با ارتفاع کم و شروع به گریه کردن کرد .
خیلی بد بود خیلی سخت و وحشتناک بود من بخیه هم داشتم نمیتونستم پاشم بردنش علائمشو‌ چک کنند .
دو ساعت طول کشید اما خدارو شکر سالم بود پیش یه دکتر دیگه هم بردیم که علائمش رو چک کرد و گفت سالمه .
توی اون لحظات اصلا هیچ چیزی برام مهم نبود درد بخیه و همه چیز رو یادم رفت فقط میگفتم خدایا بچم سالم باشه .
تا بچه رو آوردن و رفتیم خونه ولی اون روز هممون ترسیده بودیم و حالمون بد بود .
مامان ماه کوچولو مامان ماه کوچولو ۱ ماهگی
سلام خانوما خداروشکر مهمونی منم به خوبی و خوشی تموم شد
حدود ۱۰۰ نفر مهمون داشتم خونه مادرم بودن چون خونه خودم کوچیکه جا نمیشدن
ولی خیلییی سخت بود بچم گریه می‌کرد براش شیشه درست کردم اونت دو قطره هر جی مک میزد نمیتونست بخوره ازش شیر نمی اومد 😭
بعد هی میرفتم تو اتاق بهش شیر بدم یکم که میخورد میخوابید باز میرفتم تا پذیرایی دوباره بیدار می‌شد گریه می‌کرد
دفعه اخر پنج دقیقه خورد خوابید منم گفتم ولش کن دیگه بیدارش نکنم بهش شیر بدم میبرمش پیش مهمونا هر وقت بیدار شد بهش شیر میدم شد نیم ساعت بیدار نشد زمان شام شد بردمش تو اتاق بهش شیر بدم هررر کاری میکردم بیدار نمیشد هر چی تکونش میدادم میزدم به باسنش بیدار نمیشد آبرمیپاچسدم به صورتش یکم تکون میخورد باز میخوابید من فکر کردم بچم قندش افتاده داشتم میمردم به زور با قطره چمون یکم آب قند دادم تو دهنش ریختم بیدار شد بعد سینمو گذاشتم دهنش ده دیقه خورد
ینی من اون تایم اینقدر حرص خوردم که سرم درد گرفت نتونستم شام بخورم
بعدش مامانم اومد بهش گفتم گفت خب این بچه خوابیده بوده چون از بعدازظهر بیداره داره یه بند گریه میکنه خسته بوده خوابیده
یه چیز دیگه هم اینکه یکی از مهمونا لبش رو گذاشت رو گردنش بوش کرد بعد گفتم شرمنده لطفا بوسش نکنید بعد گفت نه بوسش نکردم لیمو گذاشتم رو گردنش باز دوباره تکرار کرد منم گفتم ببخشید ولی من خودم هنوز بوسش نکردم لبام رو نزاشتم رو پوستش چون پوستش لطیفه گناه داره باز دفعه سوم اومد تکرار کنه منم دستمو گذاشتم جلو صورت بچم اونم اومد بوسش کنه دستمو بوس کرد 😂😂😂😂 خب نمیخوام بوسش کنی اصلا شاید مریض باشی چرا اینقدر بیشعووور