تجربه زایمان طبیعی(پارت سوم)🐰🍃
خلاصه انقباضات سختی رو داشتم،و همش میگفتن هنوز ۴ سانتییی،دیگ کلن امیدمو از دست دادم
چون شنیده بودم بعضیا تا ۵ سانت هم بودن میبردنشون سزارین🤦🏻‍♀️🥲.
دیگه زدم ب سیم اخر روشون داد میزدم ک ولم کنین شما نمیفهمین ببرینم سزارین و فقط بچه رو بیارین،من انقد درد میکشم چرا ۴ سانتم😭😭😭.
با درد رفتم ورزش توپ،اومدم نوار قلب بگیرم،دیدم ی آب داغی ازم اومد،خیلی حس قشنگی بود،
نمیدونم چرااا اما یجوری سبک شدم انگار،پرستاره گف عاشق عکس العمل قشنگت شدم کاش تو شیفت من بودی🙃❤
دیگ گف باید تمام تلاشتو بکنی،چون کیسه آبت پارست.
یکی از ماماها گف،این خیلی زود فول میشه معاینم کرد.
اما من باور نکردم گفتم دروغ میگن،چن تا سرم و آمپول زدن بهم.قسمشون دادم گفتم بگین ک سرم یاامپول فشار نیست.
من نمیخام از امپول فشار میترسم،ک میگفتن نه این دهانه رحمت باز میکنه،
بعدش دو بار،با ی سرنگ ی دارو زدن داخل ک سوز میزد.
دوتا ماما اومدن معاینه کردن،ک ببینن بچه مدفوع کرده یا ن
گفتن ن مدفوع رنگش سبزه تیرست.🙃
خیالم راحت شددد

۳ پاسخ

مبارکت باشه عزیزم

خب بعدش

عه خب

سوال های مرتبط

مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۱۲ ماهگی
پارت ۲
خلاصه وقتی من رفتم اتاق زایمان ساعت حدود ۶ و نیم شب بود و همون دقیقا سرم هیوسین بهم زدن و شروع کردن ب آمپول فشار و آنتی بیوتیک و آمپول عضلانی و خیلی چیزای دیگ ...اونشب تا صب دو تا سرم ک داخلش آمپول فشار زده بودن بهم زدن دریغ از ی ذره درد ولی حدودا ۱۰ بار معاینم کردن ک همون ۱ سانت بودم و اصلا بیشتر نمیشد انقدر هم سرم زدن بهم ک دیگ همه جای دستام جای سوزن بود.خلاصه ک من اونشب گرفتم راحت خوابیدم دکترا تعجب میکردن میگفتن درد نداری میگفتم اصلا .خلاصه اونشب صب شد و روز از نو .دوباره معاینه کردن و ورزش و آمپول فشار و آنتی بیوتیک و خیلی چیزای دیگ ...
اون روز اصلا حالم خوب نبود و فقط گریه میکردم فقط میگفتم خداکنه بلایی سر بچم نیارن آخه همونجور ک داشتن ضربان قلب بچه رو گوش میدادن یهو ضربان خیلی افت کرد و دکترا ریختن روسرم و معاینه کردن ک یکی از دکترا گفتم برگشت برگشت ک اون لحظه قلبم دیگ داشت وایمیساد ..انقد ّقسم دادم گفتم توروخدا من از دیروز همش ۱ سانتم اگ پیشرفت نمیکنین ببینم سزارین ک قبول نمیکردن
خلاصه ساعت ۱ونیم دکتر اومد و کیسه آبمو پاره کردن و من از ساعت ۲ بعدازظهر اوج دردام شروع شد بحدی ک فقط داد میکشیدم و خدارو صدا میزدم...از ۲ تا ۵ خیلی خیلی درد میکشیدم
مامان علیسان 🩵 مامان علیسان 🩵 ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

وسط دیدن سریال بودم ک یهو حس کردم ی چیز داغ ازم خارج شد
اولش جدی نگرفتم یهو بخودم اومدم گفتم نکنه کیسه آبی چیزی باشه
همون لحظه پاشدم سرپا وایستادم ک بازم خارج شد
همون لحظه ب همسرم گفتم گف ن بابا مطمئنی کیسه آبه گفتم ن😬😂
پاشدم دویدم سمت سرویس تا قشنگ چک کنم ک با حجم زیادی از آب و خونابه مواجه شدم
با ی استرس و ذوق عجیب دویدم بیرون ب همسرم گفتم سریع وسایلامونو بردار ک کیسه آبه
دوتامون داشتیم از استرس میمردیم و از طرفی خداروشکر میکردم ک تنها بودنی کیسه آبم نترکید💆🏻‍♀️
بیشتر استرسمونم بیمارستان بود چون یکم مسیرش دور بود ولی از بیمارستانه تعریف شنیده بودم میگفتن خوبه گفتم همونجا بریم
با هر استرسی بود خودمونو رسوندیم
رفتم بلوک زایمان گفتم کیسه ابم ترکیده ۳۸ هفته و ۱ روزم بود
گفتن ن بابا شاید اشتباه میکنی خیلیا میان میگن ولی کیسه اب نیس
گفتم ولی من مطمئنم گف باید معاینه شی
معاینه کرد گف اره بطور کاملا واضح کیسه آبه
و معاینه کرددد😩😩بشدت دردناک بشدت و گف درداتم شروع شده گفتم ن فقط یکم استخونام درد میکنه
گف ی سانتم دهانه رحمت باز نیس
و پر شدم از استرس
ماما گف سرم و آمپول میزنیم باز میشه نگران نباش ساعت ۱۲ و ربع بستری شدم
اومدن بهم سرم و .. زدن و هی میومدن معاینه میکردن 😩بدترین تجربه همبن معاینه بود
و هربار با ناامیدی ک دردات خوبو منظمن ولی دهانه رحم پیشترفت آنچنانی نداشتی و من نگران فقط سوالم این بود ک اگ نشه میبرن سزارین ب امید اینکه ن بشنوم چون بشدت میترسم
دلیل ترس زیادم شاید این بود ک تا ب اون روز ی سرمم نزده بودم تو زندگیم بس ک ترسوام ......
ادامه پارت بعد
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱ سالگی
پارت ۲ _زایمان طبیعی

دیگ اوردن دستگاه ان اس تی وصل کردن برا ضربان قلب جنین دیگ ساعت نزدیک سحر یود و ماماها رفتن برا سحری دیگ تا سحری کردن و اومدن و اینا شد ساعت ۴ ک ماماها جا ب جا شدن و چن تا ماما جدید اومدن دیگ ماما جدید اومد بالا سرم معاینه تحریکی انجام داد و خب درد ناک تر از معاینه ساده بود گف ۳ سانتی ساعتای ۴ ونیم زنگ بزن ماماهمراهت بیاد دیگ دستگاه و ازم جدا کرد و گف پاشو ورزش کن
دیگ از تخت اومدم پایین و شرو کردم ورزشایی ک ماماهمراهم بهم داده بود و شروع کردم اونجا هیچ کس بجز من ورزش نمیکرد همه داشتن رو تخت درد میکشیدن 😑تخت بعلیمم ک یجوری ناله میکرد ک من گرخیده بودم ۵ سانت بود اومدن براش اپیدورال زدن ولی بازم ناله میکرد و تا زمان فول شدنش کلی طول کشید دیگ ساعت ۴ونیم شد گفتم ب همسرم بگن زنگ بزنه ماماهمراهم بیاد و تا زمانی ک ماماهمراهم اومد من ورزش کردم و با تنفس دردامو مدیریت کردم و همش منتظر بودم ماماهمراهم سریع بیاد پیشم چون دردام بیشتر شده بودن و دیگ داشتم میترسیدم ک نکنه فول بشم و ماماهمراهم نرسه😬 دیگ ساعتای ۶ صبح شده بود و دکتر اومد تو زایشگاه همه رو چک میکرد و ب من ک رسید ب همون مامایی ک معاینه تحریکی برام انجام دادع بود گف براش امپول فشار تزریق کنین ک من ی لحظه ترسیدم ک خداروشکر ماماعه نجاتم داد و گف دردای خودش خوبه و دکترم گف پس نیازس نیس همون لحظه ماماهمراهم اومد ولی اون ماما همراهی ک باهاش قرارداد بسته بودم نبودن ماماهمراهم خانوم عادله حسینی بودن و چون تو تایم زایمان من سر ی زایمان دگ بودن دوستشون خانوم زهرا دیده بردل و فرستادن
مامان 𐙚𝓟𝓪𝓷𝓪𝓱𐙚 مامان 𐙚𝓟𝓪𝓷𝓪𝓱𐙚 ۵ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ ۳ ماهگی
پارت 2#
رفتم زایشگاه گوشیمو ازم گرفتن یکم استرس و ترس داشتم از این ک قبلا بهم گفته بودن لگنت تنگه و اینا منو بردن اتاق ایزوله روبه رو ایستگاه پرستاری ماما اومد سرم فشار بهم زدن و سوند وصل کردن بهم ک دردام شروع بشه شیفت عوض خیلی خدا خدا میکردم ک همون دکتر باشه ک دکتر خودم معرفیش کرده بود خوشبختانه همون بود ولی هیچ کس تو اتاق من نمی اومد منم استرس میگرفتم فشارم بالاتر میرفت مامانم یاد یکی از دوستای بابام افتاد ک تو دانشگاه علوم پزشکی بود زنگش زده بود ک نزاره من درد بکشم اگ ب سزارینه خلاصه اونم سفارشمو کرد بعد ماما رو صدا زدم گفتم میشه مامانم بیاد پیشم گف اره مامانم اومد هی دست میکشید رو کمرم و من اروم میشدم اومدن معاینه کردن سه سانت بودم ساعتای ده بود بهم گفتن چهار سانت ک شدی زنگ بزن ماما همراهت بیاد ساعتای ده و نیم من ده سانت شدم ماما همراهم اومد دیگ مامانمو بیرون کردن خلاصه ورزشو شروع کردیم باهم منم هی دردام بیشتر میشد هم میترسیدم دیک دوتا از ماما های دیگ هم تو اتاقم بودن یکی از ماما ها منو معاینه کرد بعد با هم دیگ یچیزو گفتن من نفهمیدم بعد دکترم اومد گف کیسه ابشو پاره کنید مثل اینکه بچه مدفوع کرده بود هیچی خلاصه منم دردام خیلی بیشتر شده بود ساعت12بود اومدن برا معاینه گفتم تورو خدا بگین من شش سانت شدم معاینه کردن همون بود دیگ دکترم گف تا تو فول میشی من ی سزارین انجام بدم میام ساعت یک بود دکترم اومد و همه اومدن تو اتاقم من هشت سانت بودم یک خورده ای بود فول شدم و ترسم بیشتر شد خیلی عرق میکردم و دستای ماما همراهم گرفته بودم و میترسیدم
مامان لیام👶 مامان لیام👶 ۱ ماهگی
پارت ۲
واقعا میتونم بگم مردمو زنده شدم ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه گرد گف همون ۳ موندی التماس میکردم ببزید سزارین میگفتن حالا راه داری من خیلی دادو بیداد میکردم مامانم و همسرم تو اتاق موندن کمرمو ماساژ میدادن
ولی من دیگ گوشم بدهکار نبود ب زمین زمان ازجمله همه دکترا پرستارا فحش میدادم اونام انگار ن انگار
ساعت ۱ معاینه کردن باز همون ۳ بودم این روند تا ساعت ۳ ادامه
داشت معاینه شدم گفتن ۵ سانتی دیگ وضعیتم خیلی بد بود داشتم جون میدادم نفسم بالا نمیومد دردم شدید بود انگار یکی دست انداخته بود رحم مثانه رودمو فشار میداد و میکشید بیرون ب خودم میپیچیدم گریه میکردم داد میزدم اون معاینه ها اصلا ب چشمم نمیومد ک هی میگفتن درد داره منم التماس میکردم ک منو ببرید سز اینام کر شده بودن ساعت ۳ دکتر گف یساعت دیگ میام اگ شدی ۶ ک اوکیه اگ نه میبریمت اتاق عمل
ساعت ۴ اومد معاینه کرد گف فول شدی😐😐😐 اون وسطا یعالمه گاز بی حسی فلانم بهم میدادن اما تاثیرنداشت
دیگ همه سریع اومدن وسایلارو اوردن اماده کردن ک بچه بیاد گفتم پس بی حسی چی گف فول شدی بچه داره میاد گفتم نهه من نمیتونم بی حس کنید دکتره دیگ دلش سوخت گف این نمیتونه بی حسش کنید اقا بی حسی زدن همانا منم دیگ راحت شدم انگار ی جون دیگ بهم دادن هیچی حس نکردم پسرمم ساعت ۴ :۲۵دیقه بدنیا اومد دیگ چون بی حس بودم هیچی از بخیه نفهمیدم بعدشم ک بی حسی رف درد نداشتم فقط یکم بلندشدن سخت بود برام بخاطر بخیه ها
بعد از زایمان دیگ همه دردا یادم رفت😐انگار ن انگار ک من بودم اونجارو گزاشنه بودم رو سرم
خلاصه ک برامن خیلی سخت بود و تصورم از زایمان اصلا همچین چیزی نبود اما حتما از بی حسی استفاده کنید اب رو اتیشه
مامان 𐙚𝓟𝓪𝓷𝓪𝓱𐙚 مامان 𐙚𝓟𝓪𝓷𝓪𝓱𐙚 ۵ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت ششم
ماما امد گف چرا گریه میکنی عجیب بود اونکه اونقدر بداخلاق بود بامن مهربون حرف میزد انگار دلش برام سوخته بود گفتم خیلی درد دارم از درد میلرزیدم سرم فشارم تموم شده بود گف برو روتخت نوار قلب بگیرم و نمیدونم چ سرمی بهم زد ک دردام کمتر شد گف بسه دیگ خسته شدی بخواب تا فردا اونجا شاید شبا ۲،۳ ساعتی میذاشتن بخوابم همش معاینه ونوارقلب اونشب اونقدر گریه کردم ماما اومد گف بخواب گریه نکن گفتم اخرش چی میشه من دوروزه اینجام قرص و سوند و امپول فشار زدین دیگ چ میکنین بلاخره کی زایمان میکنم گف ببین تو با دهانه رحم یک سانت بستری شدی و قرصا تعصیری نداشت با سوند شدی ۳ سانت و ۳ سانت خرابیه یعنی معلوم نیس پیشرفت کنه یا ن امپول فشارم زدیم بازم همونجوره حالا فردا دکتر میاد ی امپول فشار دیگ میزنیم اگ اونم تعصیری نداشت اخرین راه دکتر کیسه آب رو پاره میکنه ک شاید دهانه رحم باز بشه ساعتای ۵ صبح دیدم ماما اومد دوباره و نوار قلب رو گوش بده گف یچی شیرین بخور همش میومد میگف نوار قلب خوب درنمیاد شکمم رو تکون میداد گفتم چرا بچم تکون نمخوره گف هیچی نیس خوابه ظربان قلبش رو ک میشنوی خوبه
مامان جوجو ممد مامان جوجو ممد ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۵
خلاصه ک بگم براتون تو بیمارستان دیدن خیلی حالم بده دست احتیاط آمپول ریه تو ۳۶ هفته بهم زدن ک اگه بچه زود دنیا اومد تکمیل باشه ریه هاش
تازه اصلا ب منم نگفتن ک آمپول ریه بهم زدن فقط دیدم روزی ی آمپول بهم میزدن بعدشم چون قندتو آمپول ریه بالا میبره تند تند قندم چک میکردن هرچی میگفتم قند ندارم میگفتن واسه سرگیجه بهتره ک چک کنیم
خلاصه بعد ۳ روز ترخیصم کردن با همون حال خراب برگشتم دوباره خونه
تو بیمارستان هم چنتا دکتر اومدن بالا سرم ب مامانم یواشکی میگفتن ببرش سزارین اختیاری دخترت افت فشار داره سر زایمان طبیعی طاقت نمیاره
دیدیم سرگیجه بهتر نشد ک نشد پرونده هامو بردم پیش متخصص زنان گف آمپول ریه بهت زدن اصلا نگران نباش بچتم خوبه ایشالا دستگاه نمیره
ی مبلغی گف براش واریز کردیم گف توی بیمارستان حکیم شیفتم با همون حال بدت بیا چون ماهی ی بار بیشتر شیفت نیستم
خلاصه با حال بدم رفتم گفتم بچم تکون نمیخوره nst گرفتن گفتم تکون نمیخوره یهو دکتر اومد سر شیفت گف وای ختم بارداری ببرینش اتاق عمل باید سزارین کنیم هرچی گفتن ۳۷ هفته و ۲ روزه گف جون مادر و بچه تو خطره
زایمان طبیعی زایمان سزارین