۱۴ پاسخ

من از شدت استرس فشارم بالا بود، رفته بودیم شهرستان اونجا گفتن مسمومیت بارداریه باید همین الان زایمان کنییی ما اینجا دستگاه نداریم یا برو تهران یا برو مرکز استان نصف شب راه افتادیم آمدیم تهران خیلییی شب بدی بود ولی خداروشکر مسمومیت بارداری نبود و از اون موقع به بعد فشار بالا روم مونده

بارداری
جنوب بودم
تو خونه بودن و شیشه ها شکستن
تو خونه بودن و گلدونا خورد شد
تو خونه بودن و جنگنده بالا سرت چرخیدن
و و و

فهمیدم مادرم متاستاز کرده و بیمارستان رفت. دگ برنگشت🖤

وای خدا یادم اومد که شیشه پنجره شکست ریخت روم 😭😭
هنوز ترسش تو جونمه 😟

من سخت ترین روزم اون روز بود پشت خونه مارو زدم من بابام اینا میخاستن از افغانستان بیاین یعنی رسیده بودن ک بیاین خونه من صبح بلند شدم شوهرمم نگهبان بود رفتم دوش گرفتم لباس بلند پوشیدم مرغامو گذاشتم ک آمده شه کم کم تاشب داشتم جارو برقی میکشیدم دیدمصدا ازتو اتاق یه صدا از تو حال یه صدا ازتو آشپزخونه دیدم همسایه‌ها من جیق میکشن منم دختر ۴ساله دارن زدم بقل از پلها خونم طبقه ۴آسانسورن نداره فرار کردم رسیدم تو کوچه شکمم درد گرفت ن کلید بر داشتم ن گوشیم هیچ خدا رحم کرد در خونه باد نزد بسته شه همه داشتن فرار می‌کردند من بودم بچهام خدا یه زره ک دیدم آروم شد رفتم بالا ک مرغا ک چی قابلمه هم سوخته بود اینم بعد ترین تجربه

من اسفند بچم دنیا اومد . دکترم گذاشت رفت شمال . دقیقه ۹۰ به زور دکتر پیدا کردم سز اختیاری کنه منو . همون شب زایمانم عظیمیه رو زدن . ولی من اصلا نمیترسیدم .دست خودم نیس و نبود . کلا استرس هم نمیکشیدم . موشک میزدن من با خیال راحت حموم میکردم .

من وسط جنگ یازده فرودین زایدم شب ک زایمان کردم موشک زدن برق رفت بارون میبارید بچمم نفس کم داشت ۳۲هفته بود تودستکاه گذاشتن ای نگم

روزی امام خامنه ای رف
دخترم ب دیا اومد

اسفند ماه بود
بخاطر جنگ طبقه پایین پیش مادرشوهرم میموندم
بعد از دوهفته اومدم یکم خونمو مرتب کنم داشتم جاروبرقی میکشیدم ته کوچمونو زدن
پنجره ها ترکیدن خونه لرزید
پرده ها پاره شدن
پسرم چند ساعت تکون نخورد ❤️‍🩹

اینکه بچم‌تازه به دنیا اومده بود شب صدای جنگنده میومد لامپارو خاموش میکردیم میومدیم تو حیاط با بخیه بزور جابه جا میشدم و همش استرس بچمو داشتم اولین حسای مادرانگیم بود و خیلی نگران بچم بودم🥲

یکی اینکه بیمارستانو بزن و نگران بچم بودم و یکی اینکه تو خونه زایمان کنم به خاطر جنگ 😞

من تو جنگ رمضان باردار بودم خدا میدونه چقد استرس داشتم

یادم صدا که میومد شکمم بغل میکردم و تنها گریه میکردم و التماس خدا که خدا یا حداقل بزار یه بار هم شده بچم ببینم یعنی میشه یا میمیرم 🙂🥺 یه روز مونده به عید اون جن.گنده لعنتی یه جوری اومده بود پایین و سنگ.ر شک.ن میزد که خونه ها می‌لرزید و شیشه هامون می‌ریخت پایین همش منم همش تنها التماس خدا و گریه خدا فقط با من بود 🥺🙂💖

من دقیقا تو جنگ ۱۲روزهدباردار شدم. جنگ رمضان پسرم دنیا اومد هنوز هم وسط جنگیم

سوال های مرتبط