۸ پاسخ

ببر روانپزشک احتمالا پرخاشگری داره

بنظرم وابسته س بهت
بنویسش مهدی کلاسی چیزی
کم کم عادی میشع براش
ببرش تو اجتماع ک زیاد نچسبه بهت

پسر منم اینجوری بود آلان فقط شیطونه اما گریه زاریو سه سالگی گذاشت کنار ماشلله قربونش برم دخترت خیلی خوشگله زود زود اسپند دود کن جلو پاش تخم مرغ بزن زمین بشکن چشم بد بدور هزار الله اکبر❤❤❤

باهاش بازی کن براش وقت بزار آروم میشه

بنویس مهد خیلی تاثیر داره منم دختر بزرگم اینجور بچه بود اذیت میکرد نوشتم مهد بهتر شد هرچند اینطور بچه ها بزرگ بشن عالی میشن ولی بچگیشون یکم اذیت میشن

کم خونی نداره؟

مث من اگرم ببری دکتر قرص اعصاب میده ولی ببر روانشناس کودک ببینش بهت میگه چیکار کنی ولی اگر سختته ببرش دکتر بگو یه دارو بدون عارضه برا تنظیم خوابش بده بهت

کاسه = واسه

سوال های مرتبط

مامان مهدیارجون مامان مهدیارجون ۶ سالگی
دلم واسه نوزادیای پسرم تنگ شده
اولین تجربه مادرشدنم بود انگار مثه ی خواب بود ک منو اون تو خونه تنها بودیمو همه ی مسئولیتش پای من بود
انگار ی عروسک داده بودن دستم ک باهاش سرگرم باشم الان یاد کارام میفتم خندم میگیره مثلا بچه خواب بودا من الکی بغلش میکردم بوسش میکردم میزاشتمش روپام تکون میدادم لالایی هم میخوندم 🥲🥲 منتظر وایمیستادم تا ی جیش کنه سریع ببرم بشورمش چون تازه یادگرفته بودم چجوری شستنو یا لباساشو تند تند عوض میکردم انقد خوشم میومد
تا صداش میومد ذوق میکردم همش منتظر گریش بودم ک بهش شیر بدم ساعت میزاشتم شبا ک ی وقت خوابم نبره راس ساعت شیرش میدادم شب تا صب هزااااار بار نفساشو چک میکردم هزار بار دستمو میزاشتم رو شکمش حرکت سینشو حس کنم وقتی نا نداشتم چشامو باز کنم از خستگی،، چقد اون روزا باحال بود چ حس خوبی بود انگار ب رویای بچگیم رسیده بودم اخه پسرم خیللی ساکت بود اصلا گریه نمیکرد خیلی مظلوم و مهربون بود اصلا اذیتم نکرد

البته بماااااااند ک الان دیگه همه ی اون روزای خوبو از دماغم درآوردههههه😊😊😊😊😊😊😊😊
منوب غلط کردن انداخته بس ک اذیتم میکنه و حررررررررررررف میزنه
خدایا شکرت 🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🩵🩵🩵🩵🩵
مامان دلیل زندگیم مامان دلیل زندگیم ۶ سالگی
خیلیییییییی خسته ام
فک کنم اینم ی حور بیماری روحی هست
اینقددددددددددد سرپا هستم از ۸ صبح تا ۱۲ شب
خونه مون خیلییییی بزرگه حیاط و بالکن ۱۰ تا فقط پنجره قدی داره هر هفته ی روز از صبح تا شب اختصاص میدم به تمیزکاری اصلی ی قسمت خونه .مثلا شنبه اول هفته شیشه های طبقه بالا هفته بعد اتاق هاااا
بقیه روزا هم کارای روزمره .........
این وسط هفته دو روز هم شرکت کار می کنم
سه روز هفته زبان دارم
کارای دخترم مدرسه پارک خرید ........
رو دقیقه برنامه ریزی دارم
آسایش ندارم یادم نمیاد کی نشینم و ی فیلم رو باخیال راحت نگا کردم وقتی فیلم میده صداش رو زیاد می کنم میشینم به دوخت و دوز تمیزکاری
شبا از پادرد کلافه میشم
دوس ندارم کسی کمکم کنه به دلم نمی شینه
همش میگم وای وقتم تلف نشه
کتاب می خونم با دخترم دوچرخه سواری کتابخونه شهر بازی .....
خلاصه بگم دیگه زیادی خودم رو درگیر وقت مفید کردم
کم آوردم خسته شدم
شما بگید از کجا شروع کنم خودم روش زندگیم رو دوس دارم ولی دیگه خیلییی دارم به بدنم عذاب میدم😫😫😫😫😫