۲۲ پاسخ

شما زیادی صبوری که اشتباهه

اه منم هم عروسم همش پشت سرم میگفت بلدیس بچه بزرگ‌ کنه اینقد میگف تا منم پیش همونا چندتا حرف رکیک بارش کردم دیگه تا الان صداش در نیومده

وای خدا اینا کی بودن دیگه چجوری روشون میشه!! الان با این حرفاش دل تورو میشکنه ،تو باز به فکر دل شکستن ا‌ونی،در ضمن با دعای گربه سیاه بارون نمیباره

بهش نشون بده ناراحتی نریز تو خودت

لطفا برا خودت و بچت ارزش قائل شو قبل اینکه دیگران برات مهم باشن بزار همسرت و اطرافیان بدونن که توام دل داری توام ناراحت میشی اذیت میشی هیچی نگی بخاطر اینکه دیگران ازت ناراحت نشن همیشه دور از جون بی ارزش میشی و بخودشون اجازه میدن هر طور دوس دارن رفتار کنن حالا هر کسی میخواد باشه مادر خودت مادر شوهرت یا هر کس دیگه سکوت و تحمل گیر و نیشهای دیگران فقط و فقط بخودت و زندگیت آسیب میزنه

بگو نمی دونم به کی رفته🧐

ی بار دیگه گفت بگو نمی‌دونم از تخم ترکه توعه من ک رو نمیدم اگه همچنین حرفی بزنه دارم براش پرتش میکنم بیرون

اگ میخوای خداروخوش بیادفقط سکوت کن هیچی نگو

کلا بهتره تو خلوت به بچه شیر بدی و پوشکش رو عوض کنی
خیلی مودبانه بگو ببخشید من برم ا ن اتاق شیرش بدم یا پوشکش رو عوض کنم
اینطوری استرس با شیرت به بچه منتقل میشه

باید رید دهنشون
بهش اعتنا ندید نیاد

اصلا نباید به خانم باردار یا تازه زایمان کرده همچین حرفای زد وای اگه مادر شوهر من اینجور بگه شوهرم بهش میپره
امروز رفتم خونشون یه چیزی گفت ناراحت شدم شوهرم گفت دیگه حق نداری بری خونشون

اهمیت نده بیخیال اصلا انگار نشنیدی می دونم آدم خیلی حرص میخوره درک می کنم تجربه دارم

بزن دهنش اگه نمیزنی بگو من بیام بزنم

خدا بعضی آدمها خیلی آزار میدن بدل نگیر ولش کن عقل نداره

چرا پوشکو لباس بچه رو جلو بقیه عوض میکنی اصلا اینکار درست نیست ببر تو اتاق عوضش کن بیار بیرون بگو دوس ندارم جز خودم کسی ببینه بچه ست ولی متوجه میشه از الان بدونه که اعضای خصوصی بدنشو نباید کسی ببینه

به شوهرتم بگو که بهش بگه اینقدر بهونه نگیره یا خودت بگو یکی دوبار بگو دیگه تکرار نمیکنه شکل سینه تو به اونچه مگه تو سیاهش کردی بگو خودتم شیر میدادی اینجور بودی بعدا خوب میشه طبیعیه کاریه که خدا کرده با بدن یه مادر

خدا لعنتش لعنتشون کنه مادر شوهر منم از همین الان میگه آره بچت باید چاق باشه باید سفید باشه هزار گوخوری دیگه آخر بهش گفتم هرچی باشه ب خودم مربوطه ن بقیه

از ناراحتیت ب شوهرت بگو اون دهن ننه شو ببنده

والا زن شیربده رنگ سینش تیره اس بگو مگه خودت تاحالا بچه شیر ندادی هرچی میگه محل نده از این روزای بچه داری لذت ببر

خواست بیاد خونتون بگو خونه نیستم خونه مادرمم

ازالان ب این فکر میکنم مادرشوهر میاد پیش بچه کهیر میزنم

یا خدا تف ب ذانش تبکی خیاری چیه چ الفاظ زشتی 😑😑

اونجا چکار میکنه انقد بدم میاد از ادمای اینجوری

سوال های مرتبط

مامان مهرانا 💖 مامان مهرانا 💖 ۴ ماهگی
زایمان طبیعی
قسمت پنجم


توی این لحظه که اومدم بیرون
نشستم روی صندلی
مدام می گفتم خدایا من نمی خوام اینجا زایمان کنم
چی کار کنم ؟
یک راهی نشون بده
یک چیزی

دلم واقعا شکسته بود
پر از بغض بودم
و پر از استرس که چه زایمانی در انتظارمه
و واژنم هم بعد معاینه وحشیانه ای که انجام شده بود به شدت درد می کرد


خواهرم پرده زایشگاه رو زد کنار
پرسید خانم چی شد خواهرم قراره بستری بشه ؟
تا می خواست جواب بده

من گفتم نه خواهری
فقط قراره الآن نتیجه ضربان قلب بچه رو بگن
اینجا نمی خوام بستری بشم

شصتش خبردار شده بود
و می خواست هر جوری هست من نپرم و اونجا بستری شم

به خواهرم گفت شما بیرون باشید
اطلاع می دیم


بعد من پرسیدم من الآن چند سانت هستم؟
ضربان قلب بچه ام چطوره ؟

گفت شما سه سانت نرم هستین
و ضربان قلب بچه تون خیلی خوبه

شما الآن باید بستری بشین
و زایمان تون خیلی نزدیکه
گفتم خب ممنون من نمی خوام اینجا بستری بشم لطفا سونوهایی که دادم رو بدید

گفت نمی شه
من نمی تونم بذارم برید
گفتم خانم زور که نیست من نمی خوام اینجا باشم
گفت پس صبر کنین خانم دکتر مخملباف بیان
گفتم نمی خوام صبر کنم
می خوام برم
سریع هول شد زنگ زد به خانم دکتره
بعد گفت خانم دکتر توی راهن ده دقیقه دیگه می رسن ایشون باید اجازه بدن تا شما برید

منم گفتم بیرون منتظر می مونم
بلند شدم سریع اومدم بیرون تا چشمم به خواهر و شوهرم افتاد بغضم ترکید و زدم زیر گریه

به همسرم گفتم من نمی خوام اینجا زایمان کنم
من رو ببر از اینجا
می خوام با دکتر خودم زایمان کنم
مامان هومان مامان هومان ۱۰ ماهگی
به وقت ۴آذر ، پنج روزگی پسری ، امروز بند نافش افتاد ، یاد گرفته شیر خودم رو بخوره و ول نمی کنه😂
یادم میوفته دو روز گذشته چقدر غصه خوردم که شیرم رو نمی خوره خنده ام می گیره ، دیروز رفتم بهداشت بهم آموزش شیر دهی دادن ولی بازم آقا هومان نگرفت فقط ظهر یه بار به اندازه یه ربع گرفت و تا شب باز هر کار کردم سینه ام رو پس می زد تا امشب که خودش درخواست سینه کرد😄
از ساعت ۱۱ شب تا ۱۲:۲۰ زیر سینه بوده و ول نکرده ، ۱۲:۲۰ شوهرم اومده تحویل گرفته که من برم حمام و بیام شام بخورم اومدم بیرون دیدم هنوز بیداره با دهن باز سرش رو تکون می ده و شیر می خواد هنوز🤦🏻‍♀️😂
بردمش تو اتاق سشوار رو روشن کردم ده دقیقه بعد خوابش برد ، حالا ساعت ۳ صبح بیدارش می کنم پوشکش رو عوض می کنم بهش شیر خشک می دم تا بخوابه ، بخوام شیر خودم رو بدم تا صبح ولم نمی کنه باز😅😍
خلاصه که بچه داری چالش داره ولی خیلی ام شیرینه ، من که پسرم رو می بینم می خوام براش بمیرم انقدر که دوسش دارم🥰