وای چی بگم از عصری ۴ تا بلا سر بچم اومد خونه خواهرشوهرم بچش ۱۵ سالشع اجازه گرفت داشت به هانا غذل میداد کشمش پلو با گردو
گردو تو حلق بچه گیر کرد داشت خفه میشد رنگش قرمز شد و خیره بود برگردوندمش سرش از بدنش پایین تر گرفتم زدم تو کمرش دیدم نفسش نمیاد دست کردم ته حلقش گردو ۱هشتم گردو گیر کرده بود و براش خیلی بزرگ بود هیچی دیگه بعد در اودنش چنتا سرفه زد نفسش برگشت
شوهرم همینجور داشت نیب بچه خواهرش میداد خواهر شوهرمم از ترس داشت میمرد منم گفتم تموم شد عیبی نداره نمیدونسته که هانا نمیتونه با دندونش بجویه
بعدش شوهرش اومد اینقدر زوق هانا کرد براش رنگارنگ و بیسکوییت مادر گرفته بود گفت کدوم بدم بهش منم کفتم بیسکویت میریزه تو خونتون همون رنگارنک بده باز گرد دادش بغلش کرد هانا هم محکم دستش که رنگارنگ بود کشید صورتش و با با رنگارنگ صورتش خراش برداشت و یکم خون اومد گفتم پاشم برا بچم اسپند دود کنم تا بیشتر بلا سرش نیومده اخه اولش که اومدیم خیلی خیلی دخترش زوق هانا کرد و میکفت خوشمل شده بزرگ شدع و... از روی دوست داشتن چشمش زد داشتم اسفند دود میکردم که خونشون از پزیرایی به حال یه پله میخوره هانا از بالا مثل ملق میزنی افتاد پایین پله منم به شوهرم گفتم چرا نگرفتیش و.... تا بعد شام اومدیم خونه هانا اومدم بخابونم بلند شد پتوش انداخت رو سرش و ادم های مست تلو تلو رفت تو دیوار
خداروشکر الان خابید دیگه
خیلی روز سختی بود

۱۰ پاسخ

چرا خودت رو غذا دادن به بچه نظارت نداری خوب یا پدرش؟ آجیل اصلا میگن باید پودر شده داد خودت اول ندیدی گردو داره ؟

فدات گلم

عزیزم
۴۱ بار بنویس ماشاءالله
اخرش بنویس
لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلا بِاللهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیم
بزار تو لباسش یا توی وسایلش مثلا اگرر کوله یا کیف براش برمیداری بزار داخلش
همراهش باشه بهتره
خیلی از چشم نظر محالظت میکنه
من اخر خودم نوشتم

عزیزدلم به خیر گذشت صدقه بزار قبل بیرون رفتن آیت الکرسی بخون من واسه دخترم حرز و وانیکاد گرفتم سنجاق میکنم به لباسش خیلی خوبه خواستی بگو‌عکس بدم یا پیجشو بدم بخر واسه دخترت

دختر منم همچین روزی داشته ، نمیدونم چرا پشت هم اتفاق میوفته. ولی گردو اینا را باید قبلش میفهمیدی اون دیگه اتفاق نیس خیلی خطرناکه بازم شکر

خداروشکر که بخیر گذشته

الهی عزیزم طفلکم مثلا رفته مهمونی بهش خوش بگذره
خداروشکر بخیر گذشته
صدقه بده حتما

يه تخم مرغ دور سرش بگردون بنداز بيرون

همیشه به لباسش وان یکاد بزن
چهارقل ها رو بخون
تعریف میکن تو دلت ماشاالله بگو
خدا حفظش کنه

خداروشکر به خیر گذشته
واسه دختر منم خیلی از اینا پیش اومده نگران نباش فقط هرجا میبریش اسپند دود کن حتما با صدقه بده براش

سوال های مرتبط

مامان سوگند مامان سوگند ۱۵ ماهگی
سلام خانوما مواظب بچه هاتون باشید اگه طلایی دارند در بیارید نگید باخودمونه اتفاقی نمیوفته
شوهرم کارش فست فوده من تنهایی بچه هارو نمی‌برم بیرون آخرشبا میاد دنبالمون یکم بچه هارو می‌بریم پارک
دیشب اومد دنبالمون بچه ها رو یک بردیم پارک بعد فریزر مغازه اش خراب شده بود مارو برد مغازس کاسینو گذاشت سر خیابون بهمون گفت نیایم پایین یکم کارش طول کشید پسرم شروع کرد به غرزدن منم پیاده رو را دیدم کسی نیست گفتم از ماشین برو پایین به بابا بگو بیاد مارو بزاره خونه خودش برگرده چون خونمون نزدیکه مغازس چندتاکوچه فاصله داره تا درماشینو باز کرد یه دختر تقریبا۱۵ ساله میخورد باشه کنار پسرم ظاهر شد گفت خاله میشه گوشیتو بدی به گوشیم زنگ بزنم گمش کردم منم تو ذهنم سوال شد این ساعت ۳شب تو خیابون تنها چیکار داره با این سن کم گفتم نمیشه شوهرم تو مغازس سریع یه جوری شدو گفت من کسی رو نمی‌بینم گفتم چراهستش خودش سمت چپم وایساده بود همون لحظه هم پسرم پیاده شد یه لحظه فقط گفتم پیاده نشو بشین رفت سریع پایین فقط بهش گفتم بدو برو پیش بابا کاراخدا رو دوویید تو مغازه بعد دیدم سمت راستمم یه پسر جوان یکم فاصله دورتر بود اونجا نشسته رو پله وانمود میکردند باهم نیستند منم هم گوشی تو دستم بود هم دخترم تو دلم نشسته بود اولش گفتم کاریم نداره سنش پایینه بعد دختره یکم صبر کرد مغازه رو هی نگاه میکرد بعد دیدم نگاه به پسره کرد با سرش اشاره کرد بیا پسره آروم بلند شد داشت میومد سمتم سریع درو قفل کردم شیشه هارو دادم بالا تو یه لحظه خیلی ترسیده بودم بعد دیدم پسره به دختره نگاه کرد سرتکونون داد که یعنی چیکار کنم همون لحظه هم پسرم از در مغازه داشت میومد سمتم سریع درو باز کردم جیغ کشیدم که برو تو خداروشکر رفتش تو