سوال های مرتبط

مامان 🩷  نیلی🩷 مامان 🩷 نیلی🩷 روزهای ابتدایی تولد
#تجربه زایمان سزارین5:

خلاصه دیگ اونایی ک. با من یا چند ساعت قبل زایمان کرده بودن بعد چند ساعت شروع کردن اول مایعات خوردو بعدم سرم و سوندشون دراوردن و راه رفتن
منم منتظر نشسته بودم ک نوبت منم برسه ک بعد چندساعت اومدن گفتن شروع من مایعات کافیین دار خوردن بعدش باید راه بری
منم کلی چای و نسکافه و قهوه خوردم و. در انتظار ک بیان سرم و سوند دربیارن
اما گفتن باید پاشی راه بری، در حالی ک دوتا سرم. بهم وصل و سوند هم درنیاورده بودن
بهشون گفتم چرا سوند در نمیارید گفتن تا وقتی داری دارو تخصصی میگیری نمیتونیم سوند در بیاریم
ازشونم. میپرسیدم خب چرا میگفتن دستور پزشکته و جواب درستی نمیدادن
خلاصه ک با بدبختی و دردسر ودوتا سرم و یه کیسه ادرار شروع کردم راه رفتن
البته قبلش رفتم. سرویس خودمو شستم و. لباس عوض کردم و شیاف گذاشتم بعد راه افتادم ک. بازم خداروشکر درد زیادی نداشت
بلاخره شکم. پاره هست درد داره نمیشه گفت نداره اما نه در حدی ک بعضیا تو تجربه هاشون میگن بدترین قسمتش راه رفتن هست و وحشتناکه
بنظرم واسه هرکسی با توجه به شرایط بدنیش یه جوری باشه
ک خداروشکر. من خوب بودم از لحاظ درد
امااااااا به جای درد یه مشکل دیگ اومده بود سراغم🫡🫡
مامان 💞محمدوداداشش🫂 مامان 💞محمدوداداشش🫂 ۱۳ ماهگی
1️⃣تجربه زایمان طبیعی1️⃣



دوستان خبردارین ک من هردوروزمیرفتم زایشگاه ک معاینه شم و ان اس تی بگیرن هربارمیرفتم میگفتن یک انگشت بازی اونم بخاطر زایمان قبلیته😶
۴۱هفته شدم دیگ خیلی خسته شده بودم رفتم زایشگاه گفتم بستریم نمیکنن ساک نبردم باخودم رسیدم زایشگاه ساعت۱۱بود سونوهامو ک دیدن تاریخ زایمانم گذشته گفتن ساعت۱۲بستریت میکنیم برو وسایلاتو بیار و بیا ک رفتم خونه یچیزی خوردم و وسایل جم کردم اومدم زایشگاه بستری شدم ی سرم وصل کردن بهم تقویتی بود گفتن بخواب فردا صبح ساعت۶آمپول فشاربهت میزنیم ک هی میومدن ان اس تی میگرفتن و فشار ووو.. ک ساعت شد ۳و پشت سر هم صدای جیغ میومد از اتاق روبرویی موقع زایمانش بود من استرس گرفتم صدای جیغا ک میومد منم بغضم میگرفت و گریه هم کردم😭😭پشت سر هم ۵ خانم زایمان کردن و من تا صبح نتونستم چشم روهم بزارم ساعت ۶ک شد اومدن سرم وصل کردن و امپول فشار توش زدن هر ۲۰دقیقه۴قطره🤥من اصلا دردی حس نمیکردم شیفت عوض شدو نزدیک ظهر ک شد بردنم ی اتاق دیگ ک ی خانمی هم بود اونم ۳سانت بود و من همچنان ۱سانت تکون نخورده و من هی دسشوییم میگرفت و اسهال شدم ک خداروشکر روده هام خالی شد. ساعت نزدیکای ۱۱شد من دردام بیشترو بیشتر میشد هی معاینه میکردن میگفتن ۲سانتی ولی دردای من مال ۲سانت نبود.خانمی ک جفتم بود دیگ رسیده بود۷سانت و ناله هاش و گریه هاشو ک میدیدم بیشتر میترسیدم به ماما گفتم سرم فشار و دستگاه ازم جدا کرد و رفتم کمی راه رفتم تو بخش ولی بزووور هر قدم برمیداشتم انقباضم بیشتر میشد و میایستادم از درد نمیتونستم راه برم ایستادم و تکیه دادم به در لیبرمون جفتیم داشت زایمان میکرد بچه سوم زایمانشم راحت بودخودش تنهایی فشار میداد و سربچه دراومد بدون پارگی و بخیه.
مامان اولی مامان اولی ۱ ماهگی
خاطرات زایمان [۸]


دیگ جند باری گزاشتن مادرم بیاد جام هیچی هم نمیزاشتن بخورم تکون نمیتونستم بخورم اون امپول کوفتی میزدن حالم خیلی بد میگرد فشارم میگرفتن هنوز ۱۳ ۱۴ بود دیگ عصر بود دوباره گرفتن ۱۲ بود گفتن خب فشارش اومد پایین امپول فشار بزنید دست دیگ مو اومدن سرم زدن امپول فشارم زدن داخلش ساعت ۶ عصر بود ک زدن ک دستم امپول فشار یکی دیگ اون سرم کوفتی وسط پاهام سوند تو دماغم اکسیژن دیگ به خدا میگفتم بمیرم من فقط بچم زنده بمونه من همینجا بمیرم دیگ خسته شده بودم گرسنه هم بودم یواشکی کیک ابمیوه خوردم تا جون بگیرم یکم ساعت ۷ نیم بود درد اومد سراغم جوری درد داشتم داد میزدم تو اتاق میگفتم تروخدا قطع کنید سوند بزارین راه برم تا آروم بشم ورزشامو برم گفتن نمیشه خیلی درد داشتم خدا اون درد برای دشمنش هم نیاره خیلی عزیت بودم بلند گریه میکردم دیگ فشارم گرفتن دیدن شده ۱۵ چیزی نگفتن دوز امپول فشار خون مو بردن بالا ک حالم بد شد داغی بیشتر حس میکردم چند دقیقه گذشت گفتم شقیقه هام خیلی درد میکنه احساس می‌کردم مغز سرم داره میلرزه اومدن دوباره گرفتن فشارمو
مامان مموش مامان مموش ۶ ماهگی
خب رسیدم پارت دوم
دیگه صدای نی نی رو شنیدم دورش بگردم قلب مادر بهم نشونش دادن و بردنش من این وسطا احساس مردم نفسم نمیاد انثگقدر سخت نفس می‌کشیدم نمیتونستم حرف بزنم با ناله بهشون گفتم نفسم نمیاد. اونا گفتن عادیه ولی من داشتم خفه میشدم آنقدر سخت نفس می‌کشیدم ک ب این وسایل اتاق عمل چنگ میزدم و ناله میکردم ک دارم میمیرم خلاصه اومدن اکسیژن گذاشتن و دارو زدن بهتر شدم ، دکتر هم داشت بخیه میزد ، کل عمل ۳۰ دقیقه طول کشید منو بردن ریکاوری درد نداشتم گیج بودم همش ، کل ماساژا هم تو بی حسی انجام دادن ک هیچی نفهمیدم ، بعد اومدن پمپ درد رو بهم وصل کردن و بعد ی ساعت ریکاوری منتقلم کردن بخش، آخ چقدر دلم میخواست واکنش همسرمُ ببینم وقتی نینی رو میبینه ولی نشد 🫠 خلاصه رفتیم بخش همه چی اوکی بود بعد چند ساعتی فک کنم اومدن سوند رو در اووردن ی کوچولو سوزش داشت فقط اذیت کننده نبود خیلی ، من تو این تایم سرمُ تکون ندادم و بعد ک گفتن میتونی چیزی بخوریم من چایی نبات خوردم فقط،