خاطرات زایمان [۸]


دیگ جند باری گزاشتن مادرم بیاد جام هیچی هم نمیزاشتن بخورم تکون نمیتونستم بخورم اون امپول کوفتی میزدن حالم خیلی بد میگرد فشارم میگرفتن هنوز ۱۳ ۱۴ بود دیگ عصر بود دوباره گرفتن ۱۲ بود گفتن خب فشارش اومد پایین امپول فشار بزنید دست دیگ مو اومدن سرم زدن امپول فشارم زدن داخلش ساعت ۶ عصر بود ک زدن ک دستم امپول فشار یکی دیگ اون سرم کوفتی وسط پاهام سوند تو دماغم اکسیژن دیگ به خدا میگفتم بمیرم من فقط بچم زنده بمونه من همینجا بمیرم دیگ خسته شده بودم گرسنه هم بودم یواشکی کیک ابمیوه خوردم تا جون بگیرم یکم ساعت ۷ نیم بود درد اومد سراغم جوری درد داشتم داد میزدم تو اتاق میگفتم تروخدا قطع کنید سوند بزارین راه برم تا آروم بشم ورزشامو برم گفتن نمیشه خیلی درد داشتم خدا اون درد برای دشمنش هم نیاره خیلی عزیت بودم بلند گریه میکردم دیگ فشارم گرفتن دیدن شده ۱۵ چیزی نگفتن دوز امپول فشار خون مو بردن بالا ک حالم بد شد داغی بیشتر حس میکردم چند دقیقه گذشت گفتم شقیقه هام خیلی درد میکنه احساس می‌کردم مغز سرم داره میلرزه اومدن دوباره گرفتن فشارمو

۱ پاسخ

چه احمقایی بودن چرا سزارین اورژانسی نشدی با این فشار خون

سوال های مرتبط

مامان فندق مامان فندق روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان


پارت ۸


دیگ شقیقه هام درد گرفته بود با اینک فشارم ۱۴ بود ولی سر درد نبودم بهشون گفتم شقیقه هام درد میکنه اومدن گرفتن دیدن ۱۴ بود گفتم چیزی نیست دوز سرم ک حالم خراب میکرد بردن بالا تر و حالم خراب تر شده بود امپول فشار کم کم داشت خودشو نشون میداد درد زایمان اومد سراغم توی اون شرایط سوند اکسیژن درد کوفت زهرماری گفتم تروخدا بکشید از این رو میخوام راه برم ورزش کنم درد دارم گفتن نمیشه باید تحمل کنی ساعت ۶ اومدن وصل کردن امپول فشار رو ساعت ۷ نیم از درد داشتم داد میزدم اومدن معاینه کردن خدا لعنتشون کنه بعد دیدن بستم هنوز گفتن تا صبح این امپول هست باهات اگ زایمان نکردی ک میبرمت سز گفتم ببرین الان گفت نمیشه باید این روش بریم ببینیم اگ جواب نداد بعد میبرمت سز بیمارستان دولتی بود دل نمی‌سوزدن زیاد ساعت ۹ شب دوباره معاینه کردن گفتن یک سانتی واقعا داد میزدم اون همه درد داشتم یک سانت بودم هنوز یک خانمه ماما بود می‌گفت این بدبخت ببرین سزارین دکتر شیفت می‌گفت نه اگ تا صبح حواب نداد بعد میبرمش
مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۱۰ ماهگی
پارت ۲
خلاصه وقتی من رفتم اتاق زایمان ساعت حدود ۶ و نیم شب بود و همون دقیقا سرم هیوسین بهم زدن و شروع کردن ب آمپول فشار و آنتی بیوتیک و آمپول عضلانی و خیلی چیزای دیگ ...اونشب تا صب دو تا سرم ک داخلش آمپول فشار زده بودن بهم زدن دریغ از ی ذره درد ولی حدودا ۱۰ بار معاینم کردن ک همون ۱ سانت بودم و اصلا بیشتر نمیشد انقدر هم سرم زدن بهم ک دیگ همه جای دستام جای سوزن بود.خلاصه ک من اونشب گرفتم راحت خوابیدم دکترا تعجب میکردن میگفتن درد نداری میگفتم اصلا .خلاصه اونشب صب شد و روز از نو .دوباره معاینه کردن و ورزش و آمپول فشار و آنتی بیوتیک و خیلی چیزای دیگ ...
اون روز اصلا حالم خوب نبود و فقط گریه میکردم فقط میگفتم خداکنه بلایی سر بچم نیارن آخه همونجور ک داشتن ضربان قلب بچه رو گوش میدادن یهو ضربان خیلی افت کرد و دکترا ریختن روسرم و معاینه کردن ک یکی از دکترا گفتم برگشت برگشت ک اون لحظه قلبم دیگ داشت وایمیساد ..انقد ّقسم دادم گفتم توروخدا من از دیروز همش ۱ سانتم اگ پیشرفت نمیکنین ببینم سزارین ک قبول نمیکردن
خلاصه ساعت ۱ونیم دکتر اومد و کیسه آبمو پاره کردن و من از ساعت ۲ بعدازظهر اوج دردام شروع شد بحدی ک فقط داد میکشیدم و خدارو صدا میزدم...از ۲ تا ۵ خیلی خیلی درد میکشیدم
مامان اولی مامان اولی روزهای ابتدایی تولد
خاطرات زایمان[۱۲]



دیگ احساس کردم شکمم سبک شد دخترمو در آوردن نشونم دادن بیدار بود بچم چشاش باز بود با اینک سزارین بودم اکثر بچه ها چشاشون بسته چشای دخترکم باز بود دیگ بردنش و من دیگ هیچی یادم نیست بیهوشم کردن وقتی ب هوش اومدم میخواستن لباسمو عوص کنن تو اتاق عمل بودم چون بالا اورده بودم کثیف شده بود دیگ لباسمو عوض کردن دوتا آقا اومدن منو بردن ریکاوری برای من ریکاوری ۲ دقیقه بود همش نگو دو ساعت بودم اونجا بشدت میلرزدیم خیلی زیاد جوری ک دندونام کل بدنم میلرزیدم ک حد نداشت بچمو خانما آورد گزاشت رو سینم شیر دادمش بردنش به خانومه گفته بودم ک وقتی بی حسم خوب ماساژ بده ۳ بار اومد محکم ماساژ داد بی حسم یکم رفته بود درد داشت ولی نه زیاد خلاصه منو بردن بخش شوهرم اومد جام با مادرم طفلکیا جفتشون گریه شون گرفته بود از بست که میلرزیدم دیگ اومدم بهم یک سرم دادن با قرص ک لرزشم خوب شد باز دوباره اون امپول شوم آوردن زدن بهم گفتن تا ۲۴ ساعت دیگ باید بزنیم بهت به خاطر فشارت و باید ناشتا باشم سوند اینا هم وصل بود هنوز تا ساعت یک نیم شب روز بعد من دراز کش بودم با اون سرم بچه مو هم به عذاب شیر میدادم بعدش اومدن سوند اینا کشیدن گفتن باید مایعات بخورم
مامان ماهلین مامان ماهلین ۹ ماهگی
و منم هم زایمان کردم تحربه من از یه زایمان بد و پرخطر😐
جمعه ساعت ۱۲ بستری شدم با دوسانت نیم ساعت یک کیسه ابم پاره شد امپول فشارم بهم زدن دردای بدی داشتم تا ساعت شیش عصر خیلی درد داشتم فقط چهار ساعت باز شده بود امپول اپیدروال زدم بخاطر درد زیاد تا ۹ شب درد نفهمیدم خیلی میومدن معاینه میکردن تا کمک کنن دهانه رحمم باز بشه انواع ورزش روم انجام دادن اتاق پر خون بود ساعت ۹ شب ۶ سانت بودم دو تا همزمان سرم فشار بهم وصل کردن بی حسی امپول پریده بود دردام شروع شد بود داشتم میمردم همش معاینه میکردن تا ۱۱ شب ۸ سانت بودم ماماها به دکترم میگفتن پیشرفتی نداره بیشتر از ۸ سانت باز نمیشه دکترم میگفت ن خوبه ۱۲ شب شد باز نشد همش میگفتن مادر فرزند از دست میدیم دکترم قبول نمیکرد حالم خیلی افتضاح بود در حال مردن بودم اخر گفت تا دوشب صبر کنید باز نشد بیارید اتاق عمل دو شد من ۸ سانت بودم دیگ داشتم بیهوش میشدم اخر بردن سزارین بچه رو برداشتن من زایمان کردم
مامان اولی مامان اولی روزهای ابتدایی تولد
خاطرات زایمان [۱۳]


دیگ مایعات خوردم رفتم سرویس دفعه اول سرگیجه بدی گرفتم دیگ پرستارا اومدن گرفتنم بردنم تو اتاق نصف شب درد داشتم جوری ک لانه میکردم تو خواب دوتا دوتا شیاف میزاشتم تا آروم بشم دیگ فشارم آخری ۱۲ بین ۱۳ بود آبلیمو یکمم میخوردم میومد پایین یعتی آبلیمو فشار منو می‌آورد پایین ولی اون امپول لعنتی نه دیگه عصر روز شنبه ساعت ۴ من مرخص شدم بیمارستان خیلی خوب بود تمیز بود با اینک دولتی بود رسیدگی شون خیلی خوب بود لاکن اون دکتر شیفت ک به من افتاد اصلا خوب نبود خیلی عزیت شدم ولی درد سزارین خیلی بهتره از طبیعیه من یک سانت شدم داشتم مرگ به چشام میدیم خیلی درد زیادی بود خیلی خداروشکر میکنم سزارین شدم با اینک الان بخیه هام عزیته نمیتونم خوب راه برم دسشویی برم ولی اینا همش واقعا می ارزه به درد طبیعی طبیعی یعنی کشتن خودت از لحاظ روحی یکم بهم ریختم به خاطر صحنه های زایمان طبیعی جفت یک خانمه دیدم زیملن یک خانمه دیدم دوختن دیدم اینا تو روحیم یکم تاثیر داشته و هنوز عوارض اون بیهوشی تو بدنم هست ولی ارزش داره به درد طبیعی