مامانا زایمان مو براتون نمیدونم تعریف کردم یا ن
رگمو نمیتونستن بگیرن بعد هی تو دستم سورن و ماساژ میداد ک سرم بره
بعد گفتم خونریزی کنم مشکلی نداره ک
یهو پرستار پرید رو شکمم فشار داد ماساژ رحمی
منم گريه کردم التماس کردم نکن
اهمیت نمی‌داد یهو پرید ترسیدم
بعد دیدم ولم نمیکنه سرم یه ذره رفته بود پای راستشو بلند کردم زدم تو سینه پرستار پرت شد تو ديوار🤣🤣🤣
بعددیگ لج کرده بود باید فشار بدم وگرن میمیری
گفتم بمیرم نمیزارم فشار بدی دیگ یکی دیگ بیاد
ی پرستار دیگ باهاش مچ بودم اومد معاینه مرد گف ماساژ احتیاج نداره رحمت جم شده
خلاصه اون یکی زائو ها همچین ترسیده بودن
هی میومدن میگفتن تو بودی جیغ زدی
رفته بود ب شوهرم گفته بود زنت منو زد اونم گفته بود زنم استاد تکواندو منم میزنه هواست جم کن🤣🤣🦦
خلاصه بعدش گفته بود حتما کاری کردی که زده
خلاصه تا آخر لج بود باهام رفتم معذرت خواهی کردم ولی خب خیلی حالمو بد کرد پمپ بی دردی داشتم انقدر گریه کردم سه تا شیاف اوردن زدن تا ب خودم اومدم خیلی ترسیدم و دردم اومد
شما هم ماساژ شکمی داشتید مامانمم گريه کرد انقدر میلرزیدم
شوهرمم اومد وضعمو دید گريه کرد خلاصه همه چیز خوب بود جز اون لحظه و سوند

تصویر
۱۴ پاسخ

وای دلم ضعف رفت پس چی میگن سزارین خوبه؟😱😱😱
ماشالله حال ردحیت خوبوده بنده خدارولگد کوب کردی منکه تادستشویی می رفتم تاناکجاآبادم می سوخت

خوب کردی دیوونه ان فک میکنن ببخشیدا با حییوون طرفن بابا ادمه یکم اروم تر واسه منو هم ه ر کی میومد دست جا میکرد و فشار میداد اوف مردم فقط اااااز بس دس جا کردن الان میترسم یکم بد بخوابم هوا میره صدا میده بدمـ میاد

من ازماساژ رحمی چیزی نفهمیدم چون تو بی حسی فشارم دادن

منو فقط چندبار اومدن شکممو حالت نیشگون گرفتن
اینم همون ماساژ میشده؟

واسه من ۳بار بود بار اول بی حس بودم کامل باردوم‌تو ریکاوری بودم کم فهمیدم بار سوم میخواستن ببرن بخش جیغ زدم گریه کردم

وای خدای من از ماساژ رحمی نگو.من که انقدر جیغ زدمو گریه کردم گفتم بمیرم بهتره دست نزنید بمن.بخدا انقدر دردش زیاد بود که یادمم میوفته اصلا یجور میشم

خانما قبل عمل تو اتاق عمل ماساژ میذن یعنی ؟برای چی🤒

من تو اتاق زایمان به دکترم گفتم دکتر من بیهوشم شکمم فشار بدید میترسم گفت باشه،ببین ده دقیقه بیهوشم کردم بخدا طوری فشار دادن قسم میخورم تو اتاق عمل به هوش امدم طوری قفسه سینه ام درد میکرد نفس دیدی نمیتونه ادم بکشه میگه هییییین اونطوری میکردم یکی بالاسرم بود میگفت پرستو عزیزم پرستووو نترس ماسک زد بهم دوباره بیهوش شدم ،تو ریکاوری دکترم امد گفت دخترم بزار دست بزنم مرد بود دکترم ی دست به شکمم زد گفت خوبه ،همین ای خدا خیلی زایمانم خوب بود در حد عروسی دوس دارم اون روز

آتلیه آنلاین دارم 🌹 هر مدل تم بخو ایین فقط 50 تومن ☺️❤️
تم دندونی و تولد و ماه‌گرد و ...😌
اولین قدم و سینه خیز و اولین حمام 😌
آیدی روبیکا
Donya_0170
شماره
۰۹۳۶۸۲۳۸۶۱۰

منم ماساژ ندادن دکترم خیلی خوب بود گفت تو اتاق عمل بی حس بودی دادم رحمت خیلی سفت بوده زیاد احتیاج نداشته

ولی من چی بگم ک ۶بار شکمم ماساژ دادن🤧🤧🤧فقط ۲بارش وقتی بود ک بی حسی داشتم

نه منو اصلا شکممو ماساژ ندادن

وای خیلی خندیدم🤣🤣🤣
منه بیچاره رو ۸بار ماساژ شکمی دادن
جیغ میزدما تو ای سی یو هم بودم مریضا پشماشون ریخته بود

سرم=بی حسی

سوال های مرتبط

مامان مغزبادوم🍭🍬 مامان مغزبادوم🍭🍬 ۱ سالگی
بعد گفتن دراز بکش پرده کشیدن جلوم از قبلش گفته بودم پمپ درد هم میخام حتی پمپ درد هم جلوم آماده کرد دکتر بیهوشی یادمه گفت من استاد پمپ دردم ی چیز درست میکنم حرف نداره واقعا همینم بود چقد به کارم اومد پمپ درد هیچی دیگه همین که پرده کشیدن دکترم اومد یکم آروم گرفتم خیالم راحت شد😊😌سلام کردم بهش

دکتر بیهوشی بالا سرم بود گفت پاهاتو بیار بالا میتونستم بیارم بالا چندبار گفت تکرار کن گفت پاهات داغ شدن ولی هیچی نشده بودم راحت پاهامو میاوردم بالا اصلاااا بی حس نشده بودم 🙃🙃
گفتن شروع کنیم تو همین حین تیغ زدن فهمیدم به دکتر بیهوشی گفتم حس کردم به دستیارش گفت ی ماسک بزنیم براش همین حین یکی پرسید خانم امینی اسم پسرتو چی میخوای بزاری گفتم آرتا❤️

فقط یادمه ماسکو گزاشتن برام بعد که چشامو باز کردم تو ریکاوری بودم کنارم انگار ی دختر بچه بود همش میگفتم چرا چیزی یادم نمیاد گربه میکردم دکتر بیهوشی گفت اینجا کجاست گفتم یثربی گفت خب
تو ریکاوری پسرمو آوردن پیشم صورتشو چسبوندن به صورتم ❤️😍یادمه فقط میپرسیدم حالش خوبه سالمه قربون صدقش رفتم خیلی هم گریه می‌کرد 😁

بعد بردنم از ریکاوری تو اتاق وای وقتی گذاشتنم تو تخت داشتم میمردم فقط ناله میکردم انگار شکمم داشت پاره میشد حس میکردم ی چاقو فرو میره تو شکمم بعد پرستار اومد ماساژ شکمی داد اونجا هم التماس میکردم میگفتم نکن درد داره 😩😖😖😖خیلی ناله کردم برای من سخترین قسمتش همین بود…
مامان 🩵امیر مهدی🩵 مامان 🩵امیر مهدی🩵 ۱ سالگی
بچه های شمام خاله /دایی هاشو بیشتر از شما دوسشون دارن🫠😒
پسرمو بغلم گرفتم پسرم یه جیغ های میزنه خودشو محکم اینور اونور میکنه دستاشو ب سمت خاله ش دراز میکنه گریه میکنه
بعدش میره بغلش انقد شاد میشه😒🤣
خواهرای من دوقلو هستن ،
بغلم بود پسرم یه دستشو به یکیش دراز کرد گرفت دستشو
اون یکی دستشو ب اون یکی دراز کرد گرفت دستشو
خودشو هم انداخت زمین با اونا راه رفت🤣
پسرم رمین بود دست خاله شو گرفته بود اون یکی دستش رو هم داد ب من گرفتم فک کرد اون یکی خاله شم😐میخندید سرشو بالا کرد دید منم
چنان اخم کرد جیغ کشید 😐😐😐
دستشو محکم از دستم کشید دراز کرد سمت خاله ش گفت ( گَه گَه )
ینی بیا بیا 🤣🤣🤣🤣
شاد و خرم باهم سه تایی رفتن منم موندم سوزان سوزان🤣🤣🤣🤣
اصلا تو خونه مامانم
نه بچم منو میشناسه نه من بچمو🤣🤣🤣
دوتا غریبه میشم بهم دیگه🤣🤣🤣
پسرم ک اصلا محل نمیدههههه بهم انگار غریبه م
از دستم غذا نمیخوره، نمیزاره زیرشو عوض کنم
نمیزاره بغلش کنم🤣🤣🤣
نمیزاره کنارش بخوابم 🤣🤣🤣
کلا منو نمیشناسه 😐💔
بچه های شمام اینجورین یا مال من نامرده😒🤣💔



بچه پستونک شیشه شیر ،شیرخشک ،رفلاکس بارداری نوزاد اسهال
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱ سالگی
خلاصه ک آوردنم از اتاق عمل بیرون و بردنم توی اتاق خصوصی ک آقام دیدم با پسرم منتظرم بودم دخترمم بغل مادرم بود یکم‌اونجا موندم ک سرم اینا وصل کردن بردنم بخش ک اونجا بمونم رفتیم اونجا چند نفر هم اتاقی اونجا بودن ک سزارین شده بودن خلاصه منو از تخت جا ب جا کردن چون خودم‌نمیتونستم تکون بخورم بهم گفتن تا هشت ساعت نمیتونی چیزی بخوری حتی آب و منی ک از طرفی خیلی تشنه بودم بخاطر استرسی ک گرفته بودم خلاصه تحمل کردم و هشت ساعت گذشت تونستم چیزی بخورم یکم سرحال تر بشم ولی همچنان بلند شدن و راه رفتن برام خیلی سخت بود چون سوند وصل کرده بودن چند ساعت بعدش پرستار اومد و سوند رو درآورد و گفت هر طور شده باید بلند بشی و راه بری اولش خیلی متوجه نشدم ولی وقتی سوند وصل نبود باید میرفتم دستشویی و هر جوری شده بود باید بلند میشدم و میرفتم با کمک مادرم سعی کردم بلند بشم درد بخیه ها خیلی زیاد بود ولی هرچقدر بیشتر راه میرفتم حس درد کمتر میشد و حالم بهتر میشد خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇
مامان مغزبادوم🍭🍬 مامان مغزبادوم🍭🍬 ۱ سالگی
همین که رسیدیم جلو بیمارستان باز دوباره از بیمارستان زنگ زدن که کجایی امینی بدو بیا بزا🤣🤣🤣

من و مامانم با آسانسور رفتیم بالا بخش زایمان شوهرم پایین بود فرم پر می‌کرد من رفتم داخل گفتن برو سرویس و لباساتو در بیار لباس اتاق عمل بپوش بعد از بچه نوار قلب گرفتن و از خودمم آزمایش
ی پرستار بد اخلاق بود آی بدم میاد ازش برام سوند گذاشت ولی حقیقتا اصلا درد نداشت فقط همش احساس ادرار داشتم بعد شوهرم اومد پیشمچقد خوب بود اون لحظه😍😍یکم حرف زدیم خواهرشوهرم زنگ زد صحبت کردیم گفتم دعا کن سالم دنیا بیاد پرستار اومد گفت بریم اتاق عمل
گفت ویلچر میخای گفتم نه اوکیم میتونم راه برم اونم از خدا خواسته
جلو در اتاق عمل به شوهرم گفتم ما رفتیم بای بای 👋👋👋الان میرم تو
دونفره بر میگردم 😍🤱
خواستم با مامانمم خداحافظی کنم نبود پرستار گفت دیر میشه 🙁

هیچی رفتم تو اتاق عمل…ی خانم بودن و ی آقا نمیدونم چکاره بودن کمک کردن رفتم رو تخت دکتر بیهوشی اومد سلام عیلک کردم گفتم من دیروز اومدم پیشتون نامه گرفتم گفت اره یادمه
من هیچ ترسی از اتاق عمل نداشتم انقد اون فضارو دوست داشتم انقد آدمای اتاق عمل باحال بودن شوخی میکردن که بازم دوست دارم برگردم به اون لحظه 😇😇
حتی اتاق عمل آماده هم نبود جلو من آماده کردن

فقط نگران بودم ی موقع دکترم نیاد چون هنوز نرسیده بود پرسیدم گفتن میاد میترسیدم کسی غیر از دکترم عملم کنه 😩ی پرستار اومد از بخش زایمان داخل گفت اومدم کمکتون بعد کمرم بتادین زدن گفتم میخوای بیحس کنی دکتر بیهوشی گفت اره گفتم درد داره پرستار اومد شونه هامو نگه داشت گفت خودتو شل بگیر دستش خیلی خوب بود اصلا چیزی حس نکردم از تزریق اپیدورال🤩
مامان بچه هام❤️ مامان بچه هام❤️ ۱ سالگی
دیشب یه بلایی سرم اومد خدا سر دشمنمم نیاره😑دخترم ۱۴ ماهس از اول هرکاری کردم غذا نخورد که نخورد همه جور غذا ها همه چیم امتحان کرده بودم براش بعد یکسالگی گاهی وقتا که عشقش میکشید یه کوچولو اونم درحد خیلی کم از غذا میخورد اونم کم ها خلاصه چند وقتی بود این دختر من وقتی همون خیلی کم غذارو میخورد شکمش درد میکرد زیاد نه ولی اذیت میشد معلوم بود واینکه هر روز مدفوع نمیکرد یک روز درمیون بعضی وقتا هم دو روز یبار خلاصه معجزه شد و دیروز و پریروز دخترم هر وعده زیاد نه ولی یکم خودش غذا میخورد منم فوقالعاده خوشحال بودم تا دیشب که یکم آش خورد موقع خواب یکم اذیت کرد بزور خوابید از ساعت ۱شب بلند شد گریه کرد نفخ کرده بود شکمش باد کرده بود سفت سفت بود هرکاری کردم بهتر نشد شکمشو کمرشو ماساژ ندادم یکم عرق نعنا دادم پاهاشو باز و بسته کردم خونه مامانمم بودم شوهرمم نبود ببرمش دکتر یا برم دارو بگیرم تا خود صبح گریه کرد به خودش پیچید دیگه صبح ساعت ۸پاشدم رفتم داروخونه براش شربت ضد نفخ گرفتم با روغن گلیسیرین اوردم یکم زدم به مقعدش یکم شربت دادم به زور یکم پی پی کرد الان یکم داره خوب میشه یعنی میتونم بگم دیشب بدترین شب بود برام😭