خوشگلا بعد 8 ماه تازه وقت کردم تجربه زایمان طبیعی مو بزارم🌸😂🫠
متاسفانه من دقیقا 36 هفته زایمان کردم
2 روز قبل از زایمان من ترشح موکوسی دفع کردم ولی هیچ درد و انقباضی نداشتم دکترم سونو نوشت رفتم سونو هیچ مشکلی نبود ولی سرویکسم خیلی کم شده بود که دکتر گفت هنوز محدوده نرماله (سرویکسم 40 بود شده بود 31)
خلاصه دقیقا روز 36 هفته من از عصر کم کم انقباضن شروع شد هعی نینی خودشو جمع میکرد یه گوشه شکمم مثل سنگ سفته سفت میشد دوباره ول میکرد دوباره میگرفت همینجور بووودد تا شب(به غیر از انقباض تند تند همش ادرار داشتم تمش دستشویی میرفتم دوباره ترشح موکوسی دفع کردم) دیگ دیدم درد ادامه داره رفتم بیمارستان برای ان اس تی
برگه های ازمایش چکاب و سونو رو نگاه کردن دیدن هیچ مشکلی نیس بعد ازم اول ازمایش خون و ادرار گرفتن جوابش که اومد دیدن بازم جوابش خوبه
ان اس تی گرفتن بازم انقباض نشون داد گفتن مشکلی نیس میتونی بری خونه گفتم اخه من شکمم درد میکنه نمیتونم اصلا بشینم هعی دردم بیشتر میشه
دوباره گفتن ابمیوه بخور (حرکات بچه کم بود )4 تا ابمیوه خوردم دوباره ان اس تی گرفتن بازم انقباض داشتم با خوردن 4 تا ابمیوه
خلاصه ماما گفتن ی معاینه میکنم بعدش میتونی بری خونه و استراحت کنی
معاینم کرد و 4 سانت بودم🫠🥲وقتی گفت 4 سانتی اصلا ی لحظه شوک شدم یعنییی چییی چرا انقدر زود من فقط 36 هفتمههه همینجوری داشتم به ماما میگفتم که گفتش خب عزیزم نینیت عجله داره میخاد زود بیاد پیشت 🥺👶🏻

تصویر
۹ پاسخ

عزیزم با بند بند وجودم درکت کردم و خودم رو تو اون موقعیت به یاد آوردم 🥹💚

خدارو شکر سزارین کردم یعنی با هر بندی که ازتجربت خوندم استرس تمام وجودمو گرفت😞🤣

نمیفهمم واقعا وقتی سزارین اونقد راحته چرا باید این همه زجر کشید؟؟

خداروشکر سزارین شدم پس من فقط یه آمپول بی حسی زدن که دردش خیلی کم بود دراز کشیدم دو دقیقه بعد صدا بچه اومد بعد زایمان هم درد داشتم میگفتم یه سوزن میزدن و آروم میشدم و می‌خوابیدم تا هفت روز هم مسکن خوردم و خوب شدم

🌸🌸🌸🌸5🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بند ناف دو دور گیر کرده بود دور گرنش دکتر برد بند ناف رو داد تحویل پرستار های کودک بچمو داشتن تمیزش میکردن و کاراشو امجام میدادن و دکتر داشت منو بخیه میزد و من کاملا حواسم پیش بچم بود که ببینم حلش خوبه حتی نتونستم بچم ی لحظه واضح ببینم یا بغلش کنم همینجور کحو بچم بود درد شدیدی گرفتم و جیغ زدم وای من دارم میفهمم درد بخیه رو (بعلهههه بخاطر طولانی شدن روند احیا بچه من بیحسیم رفته بود و دوباره دوتا از اون امپولتی بیحسی به واژنم زد و دوباره بخیه زدن دکترم) و منو ضد عفونی کرد بچمو برن پرستارا و همه رفتن بجز خدمه شمالی مهربون(اخرم اسمشو نپرسیدم)🥺❤️اونم اومد کلی تبریک گفت و قربون صدقم رفتن خرما اورد گفت 7 تا بخور ولی من خیلی تشنم بود انقدر جیغ کشیده بودم گلوم تنگار زخک شده بود و میسوخت کل تنم میلرزید لرزش گرفته بودم بهش گفتم اب میخام از کیسه ی اب میوه در تورد داد خوردم بعد خرما خوردم(کیسه رو همسرم به خانم شمالیه داده بود)انگار ی جون دوباره گرفتن ولی همچنان میلرزیدم خانم شمالیه همه جارو تمیز کرد زیر دنداز منم تمیز کرد گفت استراحت کن تا بیان ببرنت بخش ☺️🌸
بچم 5 روز تو تن ای سی یو بود بخاطر تنفس و بعدش مرخص شد
خیلی سخت بود شبی مه اونجا صب کردم همه بچه هاشون پیشوون بود بجز من خیلی برام عذاب بود بدون بچم رفتم خونه
کارم شده بود گریه ولی بلاخره نینی منم بعد 5 روز اومد خونمون🥺❤️🌸
انشالله هیچ مادری بچش روی تخت بیمارستان نباشه الهی امین🤲🏻🍭❤️🌸
)تجربه من راجب زایمان طبیعی این بود قرار نیس همه همچین چیزایی رو تجربه کنن هر کسی بسته به شرايط بدنی خودش ممکنه کاملا متفاوت باشه)
بهترینا براتون باشهه و نینی هاتون رو بسلامتی بغلشون کنین🤲🏻❤️🍭🌸😍

🌸🌸🌸🌸🌸4🌸🌸🌸🌸🌸🌸
وای از تخت من و اوردن پایین و خوابوندن تو تخت زایمان بتم گفت بايد به چپ بخابی تا دکترت برسه گفتم نمیتونم هکش حس زور دادن داشتم و زور میدادم نمیتونستم کنترل کنم گفت دیگه زور نده و ی وری بخواب بزور با کمک ماما با کلی درد وحشتناک ی وری شدم و چند دقیقه بعد کردم اومد و دادم جیغ و هوار میکشیدم🫢🤐
گفت تو چرا اینجایی چیشده تو که همه چیت نرمال و عالی بود گفتم نمیدونم یهویی دردم گرفت
خلاصه تو سرمم چند تا تمپول تزریق کرد ن ی امپولم به دستم زدن
دوتا امپول اوردن به واژنم زدن (و منی که نمیدونستم امپول بیحسی رو به اونجا میزنن و سکته زدم) دترم ی برشه زد گفت زور بزن حتی اگه مدفوعم کردی عیبی نداره عمیق زور بزن منم نفس نداشتم جیغ میکشیدم و زور میزدم ولی فایده نداشت همینجوری جیغ میکشیدم و زور میزدم بچه نصف سرش اومد بیرون و گیر کرد دکتر ی برش دیگه زد و سر بچه رد نمیشد و منم زور زدنام جون دار نبود چون نفس به سختی میکشیدم دکتر به ماما گفت برو کمک کن مامان ی صندلی زیر پاش گذاشت و پایستاد کنار تخت و دو تا دستاشو مشت کرد و محکم رو شکمم فشار میداد و منم زور میزدم دکتر گفت بچه الان خفه کیشه ی زور محکم بده زود باش با اخرین توانی که داشتم زور زدم و ی چیزی از افتاد بیرون و هیچ صدایی نیومد ی حس تخلیه شدن داشتم انگار ی تیکه از جونم جدا شد 🥺👶🏻
صدای گریه بچم که نیومد ترسیدم گفتم زبونم لال حتما چیزیش شد😭تموم حواسم به بچم بود ی لحظه ازش چشم برنمیداشتتم دکتر بچرو گرفت برعکسش کرد زد پشتش چند بار گریه نکرد بازم به باسنش یدونه محکم زد که گریه کرد و من جون دوباره گرفتم و از خوشحالی گریه کردم و قربون صدقش رفتمم🥺😍👶🏻

🌸🌸🌸🌸3🌸🌸🌸🌸
گفت خودشون دیدن اونجام گفتن میتونی چند دیقه زود ببینیش و برگردی کلی برتم قوت قلب بود خیلی اروم شدم استرسم کمتر شد
بعد که همسرم رفت دردام شدید تر شدن از ساعت 7 عصر درد کشیدم تا 12 شب شد
12 شب دیدن کیسه ابم خودش پاره نمیشه ماما اومد ی میل مانند اورد گفت باید خودمون کیسه اب و پاره کنیم وای منم اولین باره همچین چیزایی میدیدم خیلی ترسیده بودم خلاصه اون میل رو فرو کرد 😂🤕 و کیسه ابم پاره شد و ی اب داغ سرازیر شد کلی اب ریخت و درد هزار برابر شد جوری که جیغ و هوار میکشیدم فکرشم نمیکردم دردش در این حد باشه اصلا دردشو نمیشه توصیف کرد (انقدر جیغ میکشیدم که از یه جایی به بعد نتونستم نفس بکشم و نفس کم اوردم و بهم کاسک اکسیژن وصل کردن)
همیجوری جیغ و فریاد میکشیدم و تو اتاق تنها بودم که ی پستار امو گفت واییی یواش بقیه خانومای باردار میترسن با کلی افاده منم تو همون درد کشیدنام داد زدم به جهنم من دادم میمیرم از درد تو به من میگی یواش دیگه دید شرایطم خوب نیس زود رفت بیرون
هد 10 دقیقه ی ماما کیومد معاینم کیکرد و دستشو تا ناموس کرد توم وای هیچوقت یادم نمیره این معاینه ها عذاب بود برام عذاببببب😣🤬
12 و نیم شب معاینه شدم که ماما گفت سر بچه اومده تو واژن فقط دو بند انگشت فاصله داره گفتم پس دکترم نمیااد زنگ زد دکترم گفت من 10 دیقه دیگه میرسم ببرینش رو تخت زایمان یه وری بخوابه تا بیام

ای جانم😍

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
ولی من داشتم سکته میکردم از ترس حتی امادگی برای زایمان نداشتم شوک بودم از ی طرفم برای بچم میترسیدم که نکنه مشکلی پیش بیاد خیلی خیلی بد بود🫠🧸
خلاصه بعد معاینه برام لباس اوردن که بپوشم آماده شم برای زایمان تا از تخت بلند شدم خونریزی کردم ازم خون میریخت ترسیدم زود ماما رو صدا کردم گفتم خونریزی دارم گفت برو خودتو بشور لباستو بپوش برو اتاق زایمان
از استرس پاهام میلرزید😂🤕
ی خانوم مسن اونجا خدمه بود منو همراهی کرد ی لهجه شمالی خیلی قشنگی داشت تمش قربون صدقم میرفت گفتش که برم سرویس تگر دستشویی دارم بعد برم روی تخت دراز بکشم
رفتم روی تخت پرستار اومد دستگاه ان اس تی وصل کرد برای ضربان قلب نینی و ی سرمم وصل کرد و رفت دیگه هیچکس نبود
فقط من بودم و ی اتاق خالی🥲🙌من روی تخت بودم ی تختم وسط اتاق بود (از همون تخت معاینه ها)و من از ترس داشتم سکته میکردم نه گوشیم ویشم بود نه احازه کیدادم کسی بیاد پیشم ن حتی ی ورستار پیشم بود که یکم ارومم کنه استرسم کم بشه این از همه بدتر بود 🥺🫧
من هعی دردام بیشتر و بیشتر میشد هر از گاهی پرستار میومد سرم و چک میکرد میرفت
از شانس منم دکترم اون شب بیمارستان شیفت نبود و مطبش بود 😭🫠از بیمارستان بهش زنگ زدن گفتن که اره بیمارتون داره زایمان میکنه میتونید خودتونو برسونید که دمش گرم گفت میام میرسونم خودمو اینجوری که پرستار گفت یکم خیالم راحت شد
همینجوری روی تخت بودم و از درد به خودم میپیچیدم که در با زو دیدم هکسرم اومد تو تعجب کردم گفتم چجوری گذاشتن بیای 🥺❤️

سوال های مرتبط

مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 هفته سی‌وششم بارداری
پارت ۲
خلاصه اومدم خونه تا سه روز هیچ خبرییی نبود من بدجوری سرماخوردم به اشنامون گفتم حالم خیلی بده بهم دارو داد ولی هیچ تاثیری نکرد دوباره بهش زنگ زدم گفت بیا بیمارستان تا همینجا هم ان اس تی ازت بگیریم هم سرم بزنیم یه وقت شربان قلب بچه کند نشده باشه اخه خیلی حالم بد بود رفتم بیمارستان فرستادنم داخل زایشگاه اونجا خداروشکر ان اس تی خوب بود برام سرم زدن اومدم خونه دیگه کم کم بهتر شدم ولی طاقتم تموم شده بود دوست داشتم زودتر سودا بدنیا بیاد ببینمش گذشت تا اینکه ۱۵مهر من شبش رفتم دستشویی پاشدم داشتم دستامو میشستم یهو یه عالمه ازم ترشح رفت جوری ک لباس زیرم و شلوارم کامل خیس شد فک کردم کیسه ابمه اومدم بیرون خودمو تمیز کردم گفتم اگه ادامه داشت میرم بیمارستان ولی دیگه چیزی ازم نیومد فقط مثل همیشه ترشح های بارداری کم کم میرفت منم دیگه بیخیال شدم با خودم گفتم اگه کیسه اب باشه بازم میاد ولی چون نیومد منم پیگیر نشدم فرداش قشنگ چمدون خودمو بستم که اگه دردام شروع شد خواستم برم خونه مامانم همه چی اماده باشه حموم کردم چون اشنامون گفته بود تا اخر هفته احتمال زایمان داری منم بسیاار خوشحال کارامو میکردم چون قرار بود ۱۶ برم بیمارستان معاینه شم و‌احتمال زیاد بستری …..





فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی سیسمونی زایمان طبیعی سزارین
مامان جوجه فلفلی🫑 مامان جوجه فلفلی🫑 ۲ سالگی
منم هر دفعه هی میرفتم ان اس تی هی ۴۰۰تومن پول بده خلاصه جیبمون رو خالی کردن همش استرس همش ترس که نکنه زایمان زود رس باشه هی حرکت بچه کم میشد من باید یه چیز شیرین میخوردم که حرکت کنه دوباره حرکت نداشت باز بیمارستان ان اس تی دیگه دو ۳۸ هفته بودم رفتم ان اس تی بیمترستان تامین اجتماعی دیدم حرکت بچه خوبه صدای قلبش اوکی یکدفعه یه ماما اومد گفت خااااانم میخکوب شدم گفت سریع باید بری بیمارستان دولتی بستری بشی احتمال داره بچت خفه بشه حالا منو بگوووو دست پام میلرزید از ترس گفت چون انسولین میزنی بچه داره خفه میشه انقدر منو ترسوند گفتم نه دکترم ۱۷ شهریور بهم نوبت داده الان ۸شهریوره گفت نه سریع باید بری بستری بشی مامانم چند روز بود اومده بود پیشم خلاصه نمیزاشتن از بیمارستان بیرون بیام زنگ زدم به شوهرم اومد پرستارا گفتن بچه جونش در خطره سریع خانمت باید بستری بشه من قبول نمیکردم گفتم بابا بچه همه چیش خوبه اینا چرتو پرت میگن دکترم ۱۷ شهریور نوبت سزارین داده منم همینجوری اومدم ان اس تی کاشکی نمیومدم شوهرمم ترسیده بود خلاصه با رضایت دادن اومدیم بیرون دیدم گوشیم زنگخورد از بیمارستان بود گفتن خانم شما باید بستری بشی با ما تماس گرفتن که چون انسولین میزنی باید بچه رو سریع در بیاریم تو دلم گفتم چه غلطی کردم رفتم بیمارستان هی زنگ رو زنگ‌از بیمارستان دیگه شوهرمم گفت خانم بیا از خر شیطون پایین برو بستری شوو گفتم بمیرم بیمارستان دولتی نمیرم که به زور طبیعی بچمو در بیارن نمیخوام مامانم بنده خدا اعتقاد به استخاره داره گفت بزار استخاره بگیرم گرفت گفت بد در اومده بیمارستان دولتی .دیگه شبونه زنگ زدم منشی دکترم گفتم والا اینجوری شده زنگ زد به دکتر گفت فردا سریع بیاد بیمارستان خصوصی عملش کنم
مامان سودا🫀 مامان سودا🫀 هفته سی‌وششم بارداری
پارت ۴
سریع به مامانم گفت برو کارای بستری رو انجام بده خلاصه من روز ۱۶ مهر ساعت ۹ صبح بستری شدم وای من از ذوق داشتم میمردم مامانم ک دیگه هیچی جفتمون هول کرده بودیم مامانم سریع رفت دنبال کارای بستری زنگ زدن به همسرم و مادرشوهرم منم ک هی به بقیه زنگ میزدم مامانم اومد لباسمو عوض کردم نمیذاشتن مامانم بمونه گوشیمم ازم گرفتن منو مامانم با کلی گریع همو‌بغل کردیم مامانم رف فقط موقع رفتن بهش گفتم به بهناز خبر بده(بهناز یکی از دوستای صمیمی منه که باهم باردار بودیم اون‌۱مهر زایمان کرد) خلاصه مامانم رفت و من تنها رفتم تو یکی از اتاق های زایشگاه خوشحال بودم استرس و ترسم داشتم صدای جیغ بقیه رو میشنیدم ک بدتر شده بودم اومدن ازم ان اس تی گرفتن انقباض اونجا نشون میداد ولی من اصلا درد نداشتم اومدن معاینه کردن خیلی درد داشت ولی من اصلا دهانه رحمم باز نشده بود حتی نیم سانت رفتم هی میومدن چک میکردن ولی خبری نبود یه بار دیگه ام معاینه شدم بازم خبری نبود من همچنان نیم سانتم نبودم امپول فشار زدن بازم شروع نشد همچنان انقباض دیده مبشد ولی من درد نداشتم تا اومدن اشنامون دوبار امپول فشار زدن ولی هیییچ خبری از درد نبود من قشنگ بلندمیشدم راه میرفنم قران میخوندم خلاصه اوکی بودم فقط صدای بقیع رو میشنیدم گریه میکردم و میترسیدم خلاصع اشنامون ساعت ۷ غروب اومد براش توضیح دادن ک امپول فشار زدیم انقباض داره ولی خبری از درد نیس دهانه رحمش نیم سانتم نیست دیگه از اونجا ب بعد اشنامون نذاشت کسی بیاد پیشم و معاینم کنه خودشم دیگه معاینه نکر

فرزندپروری شیرخشک شیردهی پوشک مای بیبی زایمان سزارین طبیعی سیسمونید
مامان آبنبات🍭آریا🍬 مامان آبنبات🍭آریا🍬 ۱۲ ماهگی
مامانا دوست دارم تجربه زایمان اولمو براتون بزارم که طبیعی بود 38هفته و سه روز بودم که به خودم گفتم حالاک نزدیک زایمانم هس یه کم خونه ارو مرتب کنم بارداری خیلی سختی داشتم که نمیتونستم زیادب خونه بزسم توی بارداریم کرونا گرفتم و ویار های شدید بالاخره بگذریم ....
کلی خونه ارو تمیز کردم مبل ها رو جابه جا کردم شوهرم همش دعوا میکرد که نزدیک زایمانته خطر. داره اما من کار خودمو کردم حدودا ساعت یازده خوابیدم ساعت سه شب از درد زیر شکم بیدار شدم شوهرمو بیدار کردم فورا رفتم دوش گرفتم نوار گذاشتم اومدم بخوابم دیدم نمیشه خوابید خیلی استرس داشتم فک میکردم بخاطر کارای که انجام دادم اینجوری شدم خودمو سرگرم کردم که ببینم دردم کم میشه یا نه کم کم بیشتر میشدگیج خواب میشدم درد میگرفت تو واژنم خیلی وحشتناک از خواب میپریدم میرفتم سرویس دوباره میومدم بخوابم نمیشد کلا جوری بودم گیج خواب بودم رفتم خونه بابام تا ساعت شش عصر تحمل کردم دیدم دیگه نمیشه گفتم میرم زایشگاه وضعیتم مشخص بشه رفتم معاینه کردگفت. موقع زایمانته گفتم میرم خونه میام گفت نمیشه باید بمونی خونمون نزدیک بود نزاشتن برگردم دردام هی بیشتر و بیشتر میشد معاینه ک میکردن میگفتن عالیععع خیلی خوبه دو سانت دوسانت فول شدم .......ادامه اش تاپیک بعد
مامان مهراد مامان مهراد ۲ سالگی
یاد زایمانم افتادم
وای که چقد بد وحشتناک بود
هفته ۴۰ داشتم پر میکردم که یکم خونریزی کردم رفتم بیمارستان
معاینه کردن که بشدت دردم اومد بعد گفتن بستری شو
هیچ دردی نداشتم امپول فشار زدن کم کم دردا شروع شد
خیلی درد بدی بود همش احساس میکردم دسشویی دارم(ادرار)
هی میگفتم سرم بکنین میخام برم دسشویی
چند ساعت گذشت خیلی درد داشتم دهانه رحمم از ۲ سانت بیشتر نمیشد که نمیشد
نزدیک ساعت ۹ شب بود که دردام بدون وقفه شد و خیلی شدید
تاحالا همچین دردی تجربه نکرده بودم احساس میکردم دارم میمیرم
خدارو امامارو صدا میزدم حتی نمیتوتستم گریه کنم
دکتر بخاطر ناله های زیادم اومد معاینه کرد گفت دونیم سانتی هنوز
واااای که چقد حالم بد بود چند دقیقه بعد دیدم یه مایع زرد رنگ ازم اومد ترسیدم به ماما گفتم معاینه کرد گفت بچه مدفوع کرده زنگ زدن دکتر
دکتر گفت سریع بیارینش برای عمل
اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن خیلی خوشحال شدم
۸ ساعت درد کشیدم
بخاطر حال خیلی بدم وقتی بچم بدنیا اومد اصلا تو حال خودم نبودم هیچی برام مهم نبود
در اخر مدفوع بچم منو نجات داد😂🫠
وقتی دکتر بچه رو در اورد از شکمم گفت که چجوری میخاستی بدنیا بیاریش طبیعی تپله
از همون لحظه تصمیم گرفتم دیگه بچه دار نشم
ببخشید طولانی شد یادش افتادم دلم گرفت