۷ پاسخ

هیچی مهمترازبچت نیست بزار کمی بزرگتر شه میفرستی مهدو ومدرسه اونوقت به کارت ادامه بده

وای سخت ترین و لذت بخش ترین کار دنیا همین مادر شدنع🥲
منم هم دانشگاه میرم هم کار خونه هم همسرم بهونه میگیره میگه به من و دخترت خیلی نمیرسی
از طرفی میرم کلاس دلم براش یذرع میشه
مجبوری میزارم پیش مامانم ولی غذا و توصیه هارو میکنم در موردش
ولی خب هیشکی خودمون نمیشیم🥲💔
من که برا گرفتن مدرکم مجبورم برم
دو ترم هم مرخصی گرفته بودم از قبلش

تو این سن با این ساعت کاری تقریبا اذیت کننده هس
اگه جفتتون آمادگیشو دارین برو
من خودم سرکار میرم از پنج عصر تا ده شب هر روز، برسامو میدم آبجیام نگه میدارن روزانه
ولی همین قدر ک ساعت نه میگذره، بی تابیاش شروع میشه هم خابش میاد هم منو میخاد

عزیزم منم سابقه دارم و معلمم ولی به خاطر دخترم نمیرم سرکار به نظرم تربیت بچه خیلی مهم تره هر وقت بچم رفت مهد منم دوباره میرم سرکار اگه خدا بخواد

بنظرم هیچی مهم ت از بچه نیست
تو کنارش باشی روحیه و هرچیزی دیگش فرق میکنه
بازم نمی‌دونم عزیزم این نظر منه چون من اصلا آدم کار کردن نیستم ولی شما خب سابقه هم داری از اون لحاظ واقعا نمیدونم

گلم منم معلمم فعلا ب خاطر شرایطم و وابستگی دخترم نمیرم سر کار البته من مرخصی بدون حقوق گرفتم امسالم ‌.من میتونستم با خودم ببرمش سر کلاس اما اذیت میشه طفلی کوچولو و خیلی وابسته ب من .از طرفی هم چون چند سال سابقه کار تو مهد کودک دارم دوست ندارم تحت هیچ شرایطی بچم رو مهد بزارم

حیفه کارتو از دست نده ی فکر براش بکن ولی کار حیفههه برووو

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۱ سالگی
مامانا دارم به مرحله افسردگی شدید میرسم
گاهی اوقات بچم رو تنبیه میکنم و با همسرم مدام سر هر چیز کوچیک بحث میکنم و مدام برای دیگران مینالم و تو خلوت خودم و یا از سر کارای بچم که گاهی اوقات لج میکنه میشینم گریه میکنم واسه خودم ... اکثر این اوقات دلیلی برای حال بدم ندارم .... مدام به بچم به خاطر اسهالی که بچم تو بچگی داشت بابتش آلرژیش و مدام خونه بودم و کلیش که عمل کردم و دردسراش و اینکه الان اصلا هیچ روز خوبی برای خودم ندارم حسرت میخورم ... الانم که جاری اومده و معلمه و مقایسه هاش رو از اطرافیان میشنوم بیشتر داغون میشم .... باداینکه هیچ گونه کمبودی تو زندگیم ندارم از هیچ چیز و شوهرم که همیشه آروم و منطقیه و خیلی چیزای خوبه دیگه ولی نمیتونم خودمو از این حالت نجات بدم ....احساس پوچی میکنم واسه خودم حسابدار یه شرکت بزرگ بودم حقوق چشمگیری داشتم با همسرم خوش بودم ....سعی میکنم کتاب بخونم و مقایسه های بیخود نکنم ولی گاهی از افکار پوچم حالم از خودم بیشتر بهم میخوره ....اگه کسی راه نجات و نصبحتی داره کمکم کنه ....از این نصبحت های الکی نه واقعیت رو بگید مثلا تو حسودی یا بی ظریفتی یا هر چیزی دیگه