۷ پاسخ

مامان دلانا جان قیمت طلارو دیدی😁😁

من یه دونه دارم،ولییییییییی دقیقا همین چیزی که گفتیه،همیشه به خودم و اطرافیان میگم که من هیچ لذتی از نوزادی و کوچیکی دخترم تا الان نبردم،وقتایی که خواهرم میاد پیشم یکم کمکمه قشنگ میفهمم حسم تغییر میکنه بیشتر دوسش دارم،ولی وقتی تنهام همین که نیازهای اولیه شو تامین کنم الانم که غذاخور شه هرروز غذای تازه و با کیفیت بزارم شام خودمون،کارای خونه...واقعا وقت نمیکنم لذت بخوام ببرم،و دقیقا پرستاره بچمم

بعد همه میگن وااای راحت شدی دوتا همزمان آوردی دیگه راحت شدی یه جا سختی میکشی بعدا باهم دوست میشن هم بازی میشن و..‌
نمیدونن که از اون طرف ببخشید داریم پاره میشیم از بی خوابی و خستگی و...

به نظرم همچین حرفای اعصاب آدمو بیشتر داغون میکنن
خب بابا درسته یه جا درد زایمان رو کشیدیم درسته باهم همبازی میشن درسته هم دخترمو دارم هم پسرمو
ولی بابا در کنارش هم نگاه کنین که شبی صد دفعه بیدار میشم
در طول روز وقت استراحت ندارم
دو تا بچه گریه میکنن نمیدونی کدومو بخوابونی کدومو آروم کنی و.........

من از روزی که دوقلو هام به دنیا آمدن تا الان چندین دفعه این جمله گفتم
که دوقلو اینقددددد سخته که من هیچ لذتی از کوچیک بودنشون از نوزاد بودنشون نمیبرم
همین الان هم با اینکه یکم راحت تر شده ولی اینقد همش در حال بدو بدو و ...هستم که هیچ وقت اضافه ای ندارم که بشینم به بچم نگاه کنم و قربون صدقش برم
باهم گریه میکنن باهم پی پی میکن باهم بغل میخوان باهم شیر میخوان و.....
اینقد اذیتم که فقط منتظرم زودتر بزرگ بشن و راحت بشم

سخته

ولی فکرشو بکن وقتی بزرگتربشن میشن پشت وپناه هم
الان چون خستع میشی هیچ لذتی نمیبری ولی وقتی بزرگتر بشن اونوقت بهترین خاطرع های زندگیت ومسازی باهاشون

من ندارم ولی اگه کمکی نداشته باشی واقعااااا سخته .من یکی دارم و خیلی اذیتم به شدت وابستس🥲

واقعا سخته حق داری درسته از یه سنی به بعد خودشون دوتایی همدیگه رو سرگرم میکنن و دیگه کاری به تو ندارن ولی خب مادر از بچگی و شیرین بازیاشون واقعا لذت نمیبره

سوال های مرتبط

مامان Salma & Sedna مامان Salma & Sedna ۱۶ ماهگی
اینجا دیدم یسریا نظرات خاصی دارن واقعا متعجبم
من واقعا حداقل راجب این موضوع اطمینان و اطلاع داشتم اپمدم به شمام بگم دیدم بعضا میکن ما مالک بچه هامون هستیم و بچه هامون فقط مطعلق به مان و هیشکی اجازه هیچکاری و نداره
اول بگم ما مالک بچه هامون نیستیم واقعا چون اونا وسیله یا پت خونگیمون نیستن طبعا سرپرست و والدشونیم یعنی وظیفمون اینه بهشون اموزش بدیم خوب و بد رو یاد بدیم تشخیص راههای درست و غلط رو با تصمیمات مهمی که یا براشون میگیریم یا بهشون کمک میکنیم که بگیرن از همین سن تا به سنی برسن که در تشخیص متبحر بشن (جدای از اینکه وظیفمون رسیدگی و پرورش بچه از احاظ سلامت جسمی )
اگر بچه رو با این طرز فکر بزرگ کنیم مطمئن شخصیت اونهم به همون بزرگ میشه و همون بچه هان که در نهایت الان مادر پدر که میشن نمیتونن ببینن که حتی والدین خودشون عاشق نوشون باشن یا حتی به عنوان یه بزرگتر یه دلسوز کوچیکترین نظری (منظورم فوضولی و دخالت نیست )در رابطه با نوشون داشته باشن چون فک میکنن اون بچه وسیله شخصی خودشون
واقعا دلسوزانه میگم اگر اینطور طرز فکرتون با مشاور مشورت کنین
مامان دیانا 🐣🧸 مامان دیانا 🐣🧸 ۱۱ ماهگی
مامانا میدونید به چی علان داشتم فکر میکردم
به اینکه من چقدر سختی کشیدم تا این بچه بزرگ شد علان که فکر میکنم وقتی کولیک داشت تا صبح راهش می‌بردم که گیریه نکنه و دیگه واقعا حالت تهوع می‌گرفتم چقدر شکمشو ماساژ میدادم همه اون روزا گذشت و دختر من علان ۱۰ ماهش و دوماه دیگه میشه ی سالش دلم داره برا اون روزایی که تازه بدنیا اومده بود تنگ میشه اصلا نمی‌دونم شما هم این حسو دارین یان .انگار اونوقت که بچه هامون بدنیا اومدن. ی حس حالی داشت
من همش اون موقع با خودم فکر میکردم یعنی کسی هست عین من بچش تا صبح نخابه
الان که بهش فکر میکنم میگم کاشکی زودتر گهواره را نصب میکردم واقعا
من گهواره را نصب کرده بودم قبلاً ولی فقط فکر میکردم برای رشد بچه میگه نمی‌دونستم قسمت های دیگر مامان ها با هم حرف میزنن بعد که بچم بدنیا اومد پاکش کردم
و دیانا که شد ۶ ماهش از چت حی بی تی پرسیدم برنامه ای هست که مامانا باهم چت کنن گفت گهواره نصب کردم و واقعا خیلی به گهواره عادت کردم
خیلی برنامه خوبیع
مامان ماهلین🌸🍭 مامان ماهلین🌸🍭 ۹ ماهگی
امروز که رفتم دکتر زنان کلیییی خانمای باردار بوددد از تازه هفتههه به بالا که بعضیاشون میرفتن برای صدای قلب بچه و با صدای بلند پخش میشد میخواستم اینو بگم اونارو که دیدم اصلااا اصلااا دلم نمیخواد این حس رو تجربه کنم من دوبار پشت سرهم تجربه کردم اونم دور از خانواده با سن کم احساس میکنم یه افسردگی شدیدی گرفتم انگار فقط خودم میفهمم چی میگم و چیا تا به امروز با دوتا بچه کوچیک تجربه کردم دیگه از بچه نوزاد خوشم نمیات ببینم هم اصلا نمیتونم بگیرم یا لمسش کنم من الان ۳ سال فیکککس که من دارم شب بیداری میکشم با دوتا بچه احساس میکنم روحمم وقتی بچه قنداقی میبینه عذاب میکشه نمیدونم شاید چون همش فقط خودم بودم و خدام ولی هرچی که هست خدا خودش نظر کنه به من و دیگه صاحب فرزندم نکنه تا عمر دارم ممنونشم و دعا میکنم به کسایی بده که ندارن و از این حس مادرانه محرومن(جسارت نباشه این حسه منه توروخدا به خودتون نگیرید مامانای باردار من خودمو میگم و حسمو)
مامان مسیحا مامان مسیحا ۲ سالگی
سلام، یه درد دل دارم به عنوان یه پرستار اطفال با شما مادر ها.
خدای نکرده اگر بچه خودتون یا اشناتون پیش اومد که بستری شدن تو بیمارستان.
اگه به بیمارستان و پرستار ها اعتماد ندارین کلا بستری نکنین. اگر بستری کردین باید صبور باشین. پرستار ها فقط دستورات رو اجرا می کنن کاری رو سرخود انجام نمیدن باید حتما دستور داشته باشه. پس اگه آزمایش یا هرچی هست دکتر نوشته خون بچه شما به چه درد پرستار میخوره. برای تعویض رگ و انژیوکت زدن بچه اینقدر استرس نداشته باشین و فضا رو متشنج نکنین که پرستار هم مضطرب و عصبی بشه. رگ گیری اطفال با بزرگسال فرق داره مخصوصا زیر سه سال. اکثرشون رگ مشخصی ندارند و پرستار طبق تجربه می‌ره تا رگ پیدا کنه. پرستار که با شما و بچه شما مشکل نداره که بخواد اذیت بشه. همه دوست داریم با اولین انژیوکت رگ بچه پیدا بشه و کار ما هم کمتر باشه. پس بی احترامی به پرستار فقط باعث دل شکستن این قشر بی پناه میشه. شما از بیرون به پرستار ها نگاه می کنین. ولی تو این سیستم فعلی هیچ کس هوای پرستارا رو نداره و قدرشون دونسته نمیشه. همه از کار زیاد خسته و از قدر نشناسی مراجعه کننده و بالا دستی ها دل شکسته و از حقوق کم و پرداختی های عقب افتاده کلافه هستن. درسته بچه عزیزه و شما تو اون شرایط نگران بچه هستین ولی یاد تون باشه که پرستار هم مثل شما آدمه...
# روز پرستار
مامان علی مامان علی ۱۳ ماهگی
دیروز پسرم خیلی بهانه میگرفت . کلا چند روزه خیلی نق میزنه و بهانه میگیره. دیروز بردمش پارک ، گفتم شاید حال جفتمون بهتر بشه . اونجا با چند تا مادر دیگه که بچه دو سه ساله داشتن حرف زدم و بوووووووم دنیا روی سرم خراب شد . همه شون نالان بودن و میگفتن وااای برو خدا رو شکر کن.بچه ات بزرگ بشه بیچاره تر میشی .گرفتار میشی، خدا رحم کنه، جوری حرف زدن که حس کردم الان یه بچه اژدها دارم که هرچی بزرگ تر بشه تبدیل به هیولا میشه .....
چرا آخه؟؟؟؟ همه میدونیم هر سنی بچه ها چالش خودشون رو دارن . ولی من فقط به امید یه همدلی کوچیک باهاشون حرف زدم . به امید اینکه بگن صبور باش بزرگ تر بشه ، خودش راه میره، کم کم حرف میزنه ، مستقل تر میشه ....
بزرگ‌شدن بچه ها هم چالش داره و سختی و هم راحتی . همون جور که سخت تر ممکنه بشه ولی در عوض راحتی راه رفتن خودشون، حرف زدن، تموم شدن پروسه دندون ، تموم شدن اضطراب جدایی و .... رو هم داره.
کاش مادرهایی که بچه بزرگ تر دارن این طوری کمر به قتل امید ما مادرها نبندن . 🤦🤦😢