وقتی ناخواسته اومد بعد کلی روزای سخت روزایی که فکر میکردم زندگی برام تموم شده فکر کردم خدا اینو برام فرستاده که همه چیو بشوره ببره برای اون دوتای قبلی نه ولی برای این هر دو روزی توی دفترم چیزی مینوشتم چون باور کامل داشتم به موندنش روز تولدم باهم بودیم و عکس گرفتم یادگاری بمونه
یک روز رفتم پریتانولوژی سونوم کرد گفت ساک دفرمه و پوچ حتی زرده هم نداری چون برگه نداد صبح روز بعد دوباره رفتم سونو یهو صدای قلبشو گذاشت
گفتم ببین این یعنی قراره بمونه این یعنی شروع دوباره از پس ناامیدی
اما این زودتر از دوتای قبلی قلبش ایستاد
اینم نخواست بیاد با اینکه همه چیز نرماله ولی من سه بار تپش قلب شنیدم و از دست دادم
هنوز کبودی آخرین امپول رو شکمم هست
نه من نه باباش هیچی برای این سه تا کم نزاشتیم
پارسال که کورتاژ شدم توی بخش زنان سوختم با دیدن بقیه و بچه هایی ک آرزوی منن
منی که خیلی خیلی تنهام
بعدی تو خونه بودم لااقل کمتر عذاب روحی گرفتم
اما امروز رفتم بیمارستان
بقیه دنبال پذیرش زایمان و من دنبال کورتاژ
نمیدونم خدا چرا اینجوری برا من خواسته ولی روحم دیگه خیلی خسته اس...درست یکسال و نیم یک روز خوش ندیدم الانم دیگه نمیخام دیگه میترسم خیلی خیلی میترسم و این از همه چی بدتره دیگه نه دنبال حرف مضخرف دکتر ها میرم نه دوباره حامله میشم💔
و این خیلی برام دردناکه تصور اینکه هیچوقت نمیتونم بچه دار شم برام خیلی دردناکه
من که اینو نخواستم حتی دعام نکردم قبلش چرا پس اینجوری شد


بارداری#بارداری#بارداری

تصویر
۷ پاسخ

خوشگلم کاملا درکت میکنم میفهممت من بچم پنج ماه تو شکمم ایست قلبی کرد مجبور شدم زایمان کنم دوبار بارداری پوچ یه بار تشکیل نشدن قلب و دوبار بارداری خارج از رحم وخداوند پسرم رو بعد 15سال معجزه وار وارید زندگیم کرد ومن به خدای خودم ایمان دارم بهترین معجزه هاشو برات کنار گذاشته ایمان داشته باش نی نی سالمو سلامت هرچه زودتر میاد توی دلا و برا همیشه برات میمونه

عزیزم منم دوبار سقط کردم روحم جسمم خسته اس
کورتاژ کردن یا با قرص ؟

من چی بگم، رفتم لب آب، تشنه برگشتم 😭😭😭9ماه با دل و جونم تو شکمم نگه داشتم، کلی براش برنامه ریزی کردم، دقیقا دو روز مونده به زایمان ایست قلبی کرده بود تو شکمم، به خاطر پیچیده شدن بند ناف 😞😭داغون شدم، از همه کس و همه جا بریدم، فقط موندم حکمت خدا چی بود، کاش زودتر سقط میشد😞😞دلم برا دخترم تنگ شده، حتی بغلش نکردم

خیلی متاسفم شدم واقعا ناراحت شدم انشالله خدا روح قشنگ زندگی رو با وجود بچه بهت نشون بده مطمعن باشه نوبتت میشه کارخدا هیچ چیزیش بی دلیلی بی حکمت نیست بدیش اینکه ما دلیلشو نمیدونم وتحملم نداریم

چقد ناراحت شدم با متنت انشالله بعدی رو تو بغلت بگیری 😔

سقط خیلی سخته یبار تجربه داشتم
خدا دلتو شاد کنه

عزیزم منم سه ساله ازدواج کردم چهار بار سقط کردم
ولی هر بار کلی درد و سختی کشیدم ولی بازم ول نکردم و دنبال راه حل گشتم
حتماً پیش فروتن ویزیت شو آنلاین جواب میگیری
یه کانال دارم اونجا هم خیلی کمکت میکنن
من آزمایش هام رو نشونش دادم گفت ناقصه کامل نیست شنبه میرم آزمایش های لازم رو انجام بدم

سوال های مرتبط

مامان تپلی👣🐣 مامان تپلی👣🐣 هفته چهلم بارداری
بمونه به یادگار از روزی که خیلی عذاب کشیدم و بچم رو از دست ددادم❤️‍🩹 و بشه قوتی برای ادامه دادن این مسیر که خیلی سخت و پر از استرس هست . ما زن ها خیلی روح بزرگی داریم که وقتی بچه ای رو از دست میدیم دوباره از نو خودمون رو میسازیم و دوباره تلاش میکنیم تا یه موجود کوچیک رو توی بدنمون پرورش بدیم 🥹 این قدرت بزرگ رو خدا به ما زن ها داده هیچ وقت نباید خودمون رو دست کم بگیریم ما هیلی قوی هستیم . خواستم بگم خواهرایی که مثل من بچه از دست دادین فقط ما میتونیم هم دیگه رو درک کنیم فقط ما میتونیم بفهمیم که چقدر سخته موجودی که هزار آرزو براش داشتی ، با شوق براش اسم انتخاب کردی؛ با ذوق براش لباس خریدی ؛ چقدر خدارو التماس کردیم که همه چه خوب باشه ؛ ولی دیگه نداریمش و سپردیمش دست خدا و رفت اون دنیا خیلی خیلی دردناکه این موضوع . امیدوارم هیچکس هیچکس حتی دشمنم این دردی رو که من کشیدم رو تجربه نکنه . امیدوارم بتونم توی دلم دوباره یه موجود پاک رو پرورش بدم و این دفعه همه چیز عالی باشه . خواستم این عکس گهواره از اون روز بد بمونه اینجا تا یادم نره که من چقدر قوی بودم و دوباره میخوام این راهو از نو شروع کنم💔
خواهری قشنگم اگه تجربه ای دارید زیر این پست برام بنویسید و برای من و تموم کسایی که بچشون رو از دست دادن دعای خیر کنید تا این دفعه همه چیز عالی باشه و خدا یه بچه ی سالم بهمون بده🤲❤
مامان همتا خانوم💝 مامان همتا خانوم💝 ۳ ماهگی
مهمترین کاری هم که انجام دادم و به کاهش وزنم کمک کرد قطع کامل قند بود
با اینکه دکترم بعد از اینکه بهش گفتم با قطع کامل قند مخالف بود ولی خب من انجامش دادم . حدود سه ماه به صورت کامل قند مصنوعی رو حذف کردم لب به هیچ چیز شیرینی نزدم. سخت بود ولی یه مدت که شروع کنید عادت میشه براتون الان بعد از اون مدتم یکی دو هفته است شروع کردم باز دوباره قند خوردن ولی میلم دیگه نسبت به شیرینی خیلی کم شده.
دومین مورد ورزش بود. من دقیقاً سه ماه هر روز پیاده‌روی کردم حتی شده بود در حد ۲۰ دقیقه از خونه می‌زدم بیرون و پیاده‌روی می‌کردم.
مورد بعد استرس .سعی کنید استرس نداشته باشید. هرچی بیشتر به این فکر کنی که وای باردار میشم نمی‌شم دقیقاً نتیجه عکس رو بدنت داره. سه ماه اول انقدر استرس اینو داشتم که باردار میشم یا نه اصلاً خودم می‌فهمیدم که به خاطر این حجم استرس زیاد بدنم جواب نمیده
این ماه با اینکه حالا قرصم مصرف کردم ولی سعی کردم خودمو خیلی بی‌خیال کنم نسبت به این موضوع و اصلاً بهش فکر نکردم.
خودم با کارهای مختلف سرگرمی کردم. مسافرت رفتم
اینجوری هفته ها هم برام خیلی زود می‌گذشت هم که فکرم دیگه درگیر بارداری نبود.
مامان فسقل بچه 👶🏻🍼 مامان فسقل بچه 👶🏻🍼 هفته هفدهم بارداری
کار خدا رو میبینی خواهر 🥲🙃
حدود یکسال و نیم بعد ازدواجم واژنیسموس داشتم و تا اینکه خداروشکر درمان شد ، چند ماهم باید صبر میکردم که درمان تثبیت بشه 🫠
تو این مدت بعضی وقتا بدترین روزای عمرم بود چرا؟ چون خیلی حرف شنیدم ! چرا بچه نمیاری ، تو که مذهبی هستی چرا صبر می‌کنی ، هنوز فکر نکردی بچه بیاد و... 🥲
با همه این موضوعات همه چی اوکی شد که فروردین اقدام کنیم
خیلی ذوق داشتم ... خیلی هیجان داشتم ، هی به بچه فکر کردم و قند تو دلم آب شد 🫠
ولییی....
درست چند روز قبل اقدام همسرم بیضه درد گرفت ، رفتیم دکتر میگه واریکوسل رو به شدید داره ، ممکنه عمل لازم باشه و چند ماه صبر کنیم تا اسپرم اوکی بشه
یعنی اقدام و بچه فعلا منتفیه 😓
از طرفی حرفهای بقیه خیلی برام آزادهندس ،،،
سعی میکنم خودمو آروم کنم ولی خب...

ببخشید طولانی شد 🙃 من عادت ندارم حرفامو به بقیه بگم ، حتی خانوادهامونم هیچی نمی‌دونن
فقط چون یکم رو دلم سنگینی می‌کرد گفتم اینجا بگم 🙂

#بارداری#اقدام#بچه#فرزند پروری
نازنین (🌱نهال🕊️) نازنین (🌱نهال🕊️) قصد بارداری
میگم یه موضوعی خیلی برام عجیبه و اذیتم میکنه؛ من فکر نمیکردم الان بعد این اتفاق و اون سختی ها حتی فکر کنم به بچه و باردار شدن مجدد؛ منظورم همین الان نیست یعنی انگار منتظرم هروقت دکتر بگه منم باید تصمیم بگیرم؛ اصلا نمیدونم این احساسات چرا انقدر برام پررنگه و همش بهش فکر میکنم و در عین حال فکر میکنم اشتباهه و غیرمنطقیه؛ چون میگم نکنه بخاطر اون خلاء که ایجاد شده من همش میخوام که اون و پر کنم سریع و حس واقعی نباشه ؛حس بیتابی و بی قراری؛ نمیدونم شاید خیلی ها مثل من باشن ولی اصلا نمبدونم چرا میترسم حتی از این خواسته ام؛
شاید چون تمام برنامه ریزی که داشتم نشده و شاید اطرافیانم که بچه دارن خیلی باعث میشه؛ ولی من بازم میخوتم اینسری خدا خودش برام زمانش تعیین کنه من واقعا دیگه حس عذاب وجدان دارم نسبت به خواسته هام و میترسم چیزی بخوام همش میکم نکنه باز خواسته زیادی باشه و تصمیم اشتباه
شماها بعد چند وقت مجددا به افدام دوم فکر کردید و باردار شدید؟
نمیدونم چرا نکنه نسبت به این مسئله حریص شده باشم و احساساتم درست نباشه ؛ واقعا نمیخوام ناخودآگاه این حس تو من ابجاد بشه
خور خور قصد بارداری
چشم انتظار❤️‍🩹 چشم انتظار❤️‍🩹 قصد بارداری
سه ساله دلم یه آغوش کوچیک می‌خواد…
یه «مامان» گفتن که تمام خستگی این سال‌ها رو از یادم ببره.

سه ساله هر ماه با یه دل پر از امید می‌رم دکتر، دارو می‌خورم، منتظر می‌مونم و با خودم می‌گم:
«شاید این ماه دیگه نوبت من باشه… شاید این بار خدا معجزه کنه.»

حتی لباس کوچیک نوزاد می‌بینم، دلم می‌لرزه و می‌خرمش…
با خودم می‌گم «این رو برای بچه‌م نگه می‌دارم، شاید ماه بعد مادر شده باشم…»
ولی ماه بعد میاد و من هنوز همون دخترِ چشم‌انتظارم…

هر بار که بیبی‌چک منفی میشه، فقط یه خط روی اون نیست…
انگار یه عالمه امیدی که توی دلم ساخته بودم، دوباره فرو می‌ریزه.

من از دیدن مادر شدن بقیه ناراحت نمی‌شم؛
برای هر مادری و بچه‌ش از ته دلم آرزوی سلامتی می‌کنم…
فقط گاهی با خودم می‌گم:
«خدایا… پس کی نوبت من می‌شه؟»

من دیگه چیز زیادی نمی‌خوام…
فقط یه معجزه.
یه روزی که این همه انتظار تموم بشه،
یه بچه رو بذارن توی بغلم و من با گریه بگم:

«بالاخره اومدی…
مامان خیلی منتظرت بود… خیلی.» 🤍