#پارت ۴
تجربه سزارین
دلم میخاست زودتر صبح بشه برم خونم
بیمارستانشم خیلی تمیز بود و بسیار خلوت
فقط دوتا زائو تو بخش بودن
اصن سرصدایی نبود
پرستارا هم تقریبا تند تند میومدن سر میزدن
ولی اتاق خصوصی خیلی بهتره
برا خودت آزادی
صبح شد صبحانه ساعت ۷ اینا بود خوردم خیلی کم
تند تند نسکافه و چایی خوردم که اثر بی حسی بره
کمپوت گلابی هم زیاد بخورین اولاش چون شکمتون کار کنه
بعدشم حدود ساعت ۱ مرخصم کردن که شیاف کارکن دادن تا شکمم کار کنه
راستی یادم شد پارت قبلی بنویسم همونجا که از بخش اوردن ساعت ۱۲ شده بود ساعت ۲ ملاقات بود
مامانمو و داداشام و زندداداشم و خواهرشوهرم اینا اومده بودن شوهرمم ساعت ۱۲ بود رفت چیزایی ک لازم داریم بخریم ساعت ۲ اومد خواهرش و پسرمو اورده بود
پسر بزرگم اینقد تعجب کرد بود داداششو میدید میگفت این نی نی واسه مایه😍
همه میگفتن ماشالله بچه خوشگلیه
خلاصه مرخص شدم و اومدم خونه

#بستری
#سزارین

۲ پاسخ

چقد سخته حاملگی و زایمان
بچه داری ازون سخت تر
من که دیگه نمیارم همین یکی بسه🥴😅

بسلامتی خدا گل پسرت رو برات نگه داره

سوال های مرتبط

مامان فندق پسر🩵💙 مامان فندق پسر🩵💙 ۲ ماهگی
# پارت ۳
تجربه زایمان سزارین
چقد دیر پارت ۳ رو دارم میزارم😂😂
بعدش منو بردن ریکاوری
اونجا هنوز بی حس بودم و فشار شکمی دادن که اصلا متوجه نشدم چون بی حسی کمر بودم
خوبیه بی حسیه همینه
اونجا یک ساعت یا کمتر تو ریکاوری بودم
بچمم تو پتو تو تخت بچه کنارم گذاشته بودن
بعدش از ریکاوری بردن به سمت بخش
بچمم باهام داشتن میاوردن
اوردن تو بخش
اتاق خصوصی گرفتم که دیزاین داشت خیلی قشنگ بود
فقط بزرگترین اشتباهم این بود پمپ درد نگرفته بودم
خیلی ۴ ساعت اول اذیت شدم دردم خیلی وحشتناک بود
تا شیاف عمل میکرد طول میکشید خوب همین ک اثر شیاف میرفت دردم زیاد میشد خیلب اشتباه کردم ک پمپ درد نگرفتم درد کشیدم واقعا
خلاصه تا اون چندساعت اول گذشت حسابی اذیت شدم
بعدش دیگه هر ۶ ساعت شیاف گذاشتن که قابل تحمل شد
چون بی حسی بودم تا ساعت ۵ نباید چیزی میخوردم
از ۵ نسکافه و چایی و کمپوت خوردم
شبم سوپ خوردم مرغم دادن ک نخوردم چون سنگین بود برام
کمپوت گلابی دوتا خوردم ک شکمم کار کنه
اما دیدم نه
بعدش پرستار اومد ساعت ۸شب اینا بودگفت راه برو
همون اولین راه رفتن یکم سخته
البته اگ شیاف گذاشته باشی نه زیاد
فقط شب بیمارستان موندنو دوس ندارم بچمم خیلی نغ زد یواشکی بدون اینکه پرستارا ببینن بهش شیرخشک میدادیم
جون شیر نداشتم

#سزارین
#تجربه
مامان دخترکم مامان دخترکم قصد بارداری
پارت دوم زایمانم
دخترم رو آوردن کنارم وپرستار اومد باز کمک کرد یکم شیر دادم و یک پرستاردیگه اومد آمپول اینا زد رفت بعد ۳ ساعت که بی حسیم رفت شکمم درد نمی کرد داخل شکمم یکم درد داشت شبیه درد پریودی که پرستار پمپ درد آورد گفتم زیاد درد ندارم گفت باشه وصل میکنم دردت زیاد نشه و هر سه ساعت یک بار میومدن شیاف میزاشتن و ۲ ساعت یک با آمپول بی حسی میزدن و بعد ۵ ساعت من شرو ع کردم چای و کمپوت انجیر خوردم و بعد ۸ ساعت پرستار اومد کمکم کرد برای راه رفتن اون یکم سخت بود راه رفتن و گفت خودت راه برو بعد دیگه خودم میرفتم دکترم گفته بود زیاد راه برو یکم استراحت کن دردت کم میشه این توری ام بود راه رفتن خیلی کمک کرد برای دردم و شب یکم سوپ آوردن واون شد شام من و یک پرستار دیگه اومد همه چیز توضیح داد تبم گرفت رفت برای صبحانه ام کاچی دادن و باز دکتر بچم اومد دید و پرستار اومد چون بخیه من لیزری بود اومد دید و دکترم اومد دید و یکم گفت رفتم خونه چه کار کنم من روز بعد عملم خیلی خوب شدم جوری که پرستار گفت با این که دیروز عمل کردی خیلی خوبی و پرستار اومد سرم اینا زد من بعد از ظهر مرخص شدم از بیمارستانم خیلی راضی بودم از کادر درمان که با خوصله به خرفام جواب میدادن و هی میومدن بهم سر میزدن دانشجو نبودن پرستار های کار بلد بودن بازم بخوام زایمان کنم بی شک میرم اونجا
و از دکترمم راضی بودم که یه جوری عمل کرد روز ۳م خوب بودم به بچم خودم می‌رسیدم و جای عمل ام خیلی خوب بود
مامان مهرسا💜 مامان مهرسا💜 ۱ ماهگی
سلام من بیمارستان ۱۷شهریور زایمان کردم
نوع زایمان من سزارین بود البته اینم بگم برای سومین بار سزارین میشم
از نوع بی حسی شو انتخاب کردم فقط به دلیلی که موقع فشار دادن رحم من بی حس باشم چون خیلی خیلی درد داره ساعت ۱ونیم لباسامو تحویل گرفتم پوشیدم اماده شدم برای اتاق عمل پرستار اومد سوند و انژیوکت رو وصل کرد سوند درد خفیفی داشت بعد بردن برای شنیدن صدای قلب جنین
خلاصه که ساعت ۶ونیم رفتم اتاق عمل و ساعت ۷ ربع دخترگلی به دنیا اومد اما دیگه بعدشو یادم نمیاد وقتی چشم باز کردم ساعت ۸ونیم بود پرستار هی میومد شکمم رو فشار میداد و من چیزی حس نمیکردم اما ساعتای ۹ونیم اینا بود که اومد فشار بده دردش رو حس کردم بهش گفتم مگه چند بار فشار میدین از موقعی که بیدار شدم تا الان ۱۰ بار فشار دادین دلیلی داره یا من مشکلی دارم پرستار گفت نه بخاطر خودتونه خلاصه ساعت ۱۰ونیم بود که منو میخواستن بیارن داخل بخش از ریکاوری که اومدم بیرون شوهرمو دیدم که خودشون گفته بودن منتظر باش خانومت الان میاد تا توی اتاق بخش اومد پیشم بود و بچه رو دید باهم حرف زدیم یه ربع بود و رفت کم کم دردام شروع شد بقیه شو پیام بعدی میگم
مامان رادمهـــــر💙 مامان رادمهـــــر💙 ۱ ماهگی
زایمان سزارین
پارت ۳
بعد عملم یه پرستار افتاد رو شکمم و ماساژ رحمی میداد که چون من هنوز بی حس بودم چیزی حس نکردم بردنم اتاق ریکاوری و من تمام ذهنم پیش پسرم بود هی میپرسیدم ازشون و میگفتن میارنش بعدِ حدوده یکساعت دوباره که پرسیدم گفتن پسرت رفته nicu وون تنفسش خوب نبوده و چند ساعت اونجا میمونه ..انگاری که قلبِ من از سینم جدا شده بود...پسرک من که ۹ ماه باهم بودیم حالا کنارم نبود کم کم داشت دردام شروع میشد ولی مهم نبود تمام هواسم پیش پسرم بود ...خلاصه از ۲ ساعتم رد شد که اومدن ببرنم بخش .. اونموقع بود ک دوباره ی پرستاره اومد و افتاد رو شکمم و ماساژ داد که وااااقعا ب معنای واقعی جونم اومد بالا چون بی حسیم تقریبا رفته بود خلاصه بردنم بخش که کلی از فامیلا اومدع بودن ملاقات بغض بدی گلومو چسبیده بود...همه اومده بودن و پسرک من کنارم نبود تایم ملاقات تموم شد و به همسرم گفتم برو ببین کی میارنش همسرم رفت و اومد گفت باید امشب بمونه nicu ....دنیا رو سرم خراب شد حالا دیگه دردامم شروع شده بود و من فقط دوست داشتم بزنم زیر گریه
ما اتاق خصوصی رزرو کرده بودیم که چون یهویی اورژانسی شد اتاق خصوصی نداشتن و رفتم اتاق دو تخته ...تخت کناری هم پسر بدنیا اورده بود...تو اون حالم وقتی بچشو میدیدم با تمام وجودم غصه ی نبودِ پسرمو میخوردم
دستِ خودم نبود اون لحظه فقط و فقط بچمو میخاستم
مامان آیهان مامان آیهان ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی بعد تقریباً سه ماه_پارت سوم_
رفتم بستری شدم و ماما همراه اومد خودشو معرفی کرد گفت که چون بدون درد بستری شدی و دهانه رحمت باز نیست ممکنه طی ۴۸ ساعت هم زایمان نکنی و منم از استرس و نگرانی مردم و زنده شدم
بهم آمپول فشار زدن اینم بگم که ساعت ده و نیم صبح بستری شدم و چون ضربان قلب بچه پایین بود ان اس تی بهم وصل کردن و اجازه ورزش و تحرک نمیدادن
حدود ۳ ساعت دراز کشیدم
بعد ۳ ساعت که با سرم و اینا ضربان قلب بچه درست شد گفتن میتونی ورزش کنی
بلند شدم ورزش کردم حالت سجده میرفتم آب گرم می‌گرفتم رو کمرم و رو توپ حالت دورانی ورزش میکردم ساعت ۳ اومدن معاینه کردن گفتن ۴ سانتی و خوب پیشرفت کردی ماما همراه ک می‌گفت ۴۸ ساعت هم زایمان نمیکنی تعجب کرده بود خلاصه دوباره ب حالت سجده هی ورزش میکردم و اسکات میزدم و اینا ساعت ۵ شدم ۷ سانت
اینم بگم ک تا ۵ سانت دردام خیلی خوب و قابل تحمل بود مثل درد پریودی بعدش بهم گاز اندونکس دادن و میگفتن وقتی دردت اومد نفس بکش با اون و بعد از رو صورتت بردار نفس رو بده بیرون...
مامان مهرســـام...🧡 مامان مهرســـام...🧡 ۵ ماهگی
پارت اول زایمان طبیعی
ب منم بعد چهل رور اومدم تجربه زایمانمو بگم چون خیلی سرم شلوغ بود نمیتونستم بیام گهواره تند تند مینویسم چون هر لحظه ممکنه بچم بیدار بشه
پارت یک زایمان طبیعی
من 38 هفنه و 3 روز بودم رفتم بهداشت روستامون برا اینکه
صدای قلب بچمو بذاره بهم گفت جای بچه خیلی تند شده حتما عصر برو نوار قلب بگیر از بچه من عصر رفتم بیمارستان از دو روز قبلشم خیلی کمردرد میگرفتم با دل درد کم ولی کمردرد شدید میگرفتم میگفتم تا چند ساعت دیگه بچم دنیا میاد اما همیچ خبری نبود خلاصه نوار قلب که دادم خوب بود اما انقباض نشون داد معاینه ام کرد ساعت 8 شب بود 2 سانت بودم گفت برو 4 ساعت دیگه بیا من رفتم تو شهر گشتیم با شوهرم ساعت 11 و نیم رفتم 2 سانت و نیم بودم دیگه رفتیم خونه ساعت 1 و نیم دیگه دردام خیلی شدید شده بود دیگه تحمل کردم تا 3 و نیم میخاستم بزارم صبح برم که یهو سرم درد گرفتم فشارم رفته بود بالا مجبور شدم همون نصفه شب برم وقتی رفتم تازه 3 سانت بود بستریم کردن خیلی درد کشیدم گلاب به روتون چهار پنج سانت که رسیدم از شدت درد آب زرد میاوردم بالا،، بعد هی میومدن معاینه میکردن تا شد ساعت 11 صبح گفت 6 سانتی و کیسه آبمو پاره کردن خودشون