۱۴ پاسخ

بابا هر سنی داستان خودشو داره
بنظر من هرچی سخت بگیری سختتر میشه
پس شل کن فعلا.......

بجه با بجه فرق داره ولی کلا دختر داشتن یخورده راحت تره طبق تحربه ام ازاطرافیانم دختر یکم ارومتره و محدودیت بیشتری داره ولی پسر محدودیت ندارع به سن دبیرستان ک رسید دیگه سخته خواهرم ی پسر وی دختر داره میگه دخترم اصلا اذیتی نداره ولی داد از پسرم ن درس میخونه فقط دوس داره بازی کنه توکوچه باشه و.... کلا بنظر من پسر بشدددت سخت تره هرجایی دیدم به سن بلوغ ک برسن فکر میکنن عقل کلن واصلا زیر بار نمیرن و.... ولی اگ بابجه هات دوست باشی برات راحت تره.

بنظرم بزرگ بشن بیشتر استرسشو بکشی به قولش استرس جانعه تربیتش مثلا بیرون میره هر لحظه پیشش نیستی همش نگرانی خطلا نکنه

خواهرشوهرت درست میگه انقدر دغدغه های دیگه جایگزین میشه که این چیزا خنده دار میشه

من ک بچه خودم کوچیکه ولی داداشم ۱۸ سالشه مامانم همش داره حرصشو میخوره
ب چشم‌خودم میبینم ک هرچی بزرگ بشن نگرانی صدبرابر میشه
الان مشکل فقط ی دسشویی نرفتن باخیال راحته،بعد مشکلات خیلی فراترازاین حرفاس من‌ب چشمم دارم میبینم

من قبول ندارم سخت ترین تایم بچه داری ب نظرم نوزادیه با توجه ب این ک ی پسرهشت ساله ام دارم

هر مرحله که میری جلو مرحله قبل بنظرت راحت تر میشه
من برا دومی از این دغدغه ها ندارم ذهنم عادت کرده
الان تو مرحله فرستادن پسر بزرگم به پیش دبستانیه
پیش ۱ میره
همچنان خوابه و بیدار نمیشه که بره
الان دغدغه پول جور کردن و اسباب بازی خریدن واسه جایزه هستم که چند وقته سفارش داده🙃

من دختر بزرگم ۱۵ سالشه
اره از اینکه مستقل میشن و کارای خودشون رو خودشون انجام میدن راحتی
ولی ب قول خاهر شوهرت کاش بچه میموندن
الان هزار مدل خاسته ریز و درشت داره.میخاد بره تو جامعه و وارد بازار کار بشه ی مدل.با تمام استرس و نگرانی هات باید بهاری بره تو این جامعه.و اون هیچ درکی از نگرانی های من مادر نداره .قسمت سختش همینه و اسمش رو میزاره چقدر گیر میدی
خاهر شوهرت راست میگه.

خودم ک فکر نمیکنم ب امید خدا دوه سختی داشته باشم دوتا دختر دارم بزرگه۵سالشه ماشاءالله خیلی عاقله ودوسته باهام امیدوارم همینجوری پیش بره دختراهم سن بلوغ حساسی دارن

ببین از نظر اینکه مشکلات بچه‌ها باهاشون بزرگ میشه که راست ...بله درسته که مادر خیلی راحت تر میشه دیگه تر خشک و بچه داری ندارن به اون صورت حتی شاید اون بچه کمک حالت هم بشه ولی خوب بزرگ شدن هم یه استرس نگرانی‌های خاص خودش داره به خصوص سن نوجوانی که کلا یه داستانی واسه خودش ...ولی بازم همه چی به رابطه پدر و مادر با بچه برمی‌گرده من پسر بزرگم 16سالش

وقتی پسرم چهار دست و پا میرفت میگفتم خدایا کاش راه بره راحت بشم
همه میگفتن بعدا میگی وای چهار دست و پا بود راحتتر بودم
اره یکسری مشکلات دیگه ایجاد شد با را رفتنش
ولی من هرچی بزرگتر میشه میگم اخیش بهتر که راه میری
بزرگ میشن یواش یواش مشکلاتشون عوض میشه ولی از نظر من راه رفتن بهتر از چهار دست و پا
پس هرچی بزرگ بشه نوع مشکلاتشون عوض میشه ولی دیگه بجای اینکه ۱۰۰ خودتو از نظر جسمی و روحی باید براش بزاری کمتر میشه
بیشتر روحی شاید اذیت بشی
پسر خواهرم ۲۳ سالشه دخترش ۱۸
خواهر هی میگه کاش بچه بودن
ولی منم معتقدم بزرگ شدنشون بهتره و به تربیتشون و رفاقت باهاشون برمیگرده که چقدر اذیت بشی
خودم دبیرستان بودم دوستام میگفتن بیاید بریم پاساژ گردی مامانت از کجا میفهمه چون مدرسه خیلی به خونمون دور بود
ولی همیشه میگقتم من قول دادم به مامانم پاساژ نمیرم از اعتمادش سو استفاده نمیکنم
یا سرکار میرفتم همه یواشکی سیگار میکشیدن
من میگفتم نه من نمیتونم کاری کنم که مادرم بهم بی اعتماد بشه
شاید بچه های الان با ما فرق داشته باشن
ولی باز به پدر و مادر برمیگرده

منم بچه خواهرشوهرم ۵ماه بزرگتر از دختر منه چند نفر از اطرافیانم بچه های قد و نیم قد دارن من بعد از ۱۰سال بچه دار شدم از همون اول دقیقا همه اینجوری میزدن تو ذوقم و منو استرسی میکردن ک اره الان کوچیکه بزار کولیک بگیره یا الان دلدردش خوب شده بزار چهار دست و پا بشه یا بزار راه بیوفته یا بزار غذا خور بشه یا ببین چ مسیبتی بشه وقتی ببینی بچه ب زور باید غذاش بدی یا بزار بزرگتر بشه پدرتو در میاره الان روزای خوبته 🥲ولی میدونی جالبش چیه من از همون روز اول دخترمو عاشقانه با همه سختیاش گذروندم شرایطتو برای خودم سخت نکردم همچیشو با همه سختیش گذروندم و البته دخترمم خیلی اروم و خانومه خلاصه هرکی میبینتم چیزی میپرسه میگم تا اینجاش من اصلا برام سخت نبود هیچیش تازه دلتنگ کوچیکیاشم میشم 🥹و برای بزرگتر شدنش درسته بچه ب یه سنی میرسه کنترل کردنش سخت میشه ولی بنظرم از کودکی اونو رفیق خودمون بار بیاریم تا بشه رفیق پدر مادر ن فقط فرزند من ک خودم ب شخصه هیچ ترسی ندارم برای بزرگیش ندارم مطمنم بچه های باهوشین این نسل

نه راحت تر میشیم مستقل تر میشن خودشون غذا بخورن برن‌ دسشویی بخوابن اینا برامون کافیع بعدشم خدا کریمه

یعنی مشکلت فقط دستشویی رفتنه؟🤣

سوال های مرتبط

مامان هیرمان مامان هیرمان ۱ سالگی
این عکس واسه ماه آخر بارداریم بود
داشتم فکر میکردم با اینکه بارداری خوبی داشتم و همه جوره بهم میرسیدن و حال جسمی و روحی امم خوب بود ولی دیگه حاضر نیستم بازم باردار شم و یه بچه دیگه بیارم .چون دوست ندارم تمام وقت و عمرم صرف بزرگ شدن بچه باشه .هروقت هم که بارداری خوبی داشته باشی نه بدنت بدن قبل میشه نه قیافت نه زندگیت . بچه هرچقدر بزرگ بشه مشکلاتش هم با خودش بزرگ میشه . نمیخام تمام عمرم به نگرانی برای زندگی و آینده و بزرگ شدن بچه بگذره.میخام برگردم باشگاه و حتی دارم به این فکر میکنم ی مغازه لازانیا فروشی بزنم آخه همه بهم میگن خیلی خوب لازانیا درست میکنی در کل خیلی دستپخت خوبی دارم ولی فقط نظرم رو سرو ی چیزه برای شروع
امیدوارم بشه و با هیرمان و باباش بترکونیم
بچه خیلی خوبه ها ولی بنظرم باید اول به خودت بگی آیا من آدم بچه بزرگ کردن اونم چندتا بچه هستم؟
من که آدمش نیستم و بنظرم هیرمان برای تمام عمرم کافی
با اینکه بچه خیلی خوب و صبوری داشتم حاملگی و دوران نوزادی همه چی اوکی بود ولی حس میکنم بازم منِ جدید خیلی فرق داره با منِ قبلی و نمیخام خودمو کامل فدای بقیه بکنم
مامان جیگر طلا مامان جیگر طلا ۱۶ ماهگی
گهواره رو باز میکنی
موجی از مادرای نگران رو میبینی
بچم غذا نمیخوره،بچم دارو نمیخوره، شیر نمیخوره،دزنش کمه ،قدش کمه ،بهداشت خاک برسر فلان گفت، زن همسایه فلان گفت، بچم راه نمیره، بچم حرف نمیزنه

واقعا چرا بچه های الان اینطورین ، چرا این حجم از نگرانی اومده سراغ مادرا؟
کافیه یه مادر بچشو صدا کنه و اون بچه حالا یه بار توجه نکنه
کل فکر و ذکرش میره رو این که نکنه اوتسیم باشه
اصلا این اوتیسم چیه که شده یه دیو تو ذهن مادرا

گاهی میگم خوشبحال مادرای قدیم
به خدا همه جمع میشدن تو کوچه بچه ها بازی میکردن
یه درصدم این نگرانی های امروز مارو نداشتن

یه واکسن چیه که الان مادر میشه همش غصه واکسن ۱۸ ماهگی رو میخوره

نمیدونم مشکل از چیه
فقط میگم کل زندگیمون شده استرس بچه ها هم دقیقا نمک میپاشن به این زخم

فک کنم دوای کار اینه که مثل قدیمیا فقط رها کنی و بیخیال باشی بزاری خودش بزرگ بشه انگار هرچی این طنباو سفت تر بگی فقط دست خودته که اذیت میشه



#فرزندپروری#شیرخشک#فرزندپروری#شیشه شیر#دکتربراون#خستگی#اضطراب#
مامان آقا پسر مامان آقا پسر ۱۶ ماهگی
خانما من شانسم ناراحتم
پسر من در ماه دو بار مریض میشه حالا تابستونه ولی در اطرافیان میبینم دیگه مریض نمیشن من بچم ول نمیکنم همش مریضه برا برا دختر های دوتا جاریم که یکیش که تازه از شمال اومدن پسر من دختر اون همسن بچه رو ول کزدن به امون خدا اصلا مریض نمیشن باور می‌کنند هر چند ماه یکبار مریض میشن یا اصلا اونم نمیشن یادمه آخرین بار زمستون بود مریض شده بودن من نمیگم خدای نکرده مریض بشن ولی نمیدونم چرا از شانس ت خ م س گی من بچه من همش مریض میشه یعنی من ۱۰ بار پسرم دکتر میبرم اون یکبار هم نبرده باور می‌کنند و این یکی دوتا بچه داره دخترش ۲ سال خورده اس ریزه میزه هس تو کوچه از خونه این اون میخوره مامانش رفته تازه سومی رو پنجشنبه هفته قبل زایید الانم دو روزه بستری بچش بخاطر زردی با ما میمونه با اون یکی مادر بزرگش میمونه با همسایه ها میمونه هرجا غذا خوردنی باشه میخره خلاصه گشنه نمیمونه من بچم کسی نمیتونه ی دقیقه نگه داره انقدر که گریه میکنه انقدر شلوغه پدر در میاره چرا بچه های ملت اینجورین چرا برا من اینجوری تپل بگی از همشون تپله اونا ریزه میزه جون نداره رسيدگي بگی من بیشتر از همشون به بچه میرسم ولی یه جای کار میلنگه شانس ندارم س گ بر ینه به شان س من
مامان 🫐رُهــام جون🫐 مامان 🫐رُهــام جون🫐 ۲ سالگی
در اینکه داستان این فیلم مسخره س که شکی نیس کلا کاری ندارم🤔
ولی به نظر من اصلا درست نیس که ادم ضعف های زندگیشو
اینکه مامان خوبی نداشتم بابام بد بود بابات اینطوریه عمو باهامون این کارو کرد داداشم اینجوری شد من نمیخوام مث اونا زندگی کنیم😭...به بچه هامون بگیم
نظر شخصی منه من دلم نمیخواد هیچوقت بچه م از اینکه این موضوعات باعث شکستای من شده باخبر بشه🥺
چون بچه م نمیتونه اتفاقای قبلو برامون درست کنه ،فقط میره تو فکر که این بد....اون بد...😑
یه ضعف تو وجودش اتفاق میوفته 😓
همش ازشون میترسه😥
یا همش از اون اتفاقا میترسه
مثلا بگیم بابام منو میزد.چه هم هر وقت بابامو ببینه یا همون اول میترسه یا با یه داد که اصلا هم قصد دعوا نبود یا بچه منم نبود خودشو میکشه کنار که مامانم میگفت میزدش شاید منم بزنه.😢
این لرزشایی که تو قلب بچه ها ایجاد میشه خییییلی خطرناکه😢
.
.
من اگاهی خییییلی زیادی برای تربیت بچه م ندارم ولی میتونیم عبرت بگیریم از خودمون که چه چیزهایی باعث شد خودمونم تو بچگی یه ترسایی ندونسته از سمت پدر مادرامون بهمون منتقل بشه🙁
و سالها تا الان اون ترسا اون اتفاقای بد یا اون بی اعتمادیایی که نسبت به اطرافیان داشتیم که هیچوقت هم بهمون لطمه نزد ولی فقط تو سرمون بود چون یه بزرگتر بهمون از ضعفاش گفته بود 😢
مامان جوجه مامان جوجه ۱ سالگی
بچه هااا بچه هاااا بیاین یه خاطره یادم اومد 🤣🤣🤣🤣🔞






از دوران نامزدیم ۸ ماهیی گزشته بود من اصلا به هیچ عنوان شب خونه مادرشوهرم نمیموند چون از بس گریه میکردم که پدرشوهرم میگفت سرمونو برد ببرش 😒 تاپیک قبل گفتم سنمو
خلاصه یه روز خواهر شوهر بزرگم اومده بود پسر بزرگ ۴سال تفاوت سنی باهام داره من ۱۱بودم اون ۸ سالش یادمه که شوهرم اون شب دقیقا مثل این بچه کوچولها وه باج میدن گفت اگه شب واستی میریم برات کلی خوراکی میخرم منم که قیاقم😍😍😍😍گفتم باشه خلاصه رفته بوود کلی چیپسو پوفکو لواشک خریده ازکجا بچه خواهرشوهرم دیده بود یکی داده بود به اون واای منم دیدم حیاطشون بزرگ سر دنبال اون میکردم که اینارو واسه من خریده نه تو من گریه که مال منه اون گریه که نمیدم یعنی خانواده همسرم اومده بودن فقط نگاه ما میکردن طفلی شوهرم که کلا از من نا امید شده بود میگه سختی ها کشیدم تا تو بزرگ شی🤣






بچه بچه بچه بچه یچه بچه
پوشک پوشک پوشک پشوگ

کولیو شیر خشک