پارت اخر
انگشتر دستش بود زد ابروم و گونم شکست رفتم اورژانس همون بیمارستان بستری شدم چند ساعت عکس و این ور اون ور صب مرخص شدم باز رفتم سر بچم بابام فهمید اول پشت گوشی گفت محمد و فلان میکنم اینطور میکنم اون طور میکنم اومد گفت زندگیه دیگه بابا بالا پایین داره کتک داره دعوا داره خلاصه پدر شوهر می‌گفت حقشه زن بود بچشو نگه می‌داشت تقصیر اینه بچه انیجروی شد شوهرم رو بدتر پر کرد خلاصه دیگه پسر سومم بدنیا اومد از اون موقع پیام تو گوشیش ندیدم دیگه نمی‌دونم گذاشته کنار یا همون پاک می‌کنه اخلاق یکم خوب شده ولی نه خوب خوب هی منم میگذرونم روزامو با بچه هام چند ماه پیش نزدیک زایمان خالم زنگ زد یهو گفت چند روز دیگه عقد امیره وای من مردم تا چند روز گرفته بودم و گریه میکردم بعدش گفتم ولش کن بلاخره اونم حق زندگی داره امروز اتفاقی فیلم عقدش رو تو اکسپلورم دیدم از ته دلم ب اون دختره حسودیم شد
اینم از این زندگی من خواهرا ببخشید سرتون درد اومد ببخشید ک وقتتون رو گرفتم این ی جز ریزی از زندگی من بود ک نه کامل گفتم نه همشو فقز خلاصه گفتم زودتر تموم شه
امیدوارم امیر انقد خوشبخت شه ک یادت بره چقد دوستش داشتم 🖤
بارداری بارداری زایمان فرزند پروری بارداری زایمان فرزند پروری بارداری

۱۴ پاسخ

الهی عزیزم همه شو خوندم خیلی ناراحت شدم
انشاالله خدا بچه هاتو عاقبت بخیر کنه
حتما ازین به بعد محکم تر جلوگیری کن بجه نیاری آخه چرا مراقبت نکردی که بجه نیاری زیاد وقتی شوهر خوبی نداری
سنی نداری
انشاالله خدا شوهرتو سر عقل بیاره
اگه میتونی برای خودت پس انداز. کن یه چیزی از خودت داشته باشی
بچه هاتو جوری بار بیار که مثل باباشون نشن
ما ها از حکمت خدا بی خبریم
از خدا میخوام اول به دلت آرامش بده بعد به زندگیت
خیلی سختی کشیدی ولی مطمئن باش یه روزی جبران میشه برات

شوهرت فقط شیشه میکشه ؟
ببین میتونی ی جور قانعش کنی ترک کنه
متاسفانه شیشه از خود بی خود میکنه دست خودش هم نیست عقلشو ازش میگیره

چقدر ناراحت شدم 😔😔😔
انشاءالله خداوند متعال خوش، کمکت کنه

تمامشوخوندم عزیزدلم انشاءالله که خدابهت صبربده خیلی بهش گیرنده بی محلی کن اگه تونستی خورده خورده پول جمع کن یه مولوی خیلی خوب سراغ دارم موکل هم داره اگه دوستداشتی شمارشوبرات میزارم زنگ بزن بهش یاپیام بده مولوی جمالزهی کارش خیلی خیلی خوبه مبلغی هم نمیگیره

الهی بگردم‌ برای اون‌ حال‌ وروزت‌‌ عزیزم الهی ازدنیامحوبشن‌ خونواده‌ هایی‌ که‌ همچین‌ حیوونهایی‌ روبجون‌ دخترمردم‌ میندازن.. فقط‌ بخاطراینکه زن‌بگیره‌ خوب میشه

الهی بمیرم چقد سختی کشیدی سنی ام نداری🥲خدا بزرگه ایشالله بچه هات بزرگ میشن در آینده میشن پشت و پناهت تا میتونی خوب تربیتشون کن الان مجبوری فعلا فقط تحمل کنی چون بچه هات گناه دارن ایشالله زندگیت خوب شه

عزیزم اینجور ک من خوندم ن پشتوانه داری ن سرمایه سه تا بچه هم خرجشون بالاست
ب نظرم ی کم ب شوهرت اهمیت بده باهاش خوب باش گذشته هارو ول کن بره
بشین سر خونه و زندگیت تا جایی ک میتونی پول جمع کن بزار پشتت
شرایط مالی شوهرت خوبه ؟
برای شوهرت هم دعا بگیر ک دست از این کارهاش برداره حتما بگیر تاثیر داره

عزیزم خداصبرت بده خیلی قوی هستی خوشبحال بچه هات😍
ولی یه چیزی بگم ایناهمه درصد زیادیش برمیگرده بخاطر طلاق پدر مادرت اگ پیشه هم بودن واگ محکم پشت بچشون باشن بخدا این اتفاقا پیش نمیاد شوهرتو مرد نیس یه نره فقط خیلیا مشکل دارن وقتی مشکلی یه بار دوبار حل نشد بایددد طلاق بگیری وخانواده ها نباید بگن زندگیه درست میشه پشت بچه هامون باشیم بخدا نه به ناحق بلکه به حق بخدا

عزیزم🥺ایشالا خدا خودش مشکلتو حل کنه 😢

وای سردرد گرفتم بخدا چرا موندی با همچین حیونی باز صد رحمت به حیون چرا عمرت تباه میکنی تو که هنوز سنی نداری

چه زندگی سختی،شوهر مامانت چجور آدمیه؟

رابطه شوهرت با بچه هات چجوریه؟

چه زندگی دردناکی رویا جان انشاالله که از این به بعد خدا برات بسازه هر چیزی و که میخوای

😭😭 چقدر سخت

سوال های مرتبط

مامان گل پسرام 🩵 مامان گل پسرام 🩵 ۳ ماهگی
پارت 9.
خلاصه شبش شوهرم اومد خونمون گفت برا چمونه قلب نداش می‌اندازیم رفتم سونو گرافی قلب داشت 7هفته خورده بود فکنم اومدم خونه زنگ بزن این ور اون ور دنبال قرص پیدا نکردم زعفران 2گرم دم کردم خوردم همه شو بالا پایین این ور اون ور افتادم خونریزی شدید خوشحال ک افتاد رفتم سونو گفت هماتوم داری 70درصد استراحت مطلق وگرنه بچه میوفته من گفتم برا چمه اومدم خونه مهمون اومد برام خلاصه همچنان خونریزی داشت گفتم میوفته دیگه همه میگفتن نکن گناهه آخه میگفتم چ گناهی گناه بچه داره بیاد دنیا با ی پدر شیشه ای و بی مسولیت خلاصه خون ریزیم بعد 1هفته قط شد گفتم افتاد دیگه تموم شد در کمال ناباروری رفتم سونو گفت هماتوم برطرف شده نینی هم نزدیک 9هفتشه نکیدونستم خوشحال باشم ناراحت باشم حکمت خدا میگفتم خدایا چیکار کنم دیگه کم کم کنار اومدم با قضیه شوهرم خیلی شکاکه و دل سیاه راستی یادم رفت بگم ی دفعه زن گرفته بود طلاق داده خلاصه عید امسال پسرم رو ۷ماه باردار بودم ک سیزده ببدر اومد بچه رو برد بیرون پسر 11ماهم رو میگم برد گذاشت تو حیاط برادر شوهرم با تراکتور از پشت زد رفت روش پسرم 10روز حالش بد بود تو بیمارستان روزگارم سیاه شده بود ی پرز تو آسیو بودم پرستار گیر داد بارداری برو پایین استراحت کن همین حین ک من رفتم این زنگ زده از پرستار از من پرسیده بود اونم گفته بود خانومت پایین رفته استراحت وای اومد تو ماشین صدام کرد شبش ساعت 1گوشیم رو گرفت چک کرد چیزین بود شیشه زده بود شدید احساس کردم الان میوفته سرم اومدم برم درو قفل کرد می‌گفت با کی رفتی گردش و.. شروع کرد تار تار موهام رو تو دستاش گرفتن میکند بعد داد زدم دردم گرفت با مشت انگشتر
ادامه پارت بعد
زایمان فرزند پروری بارداری زایمان فرزند پروری
مامان گل پسرام 🩵 مامان گل پسرام 🩵 ۳ ماهگی
خانوما من جاریم دختر عموم هم میشه باهم خیلی جوریم ولی اون خیلی موزی هست چند بار حرفامو ب گوش خونواده شوهرم رسونده من چیزی نگفتم یا مثلن چند بار باهام دعوا کرده بی احترامی کرده باز من رفتم باهاش آشتی کردم طاقتم نیاورد چون جفتمون غریبیم خلاصه دختر اولش بدنیا اومد نمیزاشت ب بچش بچه هام دست بزنند تا میرفتند کنارش داد میزد دست نزنید و فلان ولی بچه های منو محکم لپ هاشون رو میمکید داد میزنه سرشون چند بار زده من ب روی خودم نیاوردم ولی چند بار گفتم کخوشم نمیاد خلاصه اون روز رفته بودم اونجا اون و پسرم از دنبالم میامدن من زودتر اومدم تو حال نشستم دیدم صدای گریع بچم اومد بعد جاریم نشست تو حال گفتم چی شد تیامو گفت ول کن گ خورده ع.ضی و فلان از دروغ گفت گفتم وای فای رو غط میکنم گریه می‌کنه رفتم میبینم بچم تو خودش میپیچه میگم چی شده گفت زن عمو از شونم بیشکون گرفته منم ب جاریم گفتم گفت دروغ میگه لباسش رو بالا دادم قرمزی رو نشون دادم میگه چیه مرده مگه حالا چی شد مگه خون میاد چی انقد گذاشتی پیش من نگهش داشتم حق ندارم بزنم چون پسرم رفته بود سر کیفش بعد من گفتم بچمو از سر آب آوردم مگه هر کی برسه بزنه گفت دیگه ز بچه هات دست نمی‌زنم و فلان گفتم اینجوری نکن بارداری بچت دنیا بیاد بچه هام زدن یاد میگیرن بچتو میزنند میگه آره منو نمی‌بیند شما مادرش مثل شیرش جلوشه منم از خونشون اومدم بیرون گفتم دیگه خونتون نمیام یا مادر شوهرم میشینه ۴ روزه نرفته باز دل دلک میکنم زنگ بزنم بهش باز میگم بابا چ خ.ی هستم خواهشن ی چی بگید نرم بهش بزنگم

خیلی چیزا گفت ولی من چون جا نمیشه نگفتم
بارداری بارداری زایمان فرزند پروری بارداری زایمان
مامان نلا🐣 مامان نلا🐣 ۳ ماهگی
تجربه زایمان من (پارت اول)
روز اول ۴۰ هفتگی رفتم بیمارستان هیچ دردی نداشتم ورزش هم نکرده بودم همین که رفتم معاینه کردن دهانه رحمم پیدا نمیشد بعد که به سختی دردناکی ی پرستار نتونست یکی دیگه اومد گفت یک فینگر هستی گفت بستری شو اینا من گفتم تا دردام شروع نشه بستری نمیشم به زور منو راضی کرد بستری بشم شب توبیمارستان موندم دردام شروع نشد بخش اورژانس بود جا نداشتن یه خانوم بود دردام شروع شده بود جیغ میزد خیلی ترسیده بودم خلاصه روز بعدش گفتم نه منو مرخص کنید میرم خونم خلاصه شوهرم اومد مامانم اومد گفتم میرم خونه مرخص شدم ورزش و پیاده روی رو شروع کردم (ولی دیگه دیر بود😂) کلی پیاده روی ۲ روز بکوب تو باغ پیاده روی کردم دیدم دردی نداشتم شب یکی اومد پیشم گفت بچه خفه میشه فلان میشه ترسیدم روز بعد باز رفتم بیمارستان بستری شدم بازم تا ۲ روز معاینه های دردناک داشتم خیلی بد بودم یادم میاد که چجورب معاینه میکردن از زندگی متنفر میشدم با هربار معاینه یه قرص میذاشتن دردام شروع نشد
مامان ناناز من 😍 مامان ناناز من 😍 ۳ ماهگی
مربوط به تاپیک قبل
من ی دختر پنج سال دارم. بعدش از نامادریم چندتا خواهر دارم یکی ۱۶ سالشه. خونه بابام بودم. بهم گفت چطور این دخترت نمیدی بغل ما یا بغلم هست حواست بهش هست. اون موقع اینقدر حساس نبودی اون دخترت میدادی بغلم. منم میبردم اتاق خواب. لامپ خاموش میکردم ومحکم هی فوت میکردم طرف صورتش دچشاش یجوری میشد گریه میکرد گفت باهات لج بودم. میخواستم چشماش چپ بشه ولی سالمه. میگفت اینقدر میترسید. ی لحظه هنگ کردم. گفتم من چیکارت کرده بودم که لج بودی. گفت دیگه...منظورش این بود نامادریم اخه خوب نیس باهام ی لحظه از خودم بدم اومد یاد اون موقع ها افتادم که بچم میدادم به این ومثل کوزت براشون کار میکردم. انگاری که نامادریم بهم مدال میداد حتی تشک هاشون پهن میکردم بعد میومدم. چقدرم بچم ترسونده چقدر نیشگون گرفته بچم چقدر فشارش داده چون خوب بهم ثابت کرد چیکار کرده با بچم فکر میکنم دیونه میشم. الانم این دخترم که بغل میکنن اصلأ گردنش نمیگیرن مراعات نمیکنن





بارداری و زایمان فرزند پروری زایمان بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری فرزند پروری
مامان فسقلیم مامان فسقلیم ۱۱ ماهگی
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۱۱ ماهگی
پارت دوم 😅
دیگه یکم نشستم اونجا با مامانم و شوهرم حرف زدم گفتم من اینطور ک معلومه من نمیزام بریم خونه ، گفتن کجا بریم دیگه نمیشه
نمیزارن بریم بیرون ، هی میگفتم یا بگید من و بفرستن سزارین یا من دیگه اینجا نمیمونم .
بعد مسئول بخش اومد گفت اینجا چیکار میکنی بیا برو تو اتاقت ، گفتم نمیام
گفت بیا برو الان یهو دردت بگیره ما چیکار کنیم تو الان باید رو تخت باشی ن ک اینجا ، الا و بلا گفتم نمیام تو 🤣🤣🤣
همه جمع شده بودن اونجا ، بعد یکی از همون پرستارا اومد گفتش بیا برو تو قول میدم اگه فردا دردت نگرفت بفرستمت سزارین گفتم ن دروغ میگید من از دیروز صبحه اینجام هیچکدومتون توجه نمی‌کنید ب حرفم .
خلاصه باهام حرف زد من و راضی کرد و برگشتم داخل ، و من و بردن تو ی اتاق دیگه اون شب هم گذشت و فرداش (ینی ۳۰ آبان )
دوباره صبح اومدن سرم و وصل کردن ، ب همون ک قول داده بود ک تکلیفمو روشن کنه گفتم اینم از امروز دوباره ک سرم وصل کردن من دیگه سرم نمیخوام خسته شدم ، توروخدا شما ی کاری کنید برام ، داشت شیفت و تحویل میداد ک بره .
گفت من ب مسئول این شیفت جدید می‌سپارم ک هوات و داشته باشه ، گفت اگه تا شب دردت نگرفت کیسه آب تو میزنن ک پیشرفت کنی .
منم ب شدت خوشحال شدم ک این حرف و شنیدم😂😂😂
دیگه غروب بود اومدن معاینه کردن گفتن تقریبا ۴ سانتی ، تخت بغلیم بچه سومش بود ، اون ۵ ساعت بود ک غروب کیسه آبشو زدن و بردنش اتاق زایمان بنده خدا باز نشد ، بچه داشت خفه میشد بردنش اتاق عمل دیگه .
ب منم گفته بودن شب تا ساعت ۹ کیسه آب منم میزنن ، دیگه ساعت ۹ شد دوباره اومدن معاینه کردن گفتن هنوز ۴ سانتی نمیشه کیسه اب تو بزنیم ،ی موقع توام مثل اون خانومه پیشرفت نکنی ب بچت ضرر داره صبر کن تا فردا ببینیم چی میشه