پارت 9.
خلاصه شبش شوهرم اومد خونمون گفت برا چمونه قلب نداش می‌اندازیم رفتم سونو گرافی قلب داشت 7هفته خورده بود فکنم اومدم خونه زنگ بزن این ور اون ور دنبال قرص پیدا نکردم زعفران 2گرم دم کردم خوردم همه شو بالا پایین این ور اون ور افتادم خونریزی شدید خوشحال ک افتاد رفتم سونو گفت هماتوم داری 70درصد استراحت مطلق وگرنه بچه میوفته من گفتم برا چمه اومدم خونه مهمون اومد برام خلاصه همچنان خونریزی داشت گفتم میوفته دیگه همه میگفتن نکن گناهه آخه میگفتم چ گناهی گناه بچه داره بیاد دنیا با ی پدر شیشه ای و بی مسولیت خلاصه خون ریزیم بعد 1هفته قط شد گفتم افتاد دیگه تموم شد در کمال ناباروری رفتم سونو گفت هماتوم برطرف شده نینی هم نزدیک 9هفتشه نکیدونستم خوشحال باشم ناراحت باشم حکمت خدا میگفتم خدایا چیکار کنم دیگه کم کم کنار اومدم با قضیه شوهرم خیلی شکاکه و دل سیاه راستی یادم رفت بگم ی دفعه زن گرفته بود طلاق داده خلاصه عید امسال پسرم رو ۷ماه باردار بودم ک سیزده ببدر اومد بچه رو برد بیرون پسر 11ماهم رو میگم برد گذاشت تو حیاط برادر شوهرم با تراکتور از پشت زد رفت روش پسرم 10روز حالش بد بود تو بیمارستان روزگارم سیاه شده بود ی پرز تو آسیو بودم پرستار گیر داد بارداری برو پایین استراحت کن همین حین ک من رفتم این زنگ زده از پرستار از من پرسیده بود اونم گفته بود خانومت پایین رفته استراحت وای اومد تو ماشین صدام کرد شبش ساعت 1گوشیم رو گرفت چک کرد چیزین بود شیشه زده بود شدید احساس کردم الان میوفته سرم اومدم برم درو قفل کرد می‌گفت با کی رفتی گردش و.. شروع کرد تار تار موهام رو تو دستاش گرفتن میکند بعد داد زدم دردم گرفت با مشت انگشتر
ادامه پارت بعد
زایمان فرزند پروری بارداری زایمان فرزند پروری

تصویر
۱۳ پاسخ

فقط میتونم بگم آه

تو روخدا دیگه مواظب باش بچه نیاری..تا بتونی ازدست این حیوون خودت ونجات بدی

اگ شرایط شو داری جدا شو

الهی بمیرم☹️
عزیزم نمیتونی طلاق بگیری بری با مامانت زندگی کنی...؟ یا مادرت ازدواج کرده؟

بابا پارت 4نیست پا 6نیست پارت 7نیست پارت 1نیست کلن قاطی شده بپاک‌ باز بنویس

این چه جانوریه باهاش زندگی میکنی، طلاق واسه همین روزاست

وای 🤦‍♀️😭 برات از خدا آرامش رو میخوام عزیزم

شما اصلن نباید بچه میوردین خدا ازش نگذره ایشالا 🥺🥺

طلاق بگیر خواهر جون خودتو و بچه هاتو نجات بده دادگاه صلاحیت بچه هارو میده بهت چون شوهرت معتاده

پارت ۱ ۴ ۶ ۷ نبود🫠 حس میکنم دارم یه خط درمیون سریال میبینم😭😑

خدا لعنتش کنه الهی بمیره شما راحت بشین

طلاق بگیر راحت کن خودتو جونتو وردار فرار کن🫤

من همه بپارت خوندم بنظر برم طلاق بگیر دادگاه هم بگو معتاد وقتی میخوره چیزی حالیش نمیشه شک نکن صلاحیت بچه هارو بهت میدن من یدقیق۶ این زندگی ک گفتی تحمل نمیکردم ب میخاست هر غلتی میکنه ب کنه برا مهم نیست بزار سر روی تنش نباش

سوال های مرتبط

مامان گل پسرام 🩵 مامان گل پسرام 🩵 ۳ ماهگی
پارت اخر
انگشتر دستش بود زد ابروم و گونم شکست رفتم اورژانس همون بیمارستان بستری شدم چند ساعت عکس و این ور اون ور صب مرخص شدم باز رفتم سر بچم بابام فهمید اول پشت گوشی گفت محمد و فلان میکنم اینطور میکنم اون طور میکنم اومد گفت زندگیه دیگه بابا بالا پایین داره کتک داره دعوا داره خلاصه پدر شوهر می‌گفت حقشه زن بود بچشو نگه می‌داشت تقصیر اینه بچه انیجروی شد شوهرم رو بدتر پر کرد خلاصه دیگه پسر سومم بدنیا اومد از اون موقع پیام تو گوشیش ندیدم دیگه نمی‌دونم گذاشته کنار یا همون پاک می‌کنه اخلاق یکم خوب شده ولی نه خوب خوب هی منم میگذرونم روزامو با بچه هام چند ماه پیش نزدیک زایمان خالم زنگ زد یهو گفت چند روز دیگه عقد امیره وای من مردم تا چند روز گرفته بودم و گریه میکردم بعدش گفتم ولش کن بلاخره اونم حق زندگی داره امروز اتفاقی فیلم عقدش رو تو اکسپلورم دیدم از ته دلم ب اون دختره حسودیم شد
اینم از این زندگی من خواهرا ببخشید سرتون درد اومد ببخشید ک وقتتون رو گرفتم این ی جز ریزی از زندگی من بود ک نه کامل گفتم نه همشو فقز خلاصه گفتم زودتر تموم شه
امیدوارم امیر انقد خوشبخت شه ک یادت بره چقد دوستش داشتم 🖤
بارداری بارداری زایمان فرزند پروری بارداری زایمان فرزند پروری بارداری
مامان فندوق مامان فندوق ۱۱ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم
مامان فندوق مامان فندوق ۱۱ ماهگی
پارت اول
منم بلاخره بعد دو ماه نیم میخام تجربه زایمانم. رو بنویسم
دقیق 39هفته و چهار روز بودم عصرش با شوهرم رفتیم پیاده. روی حدود. س ساعت راه رفتم اومدم خونه دوش گرفتم اسکات رفتم چایی خوردم با خرما رفتیم بیمارستان ک معاینه بشم معاینه کرد گفت یک سانتی برو ورزش کن رفتم یکم تو محوطه بیمارستان قدم زدم اومدم خونه پیاده روی کردم دوباره دوش گرفتم حدود صدتا اسکات زدم دردم ببشتر شد خیلی ساعت س شب شد رفتیم بیمارستان گفت دو سانتی برو راه برو تا ساعتای پنج و شش زایمان میکنی رفتم ساعت هفت رفتم بیمارستان معاینه کرد هنوز ذو سانت بود گفت برو ساعت یازده ظهر بیاد اومدم خونه دردم شدید بود خیلی جوری ک هرکی میدید میگفت زایمان میکنی الان رفتیم بیمارستان دیگ گف باید چهارسانت بشی بستری میکنم عمه هام بودن گفتن همونجا پیاده روی کنی قبول نکردم اومدم خونه راه رفتم بهم دمنوش دادن ک کاش نمبخوردم دیگ دردهام شدید بود خیلی جوری هر ی دقیقه دردم میگرفت بهش میگیم چهار درد همون بود ک خاستیم بریم پیش طبیب شکمم رو چرب کنه تا دم در خونش رفتم

بقیه پارت بعدی
مامان نلا🐣 مامان نلا🐣 ۳ ماهگی
تجربه زایمان من (پارت اول)
روز اول ۴۰ هفتگی رفتم بیمارستان هیچ دردی نداشتم ورزش هم نکرده بودم همین که رفتم معاینه کردن دهانه رحمم پیدا نمیشد بعد که به سختی دردناکی ی پرستار نتونست یکی دیگه اومد گفت یک فینگر هستی گفت بستری شو اینا من گفتم تا دردام شروع نشه بستری نمیشم به زور منو راضی کرد بستری بشم شب توبیمارستان موندم دردام شروع نشد بخش اورژانس بود جا نداشتن یه خانوم بود دردام شروع شده بود جیغ میزد خیلی ترسیده بودم خلاصه روز بعدش گفتم نه منو مرخص کنید میرم خونم خلاصه شوهرم اومد مامانم اومد گفتم میرم خونه مرخص شدم ورزش و پیاده روی رو شروع کردم (ولی دیگه دیر بود😂) کلی پیاده روی ۲ روز بکوب تو باغ پیاده روی کردم دیدم دردی نداشتم شب یکی اومد پیشم گفت بچه خفه میشه فلان میشه ترسیدم روز بعد باز رفتم بیمارستان بستری شدم بازم تا ۲ روز معاینه های دردناک داشتم خیلی بد بودم یادم میاد که چجورب معاینه میکردن از زندگی متنفر میشدم با هربار معاینه یه قرص میذاشتن دردام شروع نشد
مامان دلارز مامان دلارز ۱ سالگی
عصر مامان شوهرم ز زد که بچه رو بیارین دلم تنگ شده
منم گفتم ببره برم یه دوشی بگیرم
خلاصه برد و من یه چرت زدم و رفتم حموم و کارامو کردم رفتم دنبالش میبینم بردانشتن بردنش خونه عمش
بعد رفتم اونجا گفتم من نمیدونستم اومدین اینجا رفتم در خونتون
بعد گفت به شورهرم کفتن که اومدن
بعد رفتم بچه رو عمس داشت میخوابوند بقلش کردم پوشکش یک کیلو شده بود از جیش
گرفتم بردم عوضش کردم مادر شوهرم کفت یکبار عوضش کردیم منم خیلی عصبی شدم بچمم بدخواب شد زد زیر گریه
بعد رفتم تو اتاق بخوابونمش این کریه میکرد اومد مادرشوهرم اونجا انگار من نمیتونم نکهش دارم ایندنمیخابه خیلی خوابیده گفتم پس چرا شما داشتین میخابوندینش
میگف نمیدونم همینجوری عمش بقلش کرد اورد بچمم هی بد قلقی میکرد چاییمو نخورده پاشدم اومدم خیلی هصبی شده بودم این بچم منو دیده بود زده بود زیر گریه اپنام هی میگفتن این از عصر اصلا گریه نکرده
الان خیلی عصبی و‌ناراحتم
از یطرف میگم نکنه رفتارم زشت بود
فشارمم افتاده بود خیلی عصبی شده بودم از کاراشون
مامان لیمو مامان لیمو ۳ ماهگی
داستان زندگی من پارت 15
بابام نمیذاشت مامانم بیمارستان پیش من بمونه من زایمان کرده بودم دل ب دلدارش رسیده بود بچم شیر نمی‌خورد انقد تو بی آبی ترشحات خورده بود نمیتونست شیر بخوره منم شیر نداشتم آغوز بود اونم خیلی کم بود رفتم بالا که شب تحت نظر باشم اومدن بچمو گرفتن گفتن تنفسش پایینه بردنش گفتم یه ساعت دیگ میاریم یه ساعت شد فردا هنوز نیوردنش خیلی ناراحت بودم بچم نبود کنارم عزیزمو برده بودن کسیم نمیذاشتن پیشش بمونه میومدم شیر بهش میدادم میرفتم بعد زایمانم هروزم شده بود تا صبح گریه کردن بخیه هام اذیتم میکرد بچم بیمارستان بود بروز دختر خواهر شوهرم شوهرم اومدن دنبالم که بریم بیمارستان من تازه از حموم اومده بودم داشتم با سشوار بخیه هام خشک میکردم مامانم گفت بزار موهاتم خشک کنم گفتم نه شوهرم بیرونه اومدم شوهرم گفت چرا دیر اومدی پیش دختر خواهر شوهرم منو یه عالمه زد از ماشین انداخت بیرون گفت تیمارستانی نمیزارم شیر نجستو ب بچم بدی تو برای بچم کافی نیستی تو مادر خوبی نیستی منم شروع کردم موهام کشیدن بلند بلند گریه میکردم داد میزدم که اومد برد منو بیمارستان دختر خواهر شوهرم ترسیده بود دیگ بخاطر اون کارم نداشت رفتم با صورت قرمز از لبم خون میومد رفتم. شیر دادم کلی گریه کردم بچمم شیرم نخورد اومدم بیرون که برگردیم هیچی نگفت دختر خواهر شوهرم گذاشتیم دوباره شروع کرد دعوا و کتک که می‌زارم تو حسرت بچه بمونی منم فقد میگفتم خدایا بچمو می‌خوام از ماشین خودم انداختم پایین تازه زایمان کرده بودم بدنم نیاز به مراقبت داشت کل بدنم زخم زیلی شده بود هعی اون روزم تموم شد اما من مردم