۱۲ پاسخ

اوف برای منم بد بود پروسه زایمانم خوب بود سزارینی بودم ولی دخترم بخاطر تنفسش رفت دستگاه چ حال بدی داشتم با درد و خون ریزی شدیدی ک داشتم خودمو تا عصرش سرپا کردم با درد راه میرفتم ک فقط برم ان ای سیو دخترمو ببینم خودم مرخص شدم دخترم دو روز بیمارستان بود شرایط جنگی اطراف بیمارستان میزدن همش خودم خونه گریه میکردم بچم تو دستگاه شبا میرفتم میدیدمش با شکممم پاره و درد شدید تو راه بیمارستان در رفت و امد بودم بعدشم که زردی داشت تو خونه دستگاه گرفتیم خیلی روزای بدی بود خداروشکر ک گذشت واقعا

منم واقعا جز اون لحظه ای ک بعد از ۵۵ روز دخترمو اوردم خونه همش برام عذاب اور بود😭😭بعضی وقتا با خودم فک میکنم چجوری اونروزا زنده موندم و همیشه به یادش ک میوفتم گریم میگیره😭

حق داری منم خیلی طول کشیدتا تونستم باهاش کناربیام نزدیک دوسال هرشب گریه میکردم زایمان اولم خیلی اذیتم کردن
بین دوتازایمانام ۶سال فاصلس نمیتونستم بپذیرم ک دوباره حامله شم ولی خداروشکراین باراذیت نشدم اصلا

منم همینم 🫠🥲

منم چنروزتوبیمارستان سی سی یوبستری بودم تا۴روزکلابچموندیدم اصلا الانکه یادش میوفتم میگم چجوریدتحمل کردم خدااونروزاروبراکسی نخواد
ولی خوشحالم بودحداقل خودم بستری بودامپول سرم میزدن سوراخ میکردن دستوبالموبچم حالش خوب بود

من از شما بدتر بودم درد وحشتناک داشتم و شوهرمم پیشم نبود 🫠
ول کن حوصله داری
ب چیزای قشنگ فکر کن
نگاه بچت کن لبخند بزن بگو خدایا شکرت که دارمش
گذشته ها گذشته

منم هنوزم گاهی شبا یادم میوفته زایمان طبیعی کردم

منم جنگ بود یادم میاد گریه میکنم

عزیزم حتما زایمان سختی داشتی حق داری که الان این حس رو داشته باشی‌.

چرا زایمانت بدبود؟

من با یاد آوری فردا اون روز که دکتر گفت دخترم زردی داره
نمیدونم چرا هررروقت‌که یادم میوفته گریم میگیره
دست دخترم که خون کشیده بودن ازش و چسب و پنبه روش بود !!!😭

چرا؟
اگه ناراحت نمیشی البته💚❤

سوال های مرتبط

مامان مهــدیار🐣💛 مامان مهــدیار🐣💛 ۲ سالگی
بیاین از خاطره خوب و بد زایمانتون بگین
منکه درسته بهترین لحظه هر زنی لحظه تولد بچشه ولی من خیلی اذیت شدم و خاطره خوبی برام نشد
سه روز من درد داشتم و نمیدونستم درد زایمانه روز سوم شدید شد رفتم بیمارستان و تقریبا شیش سانت شده بودم و انصافا خیلی خوب پیشرفت کردمو یک ساعته فول شدم ولی دکتر شیفت تشخیص داد که نمیتونم طبیعی زایمان کنم و منو بردن سزارین بماند که بیمارستان و رو سرم گذاشتم از درد سزارینم چون خونریزی زیادی کردم و چون سه روز بود درد میکشیدم رحمم کش اومده بود کلی با دارو تونستن خوبم کنم و یه واحد خون گرفتم چون خیلی خونریزی حین عمل داشتم تا دوروزم منو نگه داشتن و خب درد سزارینم از یه طرف دیگه که خودتون بهتر میدونین چقدر بده من تا ده روز از درد گریه میکردم و بعد چهارده روز از زایمانم چون پسرم عفونت ادرار گرفت ده روزم بستری شد من با اون وضعم تو بیمارستان بودم و خدا میدونه چی به من گذششت در کل روزای اول خیلی حالم بد بود بماند که دیگران درک نمیکردن و همش خونمون میومدن و من نیاز به استراحت داشتم ولی نکردم و الان عوارضش و دارم میکشم 😔
شما هم بیان تعریف کنین سرگرم شین هم تجدید خاطره شه❤️
مامان نی نی مامان نی نی ۱۰ ماهگی
شاید این حرف هایی که میگم خنده دار باشه ولی خب من بعضی وقتا خیلی بابتش ناراحت میشم
من توی یه شهر کوچیک زندگی میکنم که بیمارستان خصوصی نداره یه بیمارستان دولتی داره و یه بیمارستان نیمه خصوصی
من قصد داشتم بیام مرکز استان برای زایمان و سزارین بشم نامه سزارین گرفته بودم دکترم برای ۳۸ هفته ۵ روز بهش نامه داد ولی خب من یه هفته زودتر کیسه آبم پاره شد و رفتم بیمارستان شهر خودم که دولتی بود بیمارستان نیمه خصوصی هم باید دکتر خودم بود عمل می‌کرد که دکترم نبود چون دکترم فقط دو روز در هفته شهر خودم هست بقیه روزا مرکز استان
در آخر من مجبور شدم شهر خودم بیمارستان دولتی بعد از ۱۰ ساعت درد کشیدن طبیعی بچمو به دنیا بیارم
چون کیسه آبم پاره شد بود گفتن ۲ ساعت راه تا مرکز استان ممکنه بچه به خشکی بیفته و ضربات قلبش افت کنه اینجور چیزا
منم قبول کردم همون بیمارستان زایمان کنم و خطری بچه رو تهدید نکنه
از زایمان طبیعی اصلا خوشم نمیومد و اصلا آمادگی نداشتم بع همین دلیل ۱۰ ساعت درد کشیدم
حالا همش میگم کاش رفته بودم مرکز استان
کاش نامه رو برای ۳۸ هفته گرفته بودم اينجوری چند روز زودتر میرفتم شهری که میخواستم سزارین بشم و زمانی کیسه آبم پاره میشد اونجا بودم مجبور به زایمان طبیعی نمی‌شدم
اطرافیانم همشون سزارین شدن من حس می‌کنم به خودم ظلم کردم بعد از زایمان خیلی اذیت شدم مامانم همش میگفت بهت گفتم نامه زایمان برای ۳۸ هفته بگیر نگرفتی اينجوری اذیت شدی

شدم عین کسایی که مراسم عروسی نمیگیرن بعد عروسی میبین حسرت میخورن منم میبینم کسی سزارین کرده حسرت میخورم 😂😂😂
مامان برسام مامان برسام ۱۴ ماهگی
تجربه سزارين
پارت دوم:
همسرم تلفني با خانم دكتر صحبت كرد و شرايطم رو گفت و قرار شد برم مطب.
راهي مطب خانم دكتر شكوفه حسيني شدم و از همون لحظات اول گفتم كه فقط سزارين ميخوام وقرار شد كلاس هاي زايمان طبيعي رو انلاين شركت كنم و مدرك رو بگيرم و يه دكتر روانپزشك معتمد بيمارستان رو هم برم و نامه فوبيا رو بگيرم تا بعد از تشكيل كميسيون خبر اينكه ميتونم عمل بشم رو بدن
كه خداروشكر بعد از چند روز بيمارستان قبول كردن كه من فوبيا زايمان طبيعي دارم و با توجه به شركت تو كلاس هاباز هم توان زايمان طبيعي رو ندارم و بايد سزارين كنم…
همه اين روزها با استرس گذشت، همه روزهايي كه بايد استراحت ميكردمو ماه درد داشتم اما مجبور بودم برم نامه هارو بگيرم ،بعد از ٤ تا دكتر بلاخره موافقت شد،خيلي خوشحال بودم،
حس هاي مختلف رو با هم تجربه كردم
روزهاي اخري بود ك ني ني تو دلم بود ديگه قرار نبود تكون هاشو حس كنم قرار بود براي هميشه از وجودم جدا شه 🥲
خلاصه قرار شد ٦/٦ برم بيمارستان( مادر )براي اوردن ني ني 🤰
نامه بستري رو گرفتم …😍
،
مامان دوقلو کوچولوها مامان دوقلو کوچولوها ۱۳ ماهگی
پارت بیست و سوم

فکر کردم عادیه،حامد دوباره اومد مرخصی
همون عصر نزدیکی‌داشتیم و شب باید میرفت دوباره پادگان
اون شب درد زیادی داشتم
اول فکر کردم شاید بخاطر نزدیکیه
به لکه بینی افتادم
همش به‌خودم‌میگفتم شاید بواسیری چیزیه
زنگ زدم‌دکترم گفت شیاف بذار استراحت کن
اون شب تا صبح درد کشیدم
دردش خیلی شدید بود
دوتا‌مسکن خوردم ولی اروم نمیشدم
مشت میزدم‌تو دیوار اون شب صبح نمیشد
تا مامانم رو‌بیدار کردم نصف شب رفتیم بیمارستان
فرداش رفتم سونو
تشخیص بارداری خارج رحم منو از همه رویاهام و اینده مبهم کشید بیرون
همون روز با اضطراب و گریه نشسته بودم
نمیدونستم خارج رحم چیه ولی میدونستم بچه دیگه‌نمیمونه
توی بیمارستان که رفتم سونو
منتظر بودم تو اتاق تا دکتر بیاد
یه خانوم از همکارای پرستارا اومد و اصرار داشت خارج نوبت صدای قلب بچشو بشنوه
من تو اون حالی‌که بودم، بد کسی رو نخواستم اما با صدای قلب بچش مردمو زنده شدم
قرار شد برم بستری بشم
چون عدد بتا پایین بود و شک داشتن باید چند روز میموندم که مطمئن بشن چیزی تو رحم قرار نیست بوجود بیاد
۳-۴ روزی بیمارستان بودم
زجه میزدم و از خدا میخواستم معجزشو بهم نشون بده
تو اتاقی که‌ چندروز بستری شدم یه خانومی بود که تازه سزارین کرده‌بود
جز شوهرش که نمیذاشتن شب بمونه هیچکسیو نداشت
بچش نصف شب گریه میکردو نمیتونست بلند شه
کسی تو حال من باشه میفهمه چقدر سخته توی اون وضعیت بلند شدنو بچشو دستش دادن

بارداری،زایمان
مامان جوجه جان مامان جوجه جان ۱ سالگی
من دلم چندتا بچه میخواد و صبرمم زیاده ولی..
اما چیزی که منو اذیت میکنه اینه که واقعا دیگه از زایمان و بارداری میترسم
9ماه بارداری سختی داشتم که از ماه اول هیچ اشتهایی به هیچ غذایی نداشتم و از گرسنگی حالم به حدی بد میشد که میشنستم گریه میکردم ولی نمیتونستم غذایی بخورم..
گلاب به روتون هر روز صبح استفراغ میکردم..
ته تهشم بچه درست وزن نگرفت.. کلی منو ترسوندن و بردن سزارین و من به شدت تو بیمارستان حالم بد شد.. بیمارستان شلوغ بی نظم عرفان نیایش که تو ساعت غیرملاقات اجازه میداد هرکسی سرشو بندازه زیر بیاد تو بخش زنان! برای تخت بغلی 5تا ملاقاتی راه دادند 5ساعت تمام توی سر من داد و خنده بود تا اخر حالم بد شد و فشارم رفت روی 15 و حس سکته داشتم!
بعدم که التماسشون کردم اتاقمو عوض کنن با کلی منت عوض کردتد و با من لج افتادن
در اتاق جدید
تخت بغلیمم سز اورژانسی بود شب آوردند و دوساعت در ساعت 10 شب که اصلا ملاقات ممنوعه 10 تا ملاقاتی راه داده بودند براش و هرچی میگفتم توان ندارم اینقدر شلوغه گوش ندادند... ولی به من میگفتن باید همراهت بره پایین بعد همراه بعدیت بیاد بالا.... که همراه منو فرستادن پایین و بچم از گرسنگی گریه میکرد من توان نداشتم بردارمش خانم ملاقاتی تخت بغلی اومد برداشتش داشت میبردش اونطرف منم کلی التماسش کردم تروخدا بچمو نبرید.. تا زمانی که همراهم اومد
ادامه کامنت