سلام مامانا صبح جمعتون بخیر
دیشب داشتم برای تنهایی خودم گریه میکردم . هیچ موقع یاد نگرفتم با کسی ارتباط خوبی برقرار کنم . من تو دنیا خیلی تنهام
مامانم اخلاقای خاصی داره دوتا خواهر دارم 17 سالشونه اوناهم از من خوششون نمیاد چون تفاوت سنی مون زیاده و تو یه دنیای دیگن و منو قدیمی میدونن ‌. مامانمم هم یه جوری رفتار میکنه که اونا هیچ خیری بهم نمیرسونن مثلا میگه بچشو نگه ندارین کمر درد میشین .مامان من بچه هارو بد تربیت میکنه ،پسر بزرگ من بعضی وقتا خونشون میمونه بعد که میاد کاراش عوض میشه . مامانم تو تربیت من دخالت میکنه میگه این کارو نکن برای بابات یا اون کارو نکن . مامانتو بگو کمرتو چرب کنه که درد نکنه . خواهرامم دست به سیاه و سفید نمیزنن تو خونه.
دیشب یحثم شد با مامانم میگم چرا به کیان اینجوری میگی که کمک نکنه میگه فقط باید درس بخونه .
شوهرمم با مامانم لجه ، کلا زندگیم خوبه ولی دل خوشی ندارم
هیچکسو ندارم . با شوهرمم صحبت میکنم فکر میکنه غرغر میکنم ناراحت میشه


یکسال دکتر تغذیه ویتامین

۴ پاسخ

مهم اینه زندگی خودت قشنگ باشه و راضی باشی‌‌‌...حداقلش اینه خودت خونه داری و موقتی میری اونجا پس سعی کن بچه‌هاتو جوری بار بیاری که فقط حرف خودتو و همسرتو گوش کنن و حرف هیچکس براشون مهم نباشه اونارو خراب نکن پیش بچه‌هات ولی میتونی با تربیت درست فقط خودت راه و روش زندگی رو بهشون نشون بدی

عزیزم مو د آخرو درکت میکنم شوهرا نمیفهمن که ما نیاز به هم صحبت داریم فکر میکنن فقط غر میزنیم

چند سالشه پسرت

خب عزیزم توکه میدونی شرایط مادرتو بچتو نزار پیش مادرت
به مادرت بگو اینا دوروزدیگه عروس میشه خانواده شوهرصداشون درمیاد اون موقع بچه داری تازه یادمیگیری

سوال های مرتبط

مامان محمدهادی، مرتضی مامان محمدهادی، مرتضی روزهای ابتدایی تولد
یه درد و دل
خانوما شما رابطتون با مامانتون چطوره؟
من شهر غیر از مامانم اینا زندگی میکنم. خب وقتی میاد یه مدت خودمون میمونه. هرررربارررر میاد کلی با هم دعوا داریم، چون مامانم توی همه چیز خیلی نظرات عجیب غریب داره. خصوصا بچه‌داری. حتی وقتایی که شهر خودشونه و تلفنی حرف می‌زنیمم باز میگه
هربار میاد خونه ما کارایی میکنه که کل تربیت منو داغون می‌کنه. مثلا از اول گیر داد تو باید بچه رو زیر سینه‌ت بخوابونی. اگه اینجوری نکنی مامان نیستی. همه مامانا اینجوری می‌کنن. الان پسرم جوری شده که حتی وسط مسجد روی زمین دراز می‌کشه میگه بیا شیرم بده. بیچاره شدم از دستش.
هی دنبال بچه می‌دوعه تا بهش غذا بده. به زحمت این عادتو از سر پسرم انداختم که یه جا بشینه بهش غذا بده.
یا مثلا یهو میگه چرا نمیبرینش بهداشت قد و وزنشو بگیرین؟ این بچه ویتامین نداره بهش بدین؟ غذا دارین توی خونه بهش بدین؟
الان از صبح هی وسیله‌هایی دست بچه داده که ما کلا توی خونه بهش نمی‌دیم. ما هم مجبور می‌شدیم از بچه بگیریم. پسر من از صبح همش داره گریه می‌کنه. دیگه عصبی شده و لج کرده
دارم دیوونه میشم از دست مامانم. شوهرمم خسته شده.
مامان دلوین💖 مامان دلوین💖 ۱۷ ماهگی
خانما امشب واقعا پیامی که مینویسم و بخونید و‌بگید بهم نظراتتونو
امشب با شوهرم دعوام شد خیلی عصبی شد می خواست منو بزنه سر اینکه من چرا بهش شک‌کردم چرا اعتماد بهش ندارم 😭😭😭بهم گفت صب تا شب میرم سر کار تا تو و دلوین زندگیه خوبی داشته باشین اون وقت تو میایی بهم تهمت میزنی که با یکی دیگه ایی 😭 دارم کار میکنم با هم سه تایی زندگیه خوبی داشته باشیم یه مسافرت بتونیم بریم خیلی عصبی شد که چرا من این فکرا رو‌دارم همش میگه باز شروع کردی نکن اینکارارو😭😭
در صورتی که من حسم بهم دوروغ نمیگه گاهی قایمکی زنگ میزنه میره بیرون پیامک میده زنگ میزنه بهشم که میگم گوشیتو‌بده ببینم نمیده رمز گذاشته بهش رمزشم بهم نمیگه میگه گوشبه منو میخای چیکار
ولی چند روز پیش گف بیا این گوشیم ببین چی تویه این پیدا میکنی
گشتم ولی جیزی پیدا نکردمنمیدونم من دیوونه شدم یا واقعا داره یه کارایی میکنه و داره اینکارارو‌میکنه راحت تر به کاراش برسه😭😭😭😭
خیلی دوروغ میکه بهم هیچی از حرفاشو باور ندارم حتی دوستاشم که زنگ میزنن بهش تو خونه صحبت میکنه همش داره دروغ میگه پشت تلفن
میگم نکنه به منم به این راحتی همینجور دوروغ میکه
تروخدا بیایین بخونین متنمو کمکم کنید
مشاوره نمیاد میگه تو‌مریضی به من تهمت میزنی کاریو که نکردم و بهم تهمت میزنی
میگه میتونم به راحتی برم ازت شکایت کنم ببرمت دادگاه و این داستانا
همش داره دستشو پیش میگیره
همش میگه من اگر میخواستم اینکارارو‌کنم همون سال اول زندگی انجام میدادم یا موقعی که عقد بودیم حالا کی میاد نگام کنه اصلا خودم نمیرم سمت این جور کارا
بخونید و بهم بگید چیکار کنم

شیرخشک
شیرخشک
شیردهی
رفلاکس
بچه
بارداری
زایمان
کمکی
کودک
پوشک
پوشک
مامان نگارین زهرا💖🪷 مامان نگارین زهرا💖🪷 ۱ سالگی
غم خودم یه طرف ، فشار حرف های بقیه یه طرف
مامانم هر بار که به خاطر وزنگیری نگارین زهرا ناراحت میشم و باهاش درد و دل میکنم میگه تقصیر خودته ما بهت گفتیم الان وقت بچه دار شدنت نیست ،برو بستریش کن ، اگه می‌رفتی پیش فلان دکتر اینجوری نمیشد ، چقدر بهت گفتم بخور ولی گفتی من وویار دارم و نمیتونم ، اگه شیر خودتو می‌دادی اینجوری نمیشد و .... بقیه فامیل هم هر بار بچه ام رو میبینن انگار دارن یه عقب مونده میبینن ، یکی میگه حتما از فامیلیه ، اون یکی پشت سرم میگه اینطوری که تو ازش نگهداری می‌کنی معلومه بزرگ نمیشه
یکی دیگه میگه این بچه برات بچه نمیشه یکی دیگه بیار به اون ذوق کنی ، یکی دیگه میگه بچه تو تو رحم هم رشد نداشت اینجا میخواد رشد داشته باشه
یکی دیگه میگه چون موقع حاملگیت هیچی نخوردی اینجوری شد ، چون خودت شیر ندادی اینجوری شد یکی دیگه میگه تو همش خودتو گول میزنی میگی بچه ام متفاوته نه بچه تو مریضه اینو بپذیر
من خیلی بهم ریختم ، دیگه هیچ امید و انگیزه ای ندارم
خودمو حبس کردم تو خونه که کسی بچه ام و نبینه که بپرسه چند ماهشه و من بازم از هم بپاشم
هیچ مهمونی و مسافرتی نمی‌رم ، حتی خونه مامانمم نمی‌رم چون نگاه های ما امید مامان و بابام و نصیحت هاشون خیلی اذیتم می‌کنه
حتی یه بیرون ساده هم نمیتونم برم چون شوهرم می‌ترسه بچه مریض بشه گزمازده بشه ، انقدم به خودم وابسته است که پیش شوهرم نیم ساعت هم نمی‌مونه
تروخدااا تو رو جون بچه هاتون برام دعا کنید خیلی شرایطم سخته هر شب آرزو میکنم فردا صبح دیگه بیدار نشم