دوباره این خانومه اومد در باز کرد
میگ معاینه می‌خوام بکنم
ای خدا جان
عجر کش شدم خدایی
معاینه کرد میگم ببخشید الان ظهر بنظر شما من تا شب زایمان میکنم
دیدم مگ من چ می‌دونم خانوم
دعا کن عصر زایمان کنی
یعنی شب حتی درد داشته باشی من شیفت باشم بالا سرت نمیام خسته هستم نمیتونم
فردا صبح زایمان میکنم🚶‍♀
باز این رفت
صدا جیغ از اتاق دیگ میومد دکترا بدو بدو
دختره انگار نه سانت باز شده بود نمی‌توانست بچه ب دنیا بیاد
چنان دعوا مکردن باهاش صداشون میومد بیشعور احمق جیغ نکش زور بزن
باید زایمان کنی
من بیشتر استرس مگرفت فشارم می‌رفت بالا
ساعت شش نیم شب این زایمان کرد
از ساعت دو نیم نه سانت باز بود جیغ مکشید نمیشد ب دنیا بیاد
استرس گرفته بودم درد داشتم درد داشتم ک حد نداشت
قرآن کوچیکی داشتم همونو ب هزار زحمت باز میکرد می‌خوندم
دیگ این خانوما دوباره اومد معاینه
میگم ببخشید من ماما همراه ندارم
میشه ماما همراه از بیمارستان بگیرم
میگ حاااالا یادت افتاده
میگم بخدا ب من گفتن زایمان اولت هست کمکت میکنن
فکر نمی‌کردم اذیت بکنید
میگ واااااا یعنی چی باید درد بکشی
الکی ک نیی
بزار ببینم میتونم پیدا کنم
ای رفت دیدم با یک خانوم اومد میگ من میتونم ماما همراهت باشم اگر مشکل هزینه نداری
میگم ن اشکال ندارع
میگ اول واریز کن من میام
زنگ زدم شوهرم گفتم گفت الان واریز میکنم ب پشت گوشی شوهرم گریع مکرد منم گریه میکردم از بس اذیت بودم
پول ک واریز شد ماما میگ من میرم خونمون شیفتم تموم شده هر وقت شب چهار سانت باز شدی من میام

۹ پاسخ

حالم از این همه معاینه بهم خورد من که یه جوجه دانشجو هم بهم افتاده بود میخواستم بزنم دندوناش ت دهنش خورد کنم

من لجم گرفت کشتارگاه بوده انگاری

خدا لعنتشون کنه ،لعنت به اون بیمارستان و همه ی جاهایی که با زنی که داره زایمان میکنه اینجوری رفتار میکنن منم تجربه ی اینجوری حتی بدتر از این داشتم ده سال پیش زایمان طبیعی کردم اونم توی سی هفته هنوز کابوسش بامنه هر وقت یادش می افتم گریه میکنم بعد اینهمه سال امیدوارم یادت بره من حتی سر این زایمانم دو ماهه پیش که سزارین شدم توی بیمارستان خصوصی بازم تجربه بد داشتم چون تنها ی تنها بودم همراه نداشتم بهم سخت گذشت خاطرات زایمان هرگز از یاد آدم نمیره 😔

....

ینی خداشاهده خدا خیلی دوسم داشت ک اینجا زایمان نکردم

فامیل ماما همراهت چی بود

وای چقدر ظالمن خدا لعنتشون کنه ینی چی مادر اون همه درد داره میان چرت و پرت میگن

یعنی انقد بد رفتار میکنن

الهی بگردم چقد اذیت شدی

سوال های مرتبط

مامان 🍓قلب مادر❤️ مامان 🍓قلب مادر❤️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سزارین پارت یک🤕😛من دکتر برام ختم بارداری داد تو هفته ۳۸ و یک روز رفتم زایشگاه اونجا معاینه ام کرد و گفت لگنت خوبه معاینه ات خوبه و یک فینگری رو زایشگاه بستری شو اونجا بستریم کردن برای زایمان با امپول فشار اول ی آب مقطر وصل کردن بهم بعدش آمپول فشار وصل کرد قطره قطره ک میرفت تو بدنم درد ب وجود میومد اینقد داداش می‌گرفت ول میکرد خیلی دردناک بود درداش من از ساعت ۶ شب تا ۴ صبح فقد ۳ سانت بودم همشم جیغ میزدم کل زایشگاه از درد گزاشته بودم رو سرم ماما میومد میگفت فقد ۳ سانت نیم باز شدی معاینه میکرد میگفت معاینه ات خوبه دوباره میرفت بیرون صبح ساعت ۶ دوباره سرم فشار وصل کرد بهم اینبار سرعتش بیشتر کرد دردام بیشتر شد جوری ک میخاستم بمیرم همش ب خدا میگفتم یا منو بکش یا از این درد راحتم کن ماما اومد معاینه کرد گفت ۷ سانت شدی همینجوری پیش بره همکاری کنی تا ۴۰ دیقه دیگ زایمان میکنی من همش میگفتم ن من نمیتونم طبیعی بیارم بچم میمیره خودمم میمیرم همش داد میزد سرم ک حرفای احمقانه نزن ولی من فقد درد داش همشم التماس میکردم ک منو ببرین عمل ک
مامان سورپرایز مامان سورپرایز ۳ ماهگی
مامان جوجه کوچولو مامان جوجه کوچولو روزهای ابتدایی تولد
دیگ از اتاق عمل بیرون اومدم اتاق خصوصی گرفتیم
اومدن شکمم فشار دادن درد داشتم ب بعد درد بخیه اینا خیلی داشتم همش گریع میکردم اذیت شدم
سه روز بیمارستان بستری شدم بدترین سخت ترین زایمان دو نفر داشتن یکی من یکی خانومه ک نه سانت بود نمی‌توانست زایمان کنه
بعدش مادر شوهرم میگ من اومدم ازت سر بزنم گفتم حال عروسم چجوری خوبه گفته خوبع درداش شروع شده میخواد زایمان طبیعی آماده بشه
مگ منم خوشحال حالت خوبه
میگ هنوز با علی ک شوهرم باش میگ‌ خوشحال شدم گفتیم بریم وسایل چیزی از اتاق بیاریم حاضر باش
هنوز میگ دور زدم ک بریم
میگ جیغ کشیدن همراه خانم عطایی
بدو بیا گفتم چیشدع گفته کو شوهرش مادر شوهرم گفته رفت بیرون
گفته همین کاغذ امضا کنید زود
گفته کاغذ چی گفته بود سزارین عروست
دیگ شوهرم رسیده بود
گفته بود خانوم من طبیعی سزارین نیس
گفته بود خانومت حالش خیلی بده
فقط باید دعا کنید زنده بمونه بچه هم ضربان قلبش پایین
شوهرم همونجا حالش بد میشه
مامانم مادر شوهرم مگ آنقدر خودمون پشت در اتاق عمل زدیم گریه کردیم نذر نیاز ک حد نداره
مامان گل پسرا🥰🩵💙 مامان گل پسرا🥰🩵💙 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت دوم
جونم براتون بگه ک اسهال شده بودم و درد زیادی تقریبا میگرف
تا اینکه ساعت شیش و نیم کیسه آب من پاره شد من زنگ زدم مامانم اومد خونمون وسایل هامون برداشتیم و ساعتای هفت بود راه افتادیم سمت سبزوار نزدیک ساعتای هشت رسیدیم بیمارستان
معاینه کردن گفتن سه چهار سانتی و تا کارای بستری انجام دادن و شرح حال و اینا ساعت هشت و نیم من بردن بالا و این بگم ک پرستار پایین خیلی بد معاینه کرد با اینکه سن بالا بود
خلاصه من رفتم بلوک و تا آنژیو کت وصل کردن یک نوار قلب گرفتن و مامای بیمارستان خانم لطف آبادی اومد بالا سرم گف باید معاینه کنم ببینم چند سانتی تا زنگ بزنم ماما همراهت معاینه کرد و خیلی خوب معاینه کرد درد نداشت نسبت ب معاینه ای ک پایین انجام دادن
خانم لطف آبادی گفتن ک میرم ب ماما همراهت زنگ بزنم البته من موقعی ک میخواستن ببرنم بلوک ب خانم وثوق زنگ زدم و شرح حالم گفتم بهشون تا مامای بیمارستان ب خانم وثوق زنگ زدن خانم وثوق خیلی سریع خودش رسوند بیمارستان و تا اومد ب منم انرژی وارد شد
خانم وثوق ساعت نه کنار من بود و از لحظه ای اومد با من ب ورزش کردن شروع کرد

ادامه تاپیک بعدی💙
مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ ۲ ماهگی
پارت 2#
رفتم زایشگاه گوشیمو ازم گرفتن یکم استرس و ترس داشتم از این ک قبلا بهم گفته بودن لگنت تنگه و اینا منو بردن اتاق ایزوله روبه رو ایستگاه پرستاری ماما اومد سرم فشار بهم زدن و سوند وصل کردن بهم ک دردام شروع بشه شیفت عوض خیلی خدا خدا میکردم ک همون دکتر باشه ک دکتر خودم معرفیش کرده بود خوشبختانه همون بود ولی هیچ کس تو اتاق من نمی اومد منم استرس میگرفتم فشارم بالاتر میرفت مامانم یاد یکی از دوستای بابام افتاد ک تو دانشگاه علوم پزشکی بود زنگش زده بود ک نزاره من درد بکشم اگ ب سزارینه خلاصه اونم سفارشمو کرد بعد ماما رو صدا زدم گفتم میشه مامانم بیاد پیشم گف اره مامانم اومد هی دست میکشید رو کمرم و من اروم میشدم اومدن معاینه کردن سه سانت بودم ساعتای ده بود بهم گفتن چهار سانت ک شدی زنگ بزن ماما همراهت بیاد ساعتای ده و نیم من ده سانت شدم ماما همراهم اومد دیگ مامانمو بیرون کردن خلاصه ورزشو شروع کردیم باهم منم هی دردام بیشتر میشد هم میترسیدم دیک دوتا از ماما های دیگ هم تو اتاقم بودن یکی از ماما ها منو معاینه کرد بعد با هم دیگ یچیزو گفتن من نفهمیدم بعد دکترم اومد گف کیسه ابشو پاره کنید مثل اینکه بچه مدفوع کرده بود هیچی خلاصه منم دردام خیلی بیشتر شده بود ساعت12بود اومدن برا معاینه گفتم تورو خدا بگین من شش سانت شدم معاینه کردن همون بود دیگ دکترم گف تا تو فول میشی من ی سزارین انجام بدم میام ساعت یک بود دکترم اومد و همه اومدن تو اتاقم من هشت سانت بودم یک خورده ای بود فول شدم و ترسم بیشتر شد خیلی عرق میکردم و دستای ماما همراهم گرفته بودم و میترسیدم
مامان جوجه کوچولو مامان جوجه کوچولو روزهای ابتدایی تولد
دیگ شیفت ای خانومه عوض شد
خوشحال شدم
دیدم یکی دیگ اومد
هنوز اومد داخل یا ن
پاهام بخاطر دستگاه باز بود
دیدم دستش داخل برد بدون هماهنگی چیزی
آخ خدا ک مردم زنده شدم
بهش میگم چند سانت شدم
میگ‌ هنوز یک نیم
رفت
ولی خدایی کار ندارم خدمه هاش ب شدت مهربون بودن
میومدن آبمیوه چای نبات خرما کنار میزم حاضر میکرد یا بهم میداد میگ بخور جون داشته باشی
این دوستم پرستار
اومد بهم سر بزنه
میگم تورو خدا ازت خواهش میکنم برو ب مامانم بگو تا زایشگاه بیاد ببینمش
چون می‌دونم این آخرین دیدارمون دیگ نمیبینمش اینجا خیلی اذیت می‌کنه
ای دوستم رفته بود با خواهش تمنا مامانم آورده بود
وقتی مامانم اومد منو بوسید مامانم گریه میکرد منم گریه میکردم
میگم مامان من ک میمیرم
اصلا زنده میمونم هم خیلی اذیت میکنن اگر بچم ب دنیا اومد مواظبش باشی
ای مامانم بیرون کرد
مامان طفلی من فکر می‌کرده من رو تخت راحت دراز کشیده هستم
وقتی منو دیده ب من می‌گفت همه اینجوری ت تنها نیسی شجاع باش چیکار فلان
این از زایشگاه ک بیرون رفته گرفته خودشو زده ک ای همه دستگاه بهش وصل بود فشاری بالا ب یک اتاق در بسته تنها
حالی بد هست
مامان بردیا مامان بردیا ۱۶ ماهگی
پارت ،2دیگه هیچی معاینه کرد گفت یک سانت باز شده من درد نداشتم دیگه تا وقتی کارامو انجام داد کاغذ بازی اینا شد همون 2دیگه باز معاینه کرد گفت بریم زایشگاه باهمون یک سانت دیگه مادرم رفت تو استراحت گاه منم باماماخودم رفتم تو زایشگاه شانس خودم مامام همون شب شیفت بیمارستان بود دیگه هیچی رفتیم تو زایشگاه من رفتم تو اتاق مامامم رفت گفت تا 4 سانت باز بشه میام رفت بیرون اتاق ولی همونجا بود دیگه یه ماما دیگی اومد سرمو وصل کرد قلب بچه رو ازاون چیزا گذاشت که همجوری بزنه دیگه رفت من همجوری که دراز کشیده بودم هی درد داشتم کم دیگه تا ساعت 3ونیم بعد اومد دوباره معاینه کرد گفت شدی 3 سانت گفت رحمت خیلی خوبه نرم عالی دیگه رفت شد ساعت 4,20دقیقه اومد یه سرم زد گفت توش داروی آمپول فشار چون کیسه آب پاره باید زودتر زایمان کنی دیگه دیگه رفت من موندم با آمپول فشاردیگه کم کم هی درد می‌آمد فقط شکم سفت میشد کمرم درد میکرد تو کشام اینا فشار می‌آمد دیگه مامام اومد معاینه کرد گفت شدی 4 سانت دیگه بود نرفت دیگه منم هی دردا زیاد میشد تا ساعت 6
مامان ✨سوینم🫀🧿✨ مامان ✨سوینم🫀🧿✨ ۹ ماهگی
مامان تمنا مامان تمنا ۳ ماهگی
دیگه دیدم درد خاصی ندارم در حد همون پریودی ب همسرم گفتم ی جا نگهدار یچی بخوریم من گرسنمه یچی خوردم و راهی شدم بیمارستان هم نزدیک خونه بود دیگه قبل ۷ بیمارستان بودم معاینه شدم سه سانت ب قول خودشون سه سانت خیلی خوبی باز بود منظورشون نرم بود دهانه رحمم خلاصه درد داشتم اما با نفس های عمیق ک می‌کشیدم زود تموم میشد و آزار دهنده نبود مامایی ک داشت کارا بستریم میکرد گفت چ زائو خوبی آفرین ک نفس عمیق می‌کشی
خلاصه همون موقع زنگ زدم ماما همراه ک گفت الان میام تا بیاد دقیقا هفت بود همه چیز خیلی خیلی زود و دور از تصورم بود از همون موقع ک ماما اومد ورزش شروع شد تا هفت و نیم ک معاینه شدم و گفت پنج سانت باز شدع من دیگه کم آورده بودم خود ماما می‌گفت چرا اینقدر دردات عجیبه و خیلی خیلی زود میاد و می‌ره گفتم چقدر مونده گفت خسته شدی گفتم آره اذیتم گفت دراز بکش پاهات جمع کن تو شکمت و وقتی گفتم زور بزن تا کمکت کنم زود باز بشی همینم شد دست کرد تو ک چون باز بود من اصلا حسش نکردم سه تا زور جانانه زدم ک تو همین حین گفت هشت سانت شد پاشو بریم رو تخت زایشگاه دیگه من احساس فشار شدید داشتم نمی‌تونستم راه برم منو بردن ک تا دراز کشیدم نتونستم زور نزنم و بچه اومد بیرون
نیم ساعت هم موندم چون جفت خارج نشده بود اما دیگه ن دردی بود ن چیزی بچه اومد من راحت شدم