دیگ شیفت ای خانومه عوض شد
خوشحال شدم
دیدم یکی دیگ اومد
هنوز اومد داخل یا ن
پاهام بخاطر دستگاه باز بود
دیدم دستش داخل برد بدون هماهنگی چیزی
آخ خدا ک مردم زنده شدم
بهش میگم چند سانت شدم
میگ‌ هنوز یک نیم
رفت
ولی خدایی کار ندارم خدمه هاش ب شدت مهربون بودن
میومدن آبمیوه چای نبات خرما کنار میزم حاضر میکرد یا بهم میداد میگ بخور جون داشته باشی
این دوستم پرستار
اومد بهم سر بزنه
میگم تورو خدا ازت خواهش میکنم برو ب مامانم بگو تا زایشگاه بیاد ببینمش
چون می‌دونم این آخرین دیدارمون دیگ نمیبینمش اینجا خیلی اذیت می‌کنه
ای دوستم رفته بود با خواهش تمنا مامانم آورده بود
وقتی مامانم اومد منو بوسید مامانم گریه میکرد منم گریه میکردم
میگم مامان من ک میمیرم
اصلا زنده میمونم هم خیلی اذیت میکنن اگر بچم ب دنیا اومد مواظبش باشی
ای مامانم بیرون کرد
مامان طفلی من فکر می‌کرده من رو تخت راحت دراز کشیده هستم
وقتی منو دیده ب من می‌گفت همه اینجوری ت تنها نیسی شجاع باش چیکار فلان
این از زایشگاه ک بیرون رفته گرفته خودشو زده ک ای همه دستگاه بهش وصل بود فشاری بالا ب یک اتاق در بسته تنها
حالی بد هست

۱ پاسخ

😢😢😢😢چ سخت

سوال های مرتبط

مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ ۲ ماهگی
پارت 2#
رفتم زایشگاه گوشیمو ازم گرفتن یکم استرس و ترس داشتم از این ک قبلا بهم گفته بودن لگنت تنگه و اینا منو بردن اتاق ایزوله روبه رو ایستگاه پرستاری ماما اومد سرم فشار بهم زدن و سوند وصل کردن بهم ک دردام شروع بشه شیفت عوض خیلی خدا خدا میکردم ک همون دکتر باشه ک دکتر خودم معرفیش کرده بود خوشبختانه همون بود ولی هیچ کس تو اتاق من نمی اومد منم استرس میگرفتم فشارم بالاتر میرفت مامانم یاد یکی از دوستای بابام افتاد ک تو دانشگاه علوم پزشکی بود زنگش زده بود ک نزاره من درد بکشم اگ ب سزارینه خلاصه اونم سفارشمو کرد بعد ماما رو صدا زدم گفتم میشه مامانم بیاد پیشم گف اره مامانم اومد هی دست میکشید رو کمرم و من اروم میشدم اومدن معاینه کردن سه سانت بودم ساعتای ده بود بهم گفتن چهار سانت ک شدی زنگ بزن ماما همراهت بیاد ساعتای ده و نیم من ده سانت شدم ماما همراهم اومد دیگ مامانمو بیرون کردن خلاصه ورزشو شروع کردیم باهم منم هی دردام بیشتر میشد هم میترسیدم دیک دوتا از ماما های دیگ هم تو اتاقم بودن یکی از ماما ها منو معاینه کرد بعد با هم دیگ یچیزو گفتن من نفهمیدم بعد دکترم اومد گف کیسه ابشو پاره کنید مثل اینکه بچه مدفوع کرده بود هیچی خلاصه منم دردام خیلی بیشتر شده بود ساعت12بود اومدن برا معاینه گفتم تورو خدا بگین من شش سانت شدم معاینه کردن همون بود دیگ دکترم گف تا تو فول میشی من ی سزارین انجام بدم میام ساعت یک بود دکترم اومد و همه اومدن تو اتاقم من هشت سانت بودم یک خورده ای بود فول شدم و ترسم بیشتر شد خیلی عرق میکردم و دستای ماما همراهم گرفته بودم و میترسیدم
مامان جوجه کوچولو مامان جوجه کوچولو روزهای ابتدایی تولد
بعد چند روز وقت کردم یک پارت دیگ بزارم از زایمانم
پارت سوم: از همه جا بی خبر رفتم کارا بستری انجام دادم رفتم زایشگاه
بهم میگن برو رو تخت دراز بکش الان میایم
رفتم دراز کشیدم دیدم دوباره اومدن معاینه
میگفتم تورو خدا الان معاینه کردن معاینه نکنید درد می‌کنه
خانوما سر صدا
چیکار کنم درد می‌کنه من حوصله ندارم باید معاینه کنم وقتمو نگیر زود باش پاهاتو بده بالا
باز معاینه کردن کیسه آبم ک بد شدت میومد
اصلا رحم نداشتن اصلا
بعدش دو تا سرم ب یک دستم
دو تا سرم دیگ ب دست دیگم وصل کردن
دستگاه فشار هم زدن
ب شکمم واسه صدای قلب بچه
نوبت ب رحمم رسید یک سون بود مثل شیلینگ بود خیلی بزرگ بود با دستش گذاشت داخل رحم ب شدت درد میکرد گریه میکردم
یک سون دیگ هم واسه دستشویی وصل کردن
گفت پاهاتو روی هم بزار یکم بچرخ ک نوار قلب خوب باش
منم انجام دادم
اینا خدا لعنتشون کنه از اتاق رفتن برق خاموش کردن در بستن
تنها تنها
میگ‌ خودمون میایم سر می‌زنیم بهت
یک دفعه یک صدایی بدی داخل رحمم کرد
حالا یک عالمه دستگاه بهم وصل
فشارم ۱۷ونیم
صدا میزدم در بسته بود
فقط می‌گفت خودمون میایم
بعد چند لحظه این خانومه اومد میگم ببخشید یک چیزی داخل رحمم صدا داد
وقتی نگاه کرد همین سون مثل شیلینگ بود ترکیده بود
مامان کارِن 💙 مامان کارِن 💙 ۲ ماهگی
پارت نهم زایمان طبیعی
ساعت ۶ بود ک معاینه کرد وهنوز همون ۳ سانت بودم ویگ تصمیم خودم و گرفتم نمیخاسم وایسم میخاسم برم خونه شدت دردها بیشتر شده بود یا تحمل دردم و از دست داده یودم نمیدونم حالم خیلی بد بود . ۶ونیم ک اومد معاینه کنه دیگ اجازه ندادم و با جیغ و داد گفتم نمیخام ی مامای مهربون اومد گف من تحریکی نمیکنم فقط ببنیم چن سانتی معاینه کرد و رفت بیرون دیگ ب من نگفت چن سانتی تو نگو من اون موقع ۵ سانت بودم ولی این احمق ب من نگف بلکه امیدوار شم ساعت ۶ونیم ۷ بود . ب مامانم زنگ زدم ک ب دادم برس بیا بریم دیگ نمیخام اینجا باشم گریه میکردم پشت تلفن .. مامانم سریع با دعوا و زور اومد داخل و منو ک دید مث بچه ها زار میزدم و میخاستم منو ببره میگفتم دیگ واینمیسم بریم بزا بچم بمیره (دور از جونش) میگفتم بریم یا سزارینم میکنن یا بریم دیگ نمیتونم . ماما ک مامانم و دید گف برو بیزون تورو دیده لوس شده گفتم بخدا اگ بره منم میرم ماما گف برو اصلا اینجوزی نمیتونیم ادامه بدیم گفتم خب درار این انژیوکت رو تا برم یک لحظم نمیمونم دیگ هییییچ همکاری هم باهاتون نمیکنم میخام برم خونه . واقعا میخاستم برم دیگ هیچی برام مهم نبود ببنید چ بلایی داشت سرم میومد اون تو .
مامان شاهان مامان شاهان ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان جوجه کوچولو مامان جوجه کوچولو روزهای ابتدایی تولد
دوباره این خانومه اومد در باز کرد
میگ معاینه می‌خوام بکنم
ای خدا جان
عجر کش شدم خدایی
معاینه کرد میگم ببخشید الان ظهر بنظر شما من تا شب زایمان میکنم
دیدم مگ من چ می‌دونم خانوم
دعا کن عصر زایمان کنی
یعنی شب حتی درد داشته باشی من شیفت باشم بالا سرت نمیام خسته هستم نمیتونم
فردا صبح زایمان میکنم🚶‍♀
باز این رفت
صدا جیغ از اتاق دیگ میومد دکترا بدو بدو
دختره انگار نه سانت باز شده بود نمی‌توانست بچه ب دنیا بیاد
چنان دعوا مکردن باهاش صداشون میومد بیشعور احمق جیغ نکش زور بزن
باید زایمان کنی
من بیشتر استرس مگرفت فشارم می‌رفت بالا
ساعت شش نیم شب این زایمان کرد
از ساعت دو نیم نه سانت باز بود جیغ مکشید نمیشد ب دنیا بیاد
استرس گرفته بودم درد داشتم درد داشتم ک حد نداشت
قرآن کوچیکی داشتم همونو ب هزار زحمت باز میکرد می‌خوندم
دیگ این خانوما دوباره اومد معاینه
میگم ببخشید من ماما همراه ندارم
میشه ماما همراه از بیمارستان بگیرم
میگ حاااالا یادت افتاده
میگم بخدا ب من گفتن زایمان اولت هست کمکت میکنن
فکر نمی‌کردم اذیت بکنید
میگ واااااا یعنی چی باید درد بکشی
الکی ک نیی
بزار ببینم میتونم پیدا کنم
ای رفت دیدم با یک خانوم اومد میگ من میتونم ماما همراهت باشم اگر مشکل هزینه نداری
میگم ن اشکال ندارع
میگ اول واریز کن من میام
زنگ زدم شوهرم گفتم گفت الان واریز میکنم ب پشت گوشی شوهرم گریع مکرد منم گریه میکردم از بس اذیت بودم
پول ک واریز شد ماما میگ من میرم خونمون شیفتم تموم شده هر وقت شب چهار سانت باز شدی من میام
مامان جوجه کوچولو مامان جوجه کوچولو روزهای ابتدایی تولد
برقا خاموش دردا زیاد
حالمو ب شدت بد
فشارم بالا
ساعت حدودا فکر کنم هفت بیست اینا بود دیدم در اتاق باز شد
خدایی من نمی‌دونستم دکتر
دیدم اومد بالا سرم
زدم زیر گریه گفتم تور خدا معاینه نکنن
بخدا معاینه کردن دو سانتم
اذیت نکنن
هنوز ماما همراهم اومد میگ اگر سزارین شدی من هزینه میدم اشکال ندارع دیدم دکتر جیغ کشید
اتاق عمل حاضر کنید
اتاق عمل حاضر کنید
دیدم یک عالمه پرستار ریختن تو اتاق چیشدع
فشار مادر ۱۹ونیم
ضربان قلب بچه پایین
آنقدر پرستار ب دور مو
حالا آب داخل رحمم زیاد
از این امپولا هست
داخل رحمم می‌کردن آب می‌کشیدن هشتاد تا باید میکشید آخ ک درد کشیدم
تند تند دو نفره انجام میدادن پرستارا بدو بدو
یکی کفش پام میکرد یکی کلاه میزاشت
چند تا سرم میکشیدن
اصلا دیگ نفهمیدم بخدا با ویلچر رفتم اتاق عمل یا با تخت
وقتی رسیدم اتاق عمل
آمپول ب دست وسایل آماده فورا آمپول کمر زدن درد داشت دگ به ثانیه نشد بی حس شدم دراز کشیدم
پرده کشیدن ب جلومو قشنگ حس مکردم دستشون تو شکمم هست ولی مثلا اذیت اینا نبودم بالا میوردم بخدا دکتر دستمال میورد دور دهنم پاک میکرد می‌گفت مامان کوچولو اشکال ندارع
دختر قشنگم الان بچت ب دنیا میاد اینا طبیعی ناراحت نشی ک دکتر بود ولی پرستار مو دق کرد
دکتر دیگ میگ بچه ب پا بوده چجوری میخواسته زایمان طبیعی بکنه چقدر احمق هستید
هزار فحش
سر بچه ب زیر قفسه سینم زیر چربی
مو درد طبیعی کشیدم
دکتر و یک پرستار اومد رو دست قفسه سینم ب سمت پایین فشار میدادن ک سر بچه بیاد پایین
ای درد قفسه سینه حس مکردم
بعد چند لحظه صدا بچه فهمیدم
بچه دیدم بوس کردم دگ هیچ هیچ نفهمیدم
فقط گفتم بچم ساعت چند ب دنیا اومد میگ ۱۹:۴۰
دگ نفهمیدم
مامان کیان(قندم)💙🤭 مامان کیان(قندم)💙🤭 ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳

خلاصهه از اولشم مامانم رو گذاشتن بمونه پیشم باهام ورزش میکرد و خرما میزاشت دهنم و ابمیوه میداد بهم همه چی داشت عالی پیش میرفت تا اینک شدم ۱۰ سانت و سرش کامل اومد ت لگن ماما ب مامانم گف بیا ببین موهاش معلومه دیگ مامانم رفت بیرون و ب من میگفتن درد داشتی زور بده دردا میومد و من زور میدادم اما چون صبحانه نخورده بودم اصلا جووون نداشتم و نمیتونستم راستی تکنیک تنفس خیلیییی خوبه دردارو کم میکنه واقعا خلاصه من زور دادم ک گفتن سرش داره میاد همه چی خوب بود ک یهوو گفتن بچه گیر کرده برش و اینا اصلا و اصلا درد نداشت اینجا زایمانم سخت شد با فشار زیاد بچه رو کشیدن بیرون و من حس رهایی پیدا کردم ت حال خودم بودم و دیدم بچه گریه نمیکنه پرستارا بردنش اونور و ماساژ و اینا ک گریه کرد وای از بخیه زدن نگممم براتون ‌ک بدتر از زایمان بود البته من ۳۰ بخیه خوردم بخاطر پارگی زیاد ://
بخاطر زردی و سختی دنیا اومدن بچمم ۴ روز پسرمو بستری کردن
مامان سپهر مامان سپهر ۷ ماهگی
مامان فندقم مامان فندقم ۱ ماهگی
دیگ مامانم اومد بیمارستان و شوهرم رفت خونه تا ساک خودمو بچه و بیاره هیچ وقت هیچ وقت پرسنلی ک شیف شب بودن و نمی‌بخشم من تا صبح از درد داشتم هیچ کدوم بالا سرم نیومدن
😂من تا دقیقه آخر هنوز بالا آوردن و داشتم از پرستارا ی پلاستیک میخاستم ک داخلش بیارم بالا بم نمیدادن نمیزاشتن کسی ام بیاد داخل ک برام بیاره منم ب اجبار سطل زباله ک اونجا بود و برداشتم و میاوردم بالا همونجا حتی اجازه دست‌شویی رفتن و هم بم نمیدادن میگفتم بابا نمیخام زور بزنم ک بزارین برم دستشویی از هر ده باری ک میگفتم برم شاید ی بارشو بم اجازه میدادن تب و لرز گرفته بودم از شکم ب بالا تب داشتم و از شکم ب پایین لرز گرفته بودم و میلرزیدم خیلی زیاد درد داشتم بعد مامانمو صدا میزدم میگفتم مامان بیا پیشم نمیزاشتن بیاد ولی خب بزور اومده بود داخل وقتی دیدم فقط نگام کرد جیغ زد بیا برو امضا کن ببرنت سزارین داری میمیری و گریه میکرد و همینا و میگفت منم میگفتم ن من طبیعی میارمش اینهمه تا الان درد کشیدم ک آخر برم سزارین ن ممکن نیست بزور انداختنش بیرون و من جیغ میزدم مامان ولم نکن نرو بیا پیشم 😔خیلی حس بدی بود احساس میکردم هیچ کس و ندارم
پرستارا اصلا اهمیت نمیدادن و این بیشتر اذیتم میکرد وگرنه با درد کنار میومدم همش میومدن معاینه میشدم و میگفتن چهار سانتی
فقط سر بچه تو لگن نیست ....میخاستن ک شیفت خودشون زایمان نکنم و زحمت نکشن دیگ شده بود 7و 30صب و من هنوز زایمان نکرده بودم تا مامانم عموزادش ک دکتر همونجا بود و دید بش گفت بیاد ب من سر بزنه اومد معاینم کرد گفت دختر تو چرا دراز کشیدی بلندشو بلندشو بشین و زور بزن تو فولی