برقا خاموش دردا زیاد
حالمو ب شدت بد
فشارم بالا
ساعت حدودا فکر کنم هفت بیست اینا بود دیدم در اتاق باز شد
خدایی من نمی‌دونستم دکتر
دیدم اومد بالا سرم
زدم زیر گریه گفتم تور خدا معاینه نکنن
بخدا معاینه کردن دو سانتم
اذیت نکنن
هنوز ماما همراهم اومد میگ اگر سزارین شدی من هزینه میدم اشکال ندارع دیدم دکتر جیغ کشید
اتاق عمل حاضر کنید
اتاق عمل حاضر کنید
دیدم یک عالمه پرستار ریختن تو اتاق چیشدع
فشار مادر ۱۹ونیم
ضربان قلب بچه پایین
آنقدر پرستار ب دور مو
حالا آب داخل رحمم زیاد
از این امپولا هست
داخل رحمم می‌کردن آب می‌کشیدن هشتاد تا باید میکشید آخ ک درد کشیدم
تند تند دو نفره انجام میدادن پرستارا بدو بدو
یکی کفش پام میکرد یکی کلاه میزاشت
چند تا سرم میکشیدن
اصلا دیگ نفهمیدم بخدا با ویلچر رفتم اتاق عمل یا با تخت
وقتی رسیدم اتاق عمل
آمپول ب دست وسایل آماده فورا آمپول کمر زدن درد داشت دگ به ثانیه نشد بی حس شدم دراز کشیدم
پرده کشیدن ب جلومو قشنگ حس مکردم دستشون تو شکمم هست ولی مثلا اذیت اینا نبودم بالا میوردم بخدا دکتر دستمال میورد دور دهنم پاک میکرد می‌گفت مامان کوچولو اشکال ندارع
دختر قشنگم الان بچت ب دنیا میاد اینا طبیعی ناراحت نشی ک دکتر بود ولی پرستار مو دق کرد
دکتر دیگ میگ بچه ب پا بوده چجوری میخواسته زایمان طبیعی بکنه چقدر احمق هستید
هزار فحش
سر بچه ب زیر قفسه سینم زیر چربی
مو درد طبیعی کشیدم
دکتر و یک پرستار اومد رو دست قفسه سینم ب سمت پایین فشار میدادن ک سر بچه بیاد پایین
ای درد قفسه سینه حس مکردم
بعد چند لحظه صدا بچه فهمیدم
بچه دیدم بوس کردم دگ هیچ هیچ نفهمیدم
فقط گفتم بچم ساعت چند ب دنیا اومد میگ ۱۹:۴۰
دگ نفهمیدم

۸ پاسخ

من که موقع زایمانم بهشون میگم دارو مصرف میکنم و از جای تاریکی باشم حالم بد میشه خداکنه اون موقع برقا رو خاموش نکنن من میترسم

اره قبول نمیکنن باید زجر بکشی اونوقت رضایت بدن بری سزارین، چند سال پیش یه همسایه داشتیم موقع زایمانش انقدر اذیتش کردن تا بچه رو طبیعی بیاره اونم وضعیتش خراب انقدر نبردنش اتاق عمل بیچاره بچش تو شکمش مرد اخرشم مجبور شدن بیچاره رو سزارین کردن از بین دنده ها تا زیر خط شکم. بچش و مرده بدنیا اوردن 9ماه بیچاره حامله رو کشید بچش مرد سزارینشم کردن بدجور فرم شکمشم خراب، خدا براشون نسازه، خوب میبینید یکی اورژانسی هست و ببریدش اتاق عمل نه که بچه از دست بره گناه دارن

ای بابا چه ماماهایی حیوونی بودن 😒
منم یک شب بیمارستان دولتی بستری بودم اصلا اهمیت نمی‌دادن و فقط میومدن معاینه اونم وحشی و بد اخلاق آخر 10شب باهاشون دعوام شد شوهرم زنگ زد 110 و با هزار مکافات از اون خراب شده در اومدم گفتم هرجورررر شده میرم خصوصی سزارین میکنم

قدمش مبارک باشه عزیزم منم سر دومین بارداریم اینجوری بودم رفتم ساعت 8صبح گفتن 7درجه دهانه رحم بازه چون قبلا تو خونه دردامو کشیدم و دوش اب گرم واینا، خلاصه گفت نیم ساعت، نیم ساعت همانا دردا وامپول فشار و... همش میومدن معاینم میگردن شد ساعت دو فکر کنم و خلاصه بردنم رو اون صندلی که زایمان کنم، هرچی زور میزدم و دو نفری رفته بودن رو شکمم فشار میدادن بچه بیاد پایین، اصلا انقدر معاینه شده بودم واژنم انگار زنبور بهش زده بود بچه رفته بود زیر دنده هام خفه میشدم و تنگی نفس، اکسیژن برام گذاشتن خلاصه دکتر اومد بالاسرم گفت بچه قبلیت چند کیلو بوده گفتم 3700گفت پس میتونی بیاری از اونا فشارو از خودم تا تمام تموان فشار و فایده نداشت دکتر اومد دید اوضاعم خرابه درد زایمان رفته و درد واژنم امانمو بریده دیگه توانی برام نمونده بود، سریع اتاق عمل منو گذاشتن رو ویلچر بردنم اتاق عمل هر کاری میکردم نمیتونستم بشینم امپول بکمرم بزنن از بس درد واژن داشتم بزور برام زدن و بیهوشم کردن خلاصه وقتی به هوش اومدم تا دوروز بستریم کردن از یه مایع میریختن رو گاز میزاشتن تو واژنم تا ورمش بخوابه دکتر به ماماها گفت اینو چکار کردید اش و لاش شده بود بزور ورمش خوابوندن، خدا بهمون رحم کرده که بچه ها زنده موندن از بس دیر میرسن به داد ادم

خدا اون دکتر فرستاده برات خدا لعنتشون کنه 😔چقدر ناراحت شدم خدا دوباره از اول بخشیدتت به خانوادت و بچه ات 😔

بیمارستان دولتی بود یا خصوصی

واییییی چه سخت و وحشتناک آخه

بازم دم دکتر گرم

سوال های مرتبط

مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۲ ماهگی
ضربان قلب بچه جک میکردن دردام زیاد بود واقعا کم آورد بودم ماما با دکتر معاینه کردن فقط موهای بچه میدیدن دردم زیاد بود هر چی زور میزدم هیچی چند تا ماماو دکتر معاینه کردن بعد با خودشون چندتا حرف زدن که دکتر گفت اتاق عمل رو آماده کنید دیگه دکتر رفت منم آماده کردن برای اتاق خیلی درد داشتم تو عمل که وارد شدم خیلی سرد بود بهش گفتم اگه اتاق رو گرم کنین یکی از پرستار الان کولر خاموش میکنم دیگه این قدر درد داشتم همین که آمپول بی حسی حس خیلی خوبی داشتم دیگه از درد خبری نبودسر 5یا10دقیقه صدای دخترم تو اتاق عمل اومد فقط میگفتم نشونم بدین دیگه آوردن دیدم بچه ام خیلی حس خوبی داشتم همه اون اذیت های که شدم یادم رفت
دکتر تواتاق عمل گفت رحمت یه مشکل کوچک داشت که نتوسستی زایمان کنی برات الان مشکل حل میکنم
تا نیم ساعت تو اتاق عمل بودم ساعت 6که دخترم به دنیا اومد تا 6:30 داخل اتاق بودم بعد ریکاوری رفتم ساعت ۷بخش رفتم اون جا که رفتم گفتن تا۶صبح نباید چیزی بعدم صبح باید راه برم فقط از سزارین اولین راه رفتن سخت بعدش دیگه همه چیز خوبه هر چی بیشتر راه بری درد کم تر میشه
مامان پسرام👼🏼🩵 مامان پسرام👼🏼🩵 ۴ ماهگی
مامان جوجه کوچولو مامان جوجه کوچولو روزهای ابتدایی تولد
بعد چند روز وقت کردم یک پارت دیگ بزارم از زایمانم
پارت سوم: از همه جا بی خبر رفتم کارا بستری انجام دادم رفتم زایشگاه
بهم میگن برو رو تخت دراز بکش الان میایم
رفتم دراز کشیدم دیدم دوباره اومدن معاینه
میگفتم تورو خدا الان معاینه کردن معاینه نکنید درد می‌کنه
خانوما سر صدا
چیکار کنم درد می‌کنه من حوصله ندارم باید معاینه کنم وقتمو نگیر زود باش پاهاتو بده بالا
باز معاینه کردن کیسه آبم ک بد شدت میومد
اصلا رحم نداشتن اصلا
بعدش دو تا سرم ب یک دستم
دو تا سرم دیگ ب دست دیگم وصل کردن
دستگاه فشار هم زدن
ب شکمم واسه صدای قلب بچه
نوبت ب رحمم رسید یک سون بود مثل شیلینگ بود خیلی بزرگ بود با دستش گذاشت داخل رحم ب شدت درد میکرد گریه میکردم
یک سون دیگ هم واسه دستشویی وصل کردن
گفت پاهاتو روی هم بزار یکم بچرخ ک نوار قلب خوب باش
منم انجام دادم
اینا خدا لعنتشون کنه از اتاق رفتن برق خاموش کردن در بستن
تنها تنها
میگ‌ خودمون میایم سر می‌زنیم بهت
یک دفعه یک صدایی بدی داخل رحمم کرد
حالا یک عالمه دستگاه بهم وصل
فشارم ۱۷ونیم
صدا میزدم در بسته بود
فقط می‌گفت خودمون میایم
بعد چند لحظه این خانومه اومد میگم ببخشید یک چیزی داخل رحمم صدا داد
وقتی نگاه کرد همین سون مثل شیلینگ بود ترکیده بود
مامان هانا خانم مامان هانا خانم ۱۸ ماهگی
تجربه زایمان ۱
هفته ۳۸ و ۵ روز رفتم برای معاینه دکتر گفت اصلا سر بچه تو لگن نیومده و هنوز بالاس منم با کلی استرس ورزش و پیاده روی رو زیاد تر کردم
دو شب بعدش یه شیاف گل مغربی گذاشتم خوابیدم نصف شب یه سر رفتم دستشویی اومدم دیدم یکم دلم درد می‌کنه، ساعت شیش صبح دوباره پاشدم برم دستشویی دیدم یکم شلوارم خیس شد تو دسوییی همینجور آب ازم اومد پایین و لکه خون اومد
رفتم حموم آماده شدم رفتم سمت بیمارستان
منو بستری کردن دکتر ساعت هشت اومد بالا سرم معاینه کرد گفت یک سانت بازی ولی انقباضات خیلی خوب داره پیش می‌ره همینجور فعلا ادامه می‌دیم
گذشت تا ساعت ۱۲ دیدم دل دردام داره بیشتر میشه ولی قابل تحمل بود دکتر گفت یکم دیگ میام معاینه کنم ببینم چقدر باز شدی یک ساعت گذشت دیدم خبری از دکتر نشد، ماما اومد معاینه کنه گفتن دکتر گفته خودم میام گفت مادر دکتر فوت شده ول کرد رفت ، اونجا بود که استرس به دردممم اضافه شد ، ساعت دو بود ک باز معاینه کردن گفت ۴ سانت باز شدی نگران نباش دکتر انکال میاد بالا سرت
منم دردام داشت بیشتر و بیشتر میشد
زنک به دکتر انکال زدن گفت براش آمپول فشار بزنید که زودتر انجام بشه
از یه جایی به بعد دیگ نفهمیدم کجام و چیکار میکنم فقط خواهش و التماس که مسکن بزنید من آروم بشم
ماما معاینه کرد گفت هشت سانت باز شدی خیلی خوبه یکم دیگ تحمل کنی بچه به دنیا میاد
زنک به دکتر زدن دکتر گفت باید بیام معاینه کنم
اومد معاینه کرد گفت موقعیت حنین بده باید فوری ببرین اتاق عمل اورژانسی سزارین بشه
اونجا بود که کلی گریه کردم و گفتم من این همه درد کشیدم که الان سزارین بشم
اینقدر جیغ زدم که نفهمیدم چ جوری تا اتاق عمل منو بردن
آمپول بی حسی رو زدن به کمرم دیک اونجا بود که هیچ دردی نفهمیدم
مامان فاطمه مامان فاطمه ۱۴ ماهگی
سلام مامانای گل
منم بالاخره زاییدم ولی با کلی درد
یعنی مرگ رو ب چشمم دیدم
نمیخاستم بیام تجربه مو بگم اخه شاید خیلی هاتون استرس بگیرین ولی خیلی باخودم کلنجار رفتم و اخر گفتم بیام بگم
هر کی دوست داشت بخونه
من ۱۴مرداد رفتم بیمارستان میلاد بستری شدم و دوتا ازمایش خون و نوار قلب ازم گرفتن و بهم گفتن از ۱۲ شب ب بعد چیزی نخور ک صبح ساعت شش صبح عمل داری
ساعت پنج و نیم صبح اومد لباس اتاق عمل داد و گفت بپوش میام دنبالت
بهش گفتم عملم بی حسی هست دیگ؟
گفت اره
ساعت شش شد و اومد منو برد اتاق عمل
خیلیییییی استرس داشتم و پرستاری ک داخل اتاق عمل بود منو دید کلی باهام حرف زد ک حواسمو پرت کنه و از استرس هام کم کنه
از امپول بی حسی اگ بگم اصلا درد نداشت هیچی نفهمیدم
سوند رو هم وقتی بی حس شدم بهم زدن ک بازم نفهمیدم
وقتی کمرمو بی حس کردن و خوابیدم دوتا دکتر بالاسرم بودن و دکتر خودم و دوتا پرستار دیگ بالای شکمم بودن
ب دکترم گفتم من بی حس نشدم چون دارم پاهامو تکون میدم
گفت میدونم کم کم بی حس میشی
یه دو دقیقه گذشت دیدم دارم جای بخیه قبلی مو تمیز میکنن ک بخان تیغ بزنه
وقتی تیغ رو کشید دردشو حس کردم و جیغ زدم و کلا تکون خوردم ک دکتر بی هوشیم ب دکترم گفت بی حس نشده که داره پاشو تکون میده
دکترم ب دکتر بی هوشی گفت تو باید بگی ک چرا ب حس نشده
منم اینقدر درد داشتم هی جیغ میزدم ک میخام برم ولم کنین
خیلی درد داشتم و فقط داشتم الماسشون میکردم ک ولم کنن
دکتر بی هوشی گفت عزیزم چرا ترسیدی چیزی نیست الان بی حس میشی گفتم درد دارم رو شکمم گفت چیزی نیست الان خوب میشی
یه دفعه دیدم صورتم و سرم هی داره بزرگ و بزرگتر میشه و میخاد منفجر بشه حالم بد شد و دست و پاهام کرخت
مامان جوجه کوچولو مامان جوجه کوچولو روزهای ابتدایی تولد
دیگ شیفت ای خانومه عوض شد
خوشحال شدم
دیدم یکی دیگ اومد
هنوز اومد داخل یا ن
پاهام بخاطر دستگاه باز بود
دیدم دستش داخل برد بدون هماهنگی چیزی
آخ خدا ک مردم زنده شدم
بهش میگم چند سانت شدم
میگ‌ هنوز یک نیم
رفت
ولی خدایی کار ندارم خدمه هاش ب شدت مهربون بودن
میومدن آبمیوه چای نبات خرما کنار میزم حاضر میکرد یا بهم میداد میگ بخور جون داشته باشی
این دوستم پرستار
اومد بهم سر بزنه
میگم تورو خدا ازت خواهش میکنم برو ب مامانم بگو تا زایشگاه بیاد ببینمش
چون می‌دونم این آخرین دیدارمون دیگ نمیبینمش اینجا خیلی اذیت می‌کنه
ای دوستم رفته بود با خواهش تمنا مامانم آورده بود
وقتی مامانم اومد منو بوسید مامانم گریه میکرد منم گریه میکردم
میگم مامان من ک میمیرم
اصلا زنده میمونم هم خیلی اذیت میکنن اگر بچم ب دنیا اومد مواظبش باشی
ای مامانم بیرون کرد
مامان طفلی من فکر می‌کرده من رو تخت راحت دراز کشیده هستم
وقتی منو دیده ب من می‌گفت همه اینجوری ت تنها نیسی شجاع باش چیکار فلان
این از زایشگاه ک بیرون رفته گرفته خودشو زده ک ای همه دستگاه بهش وصل بود فشاری بالا ب یک اتاق در بسته تنها
حالی بد هست
مامان شاهان مامان شاهان ۱۶ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان 🩷آنیسا🩷 مامان 🩷آنیسا🩷 ۶ ماهگی
مامان حسین مامان حسین ۱۷ ماهگی
سلام خانما اومدم تجربمو بگم من ۳۹هفته و ۵روز بودم ک هیچ علائمی نداشتم ن درد ن هیچ ولی سر بچه پاین بود ولی دهانه رحمم باز نبود ی سانت باز بود با کلی پیاده روی ب دکتر گفتم اگر میدونید ک روند زایمان طبیعی سختع برام و اذیت میشم لطفا بگید سز اختیاری کنم و دکتر گفت تا لحظه زایمان این مشخص نیست رفتم زایشگا ی خانومی دو روز درد میکشید و خیلی جیغ میزد و میخاست طبیعی بچشو بیاره اونو ک دیدم خیلللللی ترسیدم و تصمبم گرفتم ک سزارین کنم چون واقعا سخت بود شرایطش با وجود همه بی پولیمون پولو از پدر شوهرم قرض گرفتیم و گفتم میخام سز اختیاری بشم ترسم خیلی کمتر بود براش نسبت ب طبیعی سی و یکم ساعت سه بعدازظهر این اتفاقا افتاد و ساعت۶تصمیم گرفتم سز بشم و دکترم گفت پولو بزن ک سریع بریم اتاق عمل پولو زدم و رفتم اصلا استرس نداشتم واسه طبیعی استرسم بیشتر بود ولی اینو اصلا نترسیدم و اماده شدم برا رفتن ب اتاق عمل تو اتاق عملم امپول بی حسیو برام زدن و سر شدم و بچه رو خیلی زود ب دنیا اوردن صداشو ک شنیدم خیلی حالم دگرگون شد وقتی ب دنیا اومد و کلی اشک شوق ریختم دیگ بچه رو بردن و منم رفتم ریکاوری بعدش پشیمون شدم ک این هزینه رو دادم ولی باز ترسم از طبیعی بیشتر بود الانم بین پشیمونیشم ولی خب
مامان پناه مامان پناه ۳ ماهگی
پارت ۲
خلاصه من رفتم سمت بلوک زایمان گریم گرفته بود من نمیخواستم طبیعی زایمان کنم چون میترسیدم رفتم تو بلوک منو بردن تو اتاق لباس اینا پوشیدم بعد تو ی اتاق رفتم نوار قلب بچه رو چک میکردن منم درد داشتم ولی ۱ سانت بودم ساعت ۱ رو تخت بودم از درد داشتم میمردم هیچکی بهم گوش نمیکرد میگفتم من درد دارم دارم میمیرم میگفتن تو درد نداری تا ساعت ۸ونیم صبح درد کشیدم ،هیچکی بهم توجه نمیکرد منم نوار قلب رو میکشیدم همش تو دستشویی بودم🤣 ی فشاری روم بود داشتم میمردم با اینکه ۱ سانت بودم بعد صبح دکتر اومد امپول فشار زد بعد یواش یواش دردام زیاد َشد دکتر گف رسیدی ب ۶ سانت دردام زیاد تر شد بعد یکم ک گذشت گفت ب ۷ سانت رسیدی زور بزن دو سه تا زور زدم بعد گف سریع برو اتاق عمل سرش دیده میشه منو دستمو گرفتن سریع بدو بدو رفتم اتاق عمل بعد ۴ ۵ تا زور زدم اومد با اینکه برش ندادن من خودم جر خوردم🤣
بعد منو بردن اتاق عمل از کمر بی حسم کردن بعد بخیه زدن بهم بدتر تجربه عمرم بود خیلی عذاب کشیدم
مامان آراد مامان آراد ۳ ماهگی
پارت چهارم سزارین اختیاری✍️✍️✍️
تو زایشگاه ک رفتم ماما می‌پرسیدن دلیل سزارینت چی منم میموندم ک چی بگم میگفتم جفتم جلو الکی ولی بعد فهمیدن من سفارش شدم دیگ زیاد پیگیر نبودن کارای عملم زودتر داشتن انجام میدن ...آوردن سونت وصل کنن خیلی استرس داشتم ک مامانا گهواره ک میگفتن خیلی درد داره ولی اصلن احساس نکردم سوزش هم نداشتم ...مامانم ازم عکس فیلم می‌گرفت و منو راهی اتاق عمل کردن خیلی مترسیدم دور ورم با ی حس عجیب غریب نگاه میکردم در اتاق عمل ک شدم دیگ گریه هام شدت گرفته بود گریه میکردم همه میامدن چرا گریه می‌کنی الان دیگ مادر میشی ولی من مامانم شوهرم نگاه میکردم گریه میکردم تا اینکه منو بردن تو اتاق عمل من گریه هام شدت گرفته بود ...اتاق عمل با ترس عجیبی نگاه میکردم تا اینکه منو از رو تخت جاب جا کردن رو تخت عمل گذاشتن .دکتر بیهوشی منو گفت بشین پاهاتو دراز کن کمرتو ببینم من ک میدونستم میخان سرگرم کنه آمپول بی حسی بزنه ک زد من معلومم نشد فقط پا چم تکون خورد حالت بپره گرم شد ولی پا راستم بی حس نشد ک دوباره آمپول بی حسی زد دیدم بدنم گرم شد سنگین شد ولی اصلن درد نداشت من احساس نکردم .. پرده جلوم کشید ...نمیدوم تو اتاق عمل دلم ب دکتر بیهوشی گرم شد خیلی مرد خوشبرخودی بود با من فقط حرف میزد دلداری میداد ک دیدم ۵ دقیقه طول نکشید ک بچه ب دنیا آمد انگار خدا برام فرشته نجات فرستاده بود کنارم بود استرس ترس نداشتم عملم خیلی خوب بود اصلن احساس نکردم در طی عمل حال تهوع نگرفتم عملم رب دقیقه طول کشید ....بچه ام نشونم دادم سریع بردن ...تو اتاق ریکاوری ک رفتم یکم لرزم گرفت ک حالت بخاری بالا سرم روشن کردن ک دیدم پرستار با بچه درگیر با خودشون میگفتن ناله می‌کنه سر حال نیس.....
مامان آیلین مامان آیلین ۹ ماهگی
بعد اورژانس بردنم سزارین گفتن برو رو تخت می‌خاست آمپول بزنه کمرم گفت شل بگیر گرفتم زد هیچ درد نداشت چقدر بچه های اتاق عمل مهربون بودن تا دراز کشیدم سریع بچه رو کشیدن بیرون آوردن تماس پوست ب پوست می‌گفت چ خوشگله شبیه خودته 🥲😍منم از شدت ذوق ک دیگه طبیعی نزایدم دخترمو سالم دیدم اشکام می اومد تند تند دیگه بردنم ریکاوری دیدیم دکتر ریختن بالا سرم دکتر رحمش شل کرده افتاده بودم خون دیزی شدید جوری ک دکترا میترسیدن از دست برم هر دکتری یع فشار بهم میداد منم چنان درد داشتم بعد خون ریزی بند اومد اوردنم بخش دوباره خون ریزیم شدید شد دکترو پرستار باهم دوتایی با مشت تو شکمم من داد میزدم تورو خدا خیلی درد داره بعد منم دست مامانمو عاجیمو فشگار میداد التماس دکترو میدم جون عزیزتون دیگه نمیتونم می‌گفت اگه نزاری خون ریزیت بند نیاد باید دوباره ببرمت اتاق عمل
دوباره فشار من فرق خون بود پرستار می‌گفت دکتر بند نمیا چنان فشارم دادن منم فقط گریه و التماس مامانمو عاجیم چنان گریه میکردن ک نگو 😂شوهر از صدا های داد من دلش طاقت نیاورده بود رفته بود بیرون از بیمارستان