پارت ۴سزارین
دکتر بیهوشی ب دکترم گفت ی برش بزن ببینم بی حس شده یا نه
کاااامل متوجه شدم گفتم نه بی حس نیستممم
دوباره با دوز بالاتر برام انجام داد اصلا اصلا اصلا حس نکردم نه اولی و نه دومی اصلا نترسید
این و که زد کل بدنم سنگین شد از زیر سینه تا انگشت پام اکسیژن بهم وصل کردن خیلی حس خوبی میداد
دیگه هیچی نفهمیدم بعد از ۵دقیقه صدای گریه دخترم و شنیدم وااااای نگم براتون خدااااا🥹💓
دوست داشتم الان اونجا باشم
تا ب دنیا اومد دکتر گفت وای چ دختر نازی چقدر دماغش کوچیکه چ چشایی داره
آوردن گذاشتمش کنار صورتم و آروم شد بعدش بردنش ریکاوری
منم حدود 20دقیقه بخیه ها زمان برد اون بین دیگه‌خوابم گرفته بود یکم خوابیدم 😂😶
بعدش دکتر گفت تموم شد و برات جوری بخیه زدم که اصلا نفهمن سزارین شدی
ب دکتر گفته بودم که تو اتاق عمل ماساژ رحمی بدن متوجه شدم دارن ماساژ میدن چند بار ماساژ دادن بعدش انتقالم دادن ب تخت دیگه بردنم ریکاوری
یکم اونجا موندم کارای بچه رو کردن خودم و چک کردن و آخرین نفر بودم بردنم بخش

۴ پاسخ

حتماباید روتخت جاب جاکنن؟خودت جاب جاشدی یاجاب جات کردن؟

بیمارستان خصوصی بودی؟

کدوم بیمارستان بودی عزیزم

برش زدن دردت نگرفت یعنی وقتی بیحس نشده بودی؟

سوال های مرتبط

مامان علی جون👶🏻🩵 مامان علی جون👶🏻🩵 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۲ تجربه سزارین در بیمارستان صارم با دکتر هاشمی جم

بعد اینکه بی حس شدم برام سوند وصل کردن، خیلی خوب بود بعد بی حسی وصل کردن چون دردی حس نمیکردم.
پاهام سنگین شده بود و هیچ حسی نداشت. بعدم دکترم اومد و عمل رو شروع کردن، حدود ۷،۸ دقیقه بعد علی جانم به دنیا اومد. صداشو ک شنیدم ناخوداگاه اشکم درومد. بچه رو گذاشتن پشت سرم که اندازه و وزنشو بگیرن، کلا حواسم دیگه اونجا بود، اما دید نداشتم. فقط نازش میدادم. بعد حدود ۱۰ دقیقه بچه رو آوردن گذاشتن رو پوستم. حسش بی نظیر و غیرقابل وصفه. بعدش هم بچه رو بردن. تو اتاق عمل یک بار ماساژ رحمی دادن فکر کنم، که متوجه نشدم.
بعدش بردنم ریکاوری حدود ۱ ساعت اونجا بودم بچه هم پیشم بود. همچنان میلرزیدم برام بخاری هم گذاشتن باز میلرزیدم. تو ریکاوری هم ماساژ رحمی دادن متوجه نشدم.
بعدش ساعت ۹ صبح من و علی جانمو بردن بخش.
از زمانی که اومدم بخش اصلا سرمو تکون ندادم تا حدود ۶،۷ ساعت، بعدش هم سردرد نگرفتم. تو بخش هم یک بار در حد ۲۰ ثانیه ماساژ رحمی دادن که خیلی درد داشت اما خداروشکر کم بود.
مامان ᴋᴀᴠᴀɴ 🪽👶🏼 مامان ᴋᴀᴠᴀɴ 🪽👶🏼 ۷ ماهگی
•تجربه سزارین ، پارت 3🩵💉
-
بچه رو آوردن گذاشتن رو صورتم و تماس پوست با پوست دادن🥲منم فقط داشتم گریه میکردم و نگاش میکردم🥺🤍بعدش بردنش بخش و من هنوز موندم تا بخیه اینامو بزنن ، خیلی خیلی میلرزیدم ، سردم نبود ، ولی شدیدا لرز داشتم و کنترلم دست خودم نبود
کار بخیه هام ک تموم شد برم داشتن گذاشتن رو تخت ریکاوری ، یکی از پرسنل برام ماساژ انجام داد ، با اینکه بی حس بودم ولی انقد محکم فشار داد تقریبا دردشو فهمیدم ،اونجا توصیه های لازمم کردن و بردنم اتاق ریکاوری ، همچنان لرز داشتم و بی حسیمم داشت باز میشد ، دردش در حد پریودی شدید بود قبل اینکه منتقلم کنن ب بخش هم یبار دیگه ماساژ رحمی انجام دادن ، واقعا دردناک بود😑(بجز اون تو بخش هم هربار با تعویض شیفت باز هم برام ماساژ انجام میدادن)
یکم بعد بردنم بخش ، یه حالی داشتم ، هم دردام داشت شروع میشد هم اینکه گفته بود اصلا تکون نخور و صحبت نکن داشت خفم میکرد ، دلهره ی شدید داشتم و میگفتم خدایا چجوری قراره ۸ ساعت این وضعو تحمل کنم اصلا نمیتونم و هر لحظس خفه بشم ، واقعا بدترین لحظه بود برام خیلی حس بدی بود و ب معنای واقعی کلمه میگفتم غلط کردم...
مامان نینی مامان نینی ۳ ماهگی
تجربه سزارین نیکان سپید پارت ۲
من متاسفانه حالم بد شد ، تپش قلب شدید گرفتم تا ۱۶۰ تا، تنگی نفس داشتم ، که بیهوشی کنارم بود و واقعا هر کاری میکرد حالم بهتر شه، همون اول تهوع گرفتم که بیهوشی برام ضد تهوع زد خوب شدم ، اکسیژن گذاشت فقط توصیه ام اینه که آروم نفس بکشید و استرس نگیرید، من خودم پرستارم سر عمل سزارین هم بودم اصلا ترسی از عمل نداشتم بخواین بترسید بدتره، خیلی زود شاید ده دقیقه هم نشد که بچه رو اوردن همون جا نشون دادن و بردن تمیز کردن باز اوردن گذاشتن رو صورتم ، واقعا اون لحظه همه دردام یادم رفت واقعا می ارزه ، دیگه بعدش برام یه آرامبخش زدن و دکتر بهم گفت داره بخیه میزنه لایه هارو ، بردنم ریکاوری ، اونجا دو بار ماساژ رحمی دادن که چون بی حس بودم درد نداشت، نینی رو اوردن گذاشتن رو سینه ام و خیلی با حوصله تلاش کردن که سینه ام رو بگیره، دو ساعت اونجا بودم و بعد بخش اومد دنبالم ، تو اتاق عمل هم بگید که اتاق خصوصی میخواین، سرتون هم بلند نکنید ک کمتر صحبت کنید
پارت بعدی
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۱۱ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان لنا خانوم🎀 مامان لنا خانوم🎀 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم 🎀 :

بردنم ریکاوری و اونجا خیلی حال خوبی داشتم ، سبک سبک بودم سرم بهم وصل بود بهم گفتن اصلا سرتو تکون نده ! مرتب چیزی میزدن تو سرمم ، و چک میکردن ! اومدن ماساژ شکمی دادن اصلا حس نکردم ! بعد حس کردم یکم لرز دارم یه لوله ای گذاشتن که باد گرم میزد ریلکس شدم !

فک کنم حدود نیم ساعت تو ریکاوری بودم ، اومدن دوباره ماساژ شکمی دادن با م حس نکردم ! و دیگه کم کم بردنم بخش !

همسرم و مادرم و بقیه اطرافیان اومدن دیگه مستقر شدم !
اومدن اونجا برام یه دور دیگه ماساژ دادن هرسه بارش هیچی حس نکردم همونجا برام شیاف گذاشتن اونم حس نکردم ! بعدش یواش یواش حسم داشت میومد به پرستار گفتم پمپ درد نمیزنید گفتن نه به ندرت نیاز نیست اصلا !
خلاصه واقعنم نیاز نبود و در حد یه درد پریود خفیف بود وقتی حسم اومد !
حدود ۸ ساعت بعد عملم اومدن سوند دراوردن اونجا هم یه سوزی داشت و گفتن بعدش خودت باید بری دشویی!
اولین راه رفتنم بود اونجا یمقداری سخت بود فقط چون حس کشش بخیه یه حالت سوزشی بود ! دیگه رفتم دسشویی و پد گذاشتم ! دیگه تا صبح بچه تخت بغلی گریه میکرد نمیدونم چرا منو دخترمو بیدار میکرد🥴! بیمارستان اون روز خیلی شلوغ بود همه اتاق پر بودن ! اتاق خصوصی ها هم پر بودن! دیگه تا صبح نذاشتن بخوابیم !
خلاصه دیگه تا ساعت ۹-۱۰ شد صبر کردبم برای کارای ترخیص و خودم با پای خودم رفتم تا پایین و تموم😝!
خلاصه بگم تا ابد درود بر سزارین🥹😍!
فقط حواستون باشه سرتونو تکون ندید اصلا ! چون سردرد میگیرید !
بخیه هم جذبیه و الان که نگاش میکنم ۴ روز گذشته یه خطه فقط
مامان ILMAH مامان ILMAH ۱۱ ماهگی
مامان کارن مامان کارن ۷ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو :
ساعت هفت و خورده بود خواستم برم دستشویی گفتن نرو میخوایم سوند وصل کنیم ادرار داشته باشی ببینیم تخلیه شدی یا نه ی لوله باریک بود وصل کردن حس قلقلک داشتم ی آمپول زدن سوند باد کرد و اصلا درد نداشت برام گفتم خب یه مرحله گذشت بعدش هفت چهل دقیقه برام ویلچر آوردن رفتم سمت اتاق عمل خانواده خودم همسرم دم در اتاق عمل بودن رفتم توی اتاق با استرس با دکترم کلی عکس و فیلم گرفتم ی دکتر بیهوشی خیلی مهربون بودن پروندمو ی چک کردن کلی ماما های مهربون داخل اتاق عمل بودن رفتم رو تخت نشستم گفتم من از آمپول میترسم گفتن ترس نداره اصلا متوجه نشدم که آمپول زدن دراز کشیدم چندتا سرم وصل کردن باهام بی حس شد دکتر داشت بهم بتادین میزد و کلی باهام صحبت کردن و شروع کردن انگار یکی داشت شکمم رو قلقلک میداد اصلا هیچی حس نکردم بعد چند دقیقه صدای گریه پسرمم رو شنیدم کلی برای کسایی بچه دار نمیشن دعا کردم پسرمو دیدم خیلی حس قشنگی بود شکمم رو بخیه زدن کل عمل بیست دقیقه هم نشد اصلا فکر نمیکردم آنقدر راحت باشه از زیر پتو بلندم کردن رفتم‌روی ی تخت ی سرم وصل کردن ی ربع تو ریکاوری بودم تا سرمم تموم بشه بعدش رفتم بخش بی حسیم که رفت بعد چند ساعت فقط گشنم بود دردم در حد پریودی که زیر شکم بود راه رفتم بخاطر کم خونی یکم سرگیجه داشتم غذا خوردم و فرداش مرخص شدم و خونریزیم در حد پریود بود روز به روز کمتر شد و روز دهم رفتم بخیه رو کشید دکترم اصلا متوجه نشدم و از روز یازدهم خونریزیم تموم شد
و من خیلی از سزارین راضی بودم و از دکترم ‌‌بیمارستان خیلی راضی بودم دکتر مولائی عزیزم
از خدا میخوام همتون زایمان راحت داشته باشین 😍🥰