تجربه ی زایمان؛ پارت ۳
منتظر مامای همراهم بودیم که برسه بیمارستان. تو اتاق زایشگاه شروع کردم به قرآن خوندن تا آرامشم حفظ بشه. یه جاهایی هم از درد راه میرفتم فقط...
بعد از اومدن ماما و معاینه ی من صدای یکی از پرستارا زد و با یه چیزایی بهم گفتن که من متوجه نشدم فقط دیدم نگران یه چیزی هستن. سریع به دکترم زنگ زدن تا بیاد. از مامای همراهم خواستم تا بهم بگه چی شده که گفت بچه مدفوع کرده...
دکترم که رسید دهانه رحمم باز تر شده بود.
همه میگفتن حیفه که تا اینجا اینقدر درد کشیدم و آخر باز بخوام درد سزارین هم بکشم و عمل بشم‌.
اینقدر درد داشتم که هرکس میومد بالای سرم میگفتم تروخدا بگید منو ببرن اتاق عمل.
ولی همه میگفتن ۹ سانت دهانه رحمم باز شده و خب دستگاه هم بهم وصل بود.
درد همراه با حالت تهوع داشتم و کلافه بودم به معنی واقعی کلمه.
دکترم باهام حرف میزد میگفت حیفه تو میتونی تا اینجا درد کشیدی تحمل کن. همه میومدن بالای سرم و منو دلداری میدادن و خیلی این کمک کننده بود...

در آخر ساعت ۵ و ۵۶ دقیقه موقع اذان مغرب دختر کوچولوم رو بغل گرفتم. و هیچ حسی، هیچ حسی، زیبا تر از این لحظه نبود برام🥺🩷
همه میگفتن برامون دعا کن و منی که دیگه هیییچ دردی نداشتم و تمام دردم یهو تموم شد.

۷ پاسخ

عزیزم بسلامتی ان شاالله نامدار باشه زیر سایه پدر و مادر🩶🩶🩶

خداروشکر عزیزدلم الحمدلله 🩷
ان شالله نامدار و قدم خیر باشه واستون ❤️
راضی بودی از بیمارستان؟؟؟ ماماتون کی شد آخر ؟

کدوم بیمارستان رفتی؟

الهییی😍😍

کدوم بیمارستان بودی؟

عزیزم بسلامتی
خداروشکر که کوچولوت رو صحیح و سالم بغل گرفتی

چقد خوب ک‌امپول فشار نخوردی

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۱۰ ماهگی
و منم هم زایمان کردم تحربه من از یه زایمان بد و پرخطر😐
جمعه ساعت ۱۲ بستری شدم با دوسانت نیم ساعت یک کیسه ابم پاره شد امپول فشارم بهم زدن دردای بدی داشتم تا ساعت شیش عصر خیلی درد داشتم فقط چهار ساعت باز شده بود امپول اپیدروال زدم بخاطر درد زیاد تا ۹ شب درد نفهمیدم خیلی میومدن معاینه میکردن تا کمک کنن دهانه رحمم باز بشه انواع ورزش روم انجام دادن اتاق پر خون بود ساعت ۹ شب ۶ سانت بودم دو تا همزمان سرم فشار بهم وصل کردن بی حسی امپول پریده بود دردام شروع شد بود داشتم میمردم همش معاینه میکردن تا ۱۱ شب ۸ سانت بودم ماماها به دکترم میگفتن پیشرفتی نداره بیشتر از ۸ سانت باز نمیشه دکترم میگفت ن خوبه ۱۲ شب شد باز نشد همش میگفتن مادر فرزند از دست میدیم دکترم قبول نمیکرد حالم خیلی افتضاح بود در حال مردن بودم اخر گفت تا دوشب صبر کنید باز نشد بیارید اتاق عمل دو شد من ۸ سانت بودم دیگ داشتم بیهوش میشدم اخر بردن سزارین بچه رو برداشتن من زایمان کردم
مامان هدیه زهرا مامان هدیه زهرا ۱۴ ماهگی
#تجربه_سزارین
پارت دوم
تو اتاق عمل اول متخصص بیهوشی خیلی مهربون بهم مشورت داد که وقتی میترسم، بی حسی خوب نیس و باید بیهوش شم. چون وقتی وارد اتاق عمل شدم، خیلی ترس داشتم و اینو همه شون متوجه شدن . یکم باهام حرف زدن تا ارومم کنن. و تصمیم گرفتن که بخاطر ترسم، بیهوشم کنن. و اینکه از عوارض بی حسی بهم گفتن که بعداز اینکه بی حسی تموم میشه، سردرد های شدید دارن .
دستگاه تنفس بهم وصل کردن و همونجا دیگه تو یه لحظه بیهوش شدم.
بیدار که شدم، ساعت ۲ و نیم بود.
دیدم تو اتاق ریکاوری ام و پرستار بهم شیاف میزنه تا درد نداشته باشم.
آرامبخش و شیاف خیلی خوب بود . باعث شد وقتی که به هوش اومدم، اصلا دردی نداشته باشم. واقعا خوب بود . اصلا نیازی به پمپ درد نداشتم. همه کسانیکه با ما سزارین کرده بودن هم همینطور بودن، هیچکدوم پمپ درد نداشتن . و همه مون با شیاف و سرم و آمپول ، آروم بودیم و هیچ دردی نداشتیم‌ . و بخاطر اینکه بیهوش هم شده بودم، هیچ عوارضی نداشتم و حالم اوکی بود.
تو این زمینه ی بعد از عمل، بیمارستان و عواملش خیلی مهمه. من که واقعا رااضی بودم. رسیدگی شون عالی بود.
مامان کارن🌱✨ مامان کارن🌱✨ روزهای ابتدایی تولد
پارت چهارم
من درد هام بقدری شدید بود و اذیت بودم که دیگه توان حرف زدن هم نداشتم تا ساعت هشت شب یدونه سرم با آمپول فشار تزریق شده رو که بهم زده بودن تموم شده بود و اومدن برای معاینه و بهم دیگه میگفتن که تازه بزور شش سانت شده و ورزش های توپ و حالت سجده رو دوباره میگفتن باید انجام بدی من هم خیلی دردم شدید بود گفتم که انجام نمیدم و باهام دعوا کردن و گفتن که اگر همکاری نکنی توی پرونده مینویسیم که مشکلی برای خودت یا بچت بوجود بیاد مقصر خودتی دیگه داد زدم سرشون گفتم سه روز دارید بهم عذاب میدید توان ندارم دارید میبیند که بدن من نمیتونه طبیعی بزور دارید عذابم میدید دیگ یکی از ماما ها با مهربونی و اصرار زیاد منو نشوند روی توپ و بعد یکساعت دوباره اومد منو گذاشت حالت سجده و در حین این ورزش ها من خونریزی کرده بودم و خیلی نگران بودم میگفتم رحمم پاره نشده باشه و اونا با خونسردی میگفتن که نه این خونریزی طبیعی باید همه تلاشتو بکنی چون هیچ راهی برای سزارین نداری الکی وقت خودتو هدر میدی با اون همه درد شدیدی که داشتم همه تلاشمو میکردم که بتونم پیشرفت کنم و دهانه رحم باز بشه ادامه پارت بعد
مامان گل پسر🥹💙🤰🏻 مامان گل پسر🥹💙🤰🏻 ۱ ماهگی
پارت ۳

دیگه وارد بخش زایشگاه شدم. از همون اول بهم گفتن که باید زایمان طبیعی داشته باشم. من اصرار می‌کردم که سزارین می‌خوام، ولی می‌گفتن نه، باید طبیعی زایمان کنی.

اول قرص دادن که دردها شروع بشه. هرچی قرص می‌دادن، فقط درد می‌کشیدم، ولی دهانه رحمم هیچ تغییری نمی‌کرد و باز نمی‌شد.

دیدن قرص‌ها فایده‌ای نداره، برای همین یه دستگاه شبیه بالون داخل دهانه رحم گذاشتن که کمک کنه باز بشه. از وقتی اون رو گذاشتن، دردها خیلی شدیدتر شد. چند ساعت با اون دردها گذشت تا بالاخره دهانه رحمم فقط ۳ سانت باز شد و دستگاه رو بیرون آوردن.

واقعاً دیگه حس می‌کردم مردم و دوباره زنده شدم، ولی باز هم بهم می‌گفتن باید ادامه بدی و هنوز وقت سزارین نیست.

شروع کردم به راه رفتن و ورزش کردن و هر کاری که می‌گفتن برای باز شدن دهانه رحم انجام می‌دادم. هر کاری از دستم برمیومد انجام دادم، ولی هیچ فایده‌ای نداشت. حتی کیسه آبم هم کامل پاره شد، اما با وجود تمام اون دردها و ساعت‌ها تلاش، دهانه رحمم همچنان فقط ۳ سانت باز بود…
مامان ریحانه🎀 مامان ریحانه🎀 ۱ ماهگی
پارت دوم✨


از هر ۱۵ دقیقه این درده میومد سراغم دردش در حدی بود که اصلا نه می‌تونستم راه برم نه می‌تونستم بشینم.همسرم خیلی نگران بود مدام می‌گفت تو خیلی دردی داری بریم بیمارستان...ولی من مقاومت میکردم...هدفم فقط این بود که همه ی دردامو توی خونه بکشم و زودتر زایمانم توی بیمارستان انجام بشه و همین اتفاقم افتاد و دردام منظم بود و من تا ساعت ۶ صبح نتونستم بخوابم و همش درد میکشیدم...به مامانم زنگ زدم و بعدش رفتم حموم و از قبل هم وسایلامو آماده کرده بودم... صبحونه به زور خوردم خودمم آماده شدم و رفتیم بیمارستان....
مامای بخش زایمان طبیعی منو معاینه کرد گفت باید بستری بشی و همسرم هم مدارک هارو داد امضا هم کرد و من هم به مامای همراهم زنگ زدم و زود خودشو رسوند بیمارستان و بستری شدم از هر نیم ساعت میومدن معاینم میکردن و مامای همراهم موقعی که من دردم می‌گرفت بهم حرکات ورزشی میداد جاهایی که واقعا نمی‌تونستم درد رو تحمل کنم بهم بی حسی گازی میداد حالت مکشی بود و دردمو کم میکرد حین درد هم رایحه درمانی میکرد و حالت عطری بود به لباسم زد گفت بوش کن آرامش بخشه کلی بهم می‌رسید شربت شیره ی انگور و خرما گردو کمپوت گلابی از قبل مامانم برام آماده کرده بود برام اُورد بیمارستان،مامای همراه بهم میداد که من موقع زایمان ضعف نکنم..
مامان Babies مامان Babies ۱۷ ماهگی
#زایمان طبیعی دوقلو
#پارت ششم
سرمم در جریان بود و دریغ از یه ذره درد...
دکترمم به فاصله میومد معاینه م میکرد که ببینه دهانه ی رحمم چند سانته....
و من تو این فواصل همه ی نگاهم به ساعت دیواریِ روبرو بود که ساعت از ۱۲ شب بگذره و تودلیام اردیبهشتی بشن😅
ساعت ۱۲ که شد یه مامای مهربون دیگه اومد بالا سرم و گفت مامای قبلی وقت استراحتش شده و الان من مامای شما هستم و اسمشم خانم محمدی بود،بهم گفت:مامای همراه نداری؟گفتم نه...گفت پس این حرکاتی که میگم انجام بده؛یکیش حرکت زدن با توپ بود و بعدش اسکات زدن و...
منم چون دوس داشتم طبیعی زایمان کنم؛هر حرکتی که میگفت رو انجام میدادم
طرفای ساعت ۱۲:۱۵ بود که دردام شروع شد...دردای وحشتناکی که میگرفت و ول میکرد
از درد زیاد حالت تهوع بدی داشتم...ماما رو صدا زدم و گفتم بهم ظرف تهوع بدین که یهو گلاب به روتون کل شامی که خورده بودم بالا آوردم.... برام آمپول تهوع زدن؛تهوع م خوب شد
ولی دردا امونمو بریده بودن...
دکترم اومد معاینه م کرد ک گفت الان دهانه ی رحمت ۴_۵ سانته بشه ۷_۸سانت میبریمت اتاق زایمان....
منم تو این حین هر حرکت و ورزشی که ماما بهم گفته بود انجام میدادم....
ادامه در پارت بعدی...
مامان پنـاه‌جانمـ🌿🫧 مامان پنـاه‌جانمـ🌿🫧 ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲
از وقتی کیسه آبم ترکید درد ها کم‌کم شروع شد.. تا ساعت ۴ بهم سرم فشار وصل کردن و دیگه افتادم تو روند زایمان...
حالا تو این بین هی میومدن معاینه میکردن برای و هر دفعه کلی آب از من خارج میشد و معاینه ها خیلی دردناک بود...
طرفهای ساعت ۷ شب بود رسیده بودم به ۵ سانت و ضخامت دهانه رحم هم به میگفتن کمتر شده و از ۷۰ درصد به ۲۰ درصد رسیده و پیشرفت کرده بودم...
حالا من زار میزدم موقع درد ها میگفتن ببرین منو عمل کنین من دارم میمیرم از درد
ولی خب میگفتن پیشرفت کردی خوبه میتونی زایمان کنی تحمل کن...
دردها خیلی زیاد و بد بود...مخصوصا موقعی که رو تخت دراز کشیده بودم تا ان اس تی بگیرن ..وقتی راه میرفتم و رو دسشویی فرنگی می‌نشینم دردها قابل تحمل تر بود برام..
ماما همراه ماساژ میداد منو بهم خوراکی میداد و رسیدگی میکرد.. باهام حرف میزد دمش گرم هر چقدر سرش داد میزدم و ناله میکردم همراهی میکرد منو... دکترم هم ساعت هشت هشت و نیم بود اومد بالا سرم و وضعیت منو چک کرد گفت بهم بی حسی بزنن بهم ی آمپول عضله ایی زد و یچیز هم تو سرم ریختن ولی اصلا اون بی حسی ها اثر نداشت رو من دردهام کم نشد
وقتی دکتر رفت خیلی درد داشتم حتی ی لحظه هم دردها قطع نمیشد و یکسره بود انگار
من زار میزدم جیغ میزدم گریه میکردم موهامو می‌کشیدم میگفتم تو رو قرآن من و سزارین کنین من و راحت کنین از درد
ولی خب بی فایده بود..
ساعت ۸ اومدن منو چک کردن به هفت سانت رسیده بودم برام شیاف گل مغربی گذاشتن تو واژنم خیلی بد بود ...بدی و سختی این دردها اینجاست که تو انقباض ها و درد ها میان معاینه میکنن ...
مامان ایهان❤🥺 مامان ایهان❤🥺 ۲ ماهگی
پارت دوم

اماده ی رفتن به بیمارستان شدم
وقتی رسیدم منو بستری کردن بهم سرم وصل کردن و امپول فشار زدن
که دیگه دردام شروع بشه
دردام کم کم داشت شروع میشدد
وای هی انقباض میگرفت، ول میکرد
مامای کشیک اولم یک مامای خیلی خوبی بودد انقد مهربونننن که حد نداشت
ساعت 1 که بستری شدم گفتن ساعت 12 یا 1 نینیت به دنیا میاد
مامای کشیک هی میومد معاینه میکرد و میرف دوسانت بود که باز شده بودم
ساعت هفت شب 3سانت بود باز شده بودم
انقد درد داشتم که حد نداشت
شیفت مامای اولم تموم شد رفت
مامای دیگه اومد پیش من خودشو معرفی انقد مزخرف بود که حد نداشت بد اخلاق گاهی هم خوب میشد باهام
اومد معاینم کرد چهارسانت باز بودم
دیدم تحمل ندارم دیگه
ساعت نه بود دوباره اومد معاینه کرد منو
معاینشم درد داشت دستش دیگه داشت به استخون لگنم بر خورد میکرد که یهویی دیدم بی دستی کیسه ابمو پاره ی پاره کرد
دیدم یک اب خیلی گرم گرم ازم اومد چنان درد داشتم که حد نداشتم
دیدم ماما به دکترم زنگ زد گفتم خانوم دکتر پاشید بیاید که بیمارتون باید سزارین اورژانسی بشه
چنان ترسم برم داشت که حد نداشت انقد تا 9 نیم شب درد داشتم وقتی گفت باید سزارین بشم دو دل بودم یک بار ناراحت یک بار خوشحال
ناراحتیم از این بود دردشو کشیدم چیزی به پنج سانت نبود تا امپول بی دردی بهم بزنن
خوشحالیم از این بود که نیازی نیس دیگه درد بکشم
مامان نیلا🎀 مامان نیلا🎀 ۴ ماهگی
تا حدود ۴ سانت دردها برای من قابل تحمل بود، میومدن چک میکردن انقباض های خیلی خوبی هم داشتم، پیشرفت زایمان خوب بود، فقط یه مشکلی داشتم که بچه خیلی بالا بود، پایین نمیومد اینو همون روز معاینه تحریکی هم دکتر گفته بود بهم بچه بالاست! دکتر اومد برای معاینه و دیگه درد ها شدید شده بود ولی پیشرفت کند اینجا معاینه هم خیلی درد داشت، به ماما گفتم تو رو خدا یا منو سزارین کنید یا اپیدورال بزنید برام! تخت کنار منم به ۴ سانت رسیده بود ، بهم گفتن مامای همراه نمیخوای گفتم نه، من بیمارستان خصوصی به نظرم وظیفه ی خود مامای اونجا بود به من برسه که اونم لج کرده بود چون مامای همراه نمیخواستم و محل نمیداد بهم ولی من خودم ورزش ها رو بلد بودم چرا باید می گرفتم، اون عوضی هم نمیذاشت من ورزش کنم، می رفت بیرون به چای خوردن میگفت ماما بگیر تا من خیالم راحت بشه بذارم ورزش کنی! تخت کناری که از شدت درد ماما گرفت ولی چه فایده فقط چند تا ورزش داد بهش که به نظرم زمانی که درد داری هیچ فایده ای نداره، نوع بی حسی اون هم اصلا به درد زایمان نمیخورد در حد ۵ دقیقه فقط گیجش میکرد و خوابش میبرد کلا هم سه تا دوز داشت!
مامان دخترکم مامان دخترکم ۱۴ ماهگی
خانما خیلی هاتون بهم گفتین از تجربه زایمانم بگم براتون.... من هم درد طبیعی کشیدم تا 10 سانت باز شدم هم سزارین شدم... علتش هم متاسفانه زایشگاه بیمارستان بود که وقتی درد زایمان داشتم رفتم منو به دستگاه وصل کردن ولی به دروغ بهم گفتن که دستگاه هیچ گونه درد و انقباض زایمانی نشون نمیده حتی تماس گرفتن با دکترم بهش گفتم خانم فلانی اومد نوار قلب و نوار و نوار انقباض ازش گرفتیم هیچ گونه درد زایمانی نداره... منم رفتم خونه دردم هر لحظه بیشتر می‌شد که بعد دو ساعت دردام در حدی شدید شد که هر سه دقیقه دردی میگرفتم که حتی نمیتونستم راه برم... خودم به زور رسوندم بیمارستان معاینه ام کردن گفتن دهانه رحم 8...9سانت باز شده تماس گرفتن با دکترم که بیاد بیمارستان وقتی دکتر اومد معاینه ام کرد گفت دیگه دهانه رفتم 9 سانت بازه طبیعی زایمان کن منم التماس دکترم کردم که نه تورو خدا نمیتونم دارم میمیرم از درد.... بلاخره دکترم راضی شد ببره سزارینم کنه ولی حالا تو اتاق عمل دکتر بیهوشی گیر نمیومد رفته بود که عمل دیگه انجام بده.. چقدر هم طول کشید دکتر بیهوشی اومد!!
مامان هیرمان مامان هیرمان ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان کیاشا مامان کیاشا ۲ ماهگی
سلام من اومدم با تجربه زایمانم (سزارین)
اول از همه بگم که فقط ما رو ترسوندن یعنی تصور سزارین خیلی سخت تر از عملش بود ، راحت ترین عملی بود که من تجربه کردم با اینکه من تحمل دردم خیلی پایینه اما خداروشکر عملم عالی بود فقط توکلتون به خدا باشه و یک سری نکات رو رعایت کنین .
صبح ساعت ۶ بیمارستان بودم تا موقع پذیرش شدم و بستری ساعت ۹/۵ شد
بهم سرم زدن و سوند وصل کردن ( بدترین قسمت عمل همین سوند بود که سوزش داشتم و بیشتر حالت چندش بود البته اینم بگم که من گفتم تو اتاق عمل بهم سوند وصل کنن که بی حس باشم اما گفتن نمیشه ) تقریبا یک ساعتی بستری بودم و بعدش بردنم اتاق عمل انقد همه چی عالی و‌کادر اتاق عمل عالی بودن که تو اتاق عمل کلی گفتیم و خندیدیم ، اگه پمپ درد میخواین باید تو همون اتاق عمل بگین که من گرفتم و خیلی خوب بود و بهم کمک کرد یعنی درد سزارین و درد اولین راه رفتن و همه اینا یکم از درد پریود بیشتر بود و قابل تحمل بود .
آمپول بی حسی هم اصلا درد نداشت مثل بقیه آمپول هایی که میزنیم .
و